Friday, 14 September 2007

من از اين دونان شهرستان نيم

تا دو سال پيش كوهياران که از بستگان نزدیک ما هست سالها كارش چوپاني بود و در فقارت زندگى مى كرد و تمام زندگي اش را با گاو و گوسفند ديگران در جنگل و كوه و ييلاق گذرانده البته به استثناى سالي يكي دوبارى كه به پنجشنبه بازار نزديكترين شهر ده مون مى رفت. بيست ساله كه بود با دختر چوپانى ازدواج كرد و متاسفانه سال بعد همسرش سر زايمان فوت كرد و كوهياران تا پارسال كه چهل و پنج سالش بود ازدواج نكرد. در كار گله دارى و چوپانى خيلى وارده و ميشه گفت متخصصه و حتا كمى از دامپزشكى سر در مياره. شناسنامه تك تك گوسفندها را كه بيش از پانصدتا هستند ازبره. از سن و والدين شون بگير تا وضعيت سلامتى شون. برعكس در ديگر مسايل زندگى و دنياى خارج از جنگل و كوه و گله اطلاعاتش در سطح يك كودك روستايى هست. چون دستمزدش را تمام اين سالها بصورت جنس يعني آرد و برنج و قند و شكر و كره و امثالهم پرداخت كردند چيزى از ارزش واقعى پول نمى دونه. مثلن فكر مى كنه با دو ريال كه ديگه وجود نداره ميتونه نيم كيلو شكر بخره. دو ماه پيش آورده بودم تهرون پيش خودم. جلوي يكي اژ آسمانخراشهايى كه رونماش تمامن شيشه اي بود كه رسيديم نگاهى كرد و بعد با تعجب گفت : يا على ى ى ! اين كه هزار تومان فقط پول شيشه اش ميشه . تا چهار پنج سال بعداز انقلاب نمي دونست كه شاه سرنگون شده. چند سال بعداز انقلاب يكي از بچه هاى ده مون كه تهران درس مي خوند با دو سه تا از همكلاسيهاى تهرونى اش ميرن شمال و ييلاق سري هم به اومى زنند . وقتى شنيد كه همراهان هم محلى مون تهرانى اند مى پرسد : شه گه حال خوب بو؟ يعنى شاه حالش خوب بود؟ فكر مى كرد مثل ده خودمون توتهرون هم مردم روزانه همديگر رو مى بينند
دو سال پيش زمانى كه معلوم شد كه قراره از نزديكي هاي ده مون جاده مهمى رد شه و از قضا زمين كوهياران كه جاي پرتى بود و به درد كشاورزي هم نمي خورد و مردم آنجا رو خرابه مي ناميدند افتاده درست وسط جاده يعنى مجبورند بخشى از زمين او را بخرند و بخشهاى ديگر هم مي افتد دوطرف جاده. قيمت زمينش شد دويست برابر و شايد هم بيشتر. كوهياران شد ميليونر. بزودى سر وكله ى خريداران زمين پيدا شد . سواى مشتريان محلى آدم هاى غريبه از گيلان و مازندران و حتا تهرون مى آمدند و با نشون دادن اسكناس ها كوهياران را تحريك مى كردند. همه می خواستند سرش كلاه گذاشته و زمين رو ازش بگيرند. يك بار اگر كوهياران غش نمى كرد انگشتش را پاى قراداد زده بود. يه روز آقاى حجتى نماينده ى حجت الاسلام بازاريان همراه با يه آقايى تهرانى از آشنايى با حجت الاسلام بازاريان كه بسيار نزد اهالى ده مون محترم هستند سو استفاده كرده و با سفارش و تاييديه كتبى ايشان و يك قراداد نوشته شده آماده آمدند نزد كوهياران و قرارداد رو گذاشتند رو زمين و يك بسته اسكناس هم روش و گفتند بفرماييد پول رو برداريد و زير ورقه رو انگشت بزنيد. بيچاره كوهياران كه فكر مى كرد با دو ريال مى تونه نيم كيلو شكر بخره ياد بچگي هاش افتاد كه با نيم ريال مى تونست يك جيب پر نخودچى بخره. وقتى اسكناس ها رو ديد عرق از سر و صورتش سرازير شد, شروع كرد به هذيان گفتن و دعا به جان حجت الاسلام بازاريان و آقاى حجتى و تشكر ازخريدار و دستش رو دراز كرد كه پول رو برداره, دستش مى لرزيد, نگاهى به چندنفرى كه حضور داشتند كرد, صورتش زرد و رنگ پريده شده بود و لبخندى زوركي زد و تازه نوك انگشتانش به اسكناس ها خورده بودند كه غش كرد و ولو شد. حجتى به دو نفر محلى كه حضور داشتند نگاه كرد و گفت شما شاهديد كه ايشان با قرارداد موافقت كردند و دست كوهياران بيهوش را گرفت و تازه انگشتش را دواتى كرده بود كه پاى قرارداد بزند كه يكى از دهاتيها با عصبانيت دست كوهياران را از دست حجتى درآورد و با عصبانيت گفت چه كار مي كنيد حاج آقا, بيچاره حالش خرابه انگشت زدن باشه وقتى حالش جا بياد. خلاصه نگذاشتند معامله سر بگيره
بيچاره يك روز آسايش نداشت, روزانه ده ها نفر غريبه و خودى پيشش مى آمدند يا مشترى زمين بودند و يا برايش زن پيدا كرده و مى خواستند ازدواج كند. اتفاقن يك زن از ده خودمان كه مناسبش باشد پيدا شد و نزديك بود عقد كنند كه حجتى از شهر آمد و گفت كه حجت الاسلام بازاريان براى كوهياران خانم محترمه ى پدر مادر دارى كه از آشنايان آقا هستند را توصيه مى كنند. تعدادى از بزرگترهاى ما گفتند اين خانم محترمه مناسب كوهياران نيست و بهتره زنى از ده خودمان يا دهات اطراف برايش جور كنيم تو گوش كسى نرفت و اين حجتى كه بعدها فهميديم نماينده نيست بلكه در شركت واردات برنج و چاى و پرتقال كه آقا در تهران دارند كار مى كند با وعده و وعيد و تطميع عده اى تونست كوهياران را خام كرده و خانم محترمه را در پيش محضردارى كه از نزديكان حجت الاسلام بازاريان بود به عقد او در آورند
دو سه ماهى نگذشت كه زنش فشار آورد كه زمين را به كسانى كه مدعى بود از بستگانش هستند بفروشد. حجتى كه كه خود را از بستگان خانم جا زده بود هر هفته سر مى زد و هر دفعه مشتريان تازه اى براى زمين معرفى مى كرد و حتا مدعى بود كه حجت الاسلام بازاريان صلاح مى بيند كه هرچه زودتر زمين را بفروشى. كوهياران كه عليرغم سادگى از زرنگيها و اندكى موذيگرى هاى بى آزار روستايى بى بهره نيست زير بار نمى رفت. تير زنش و حجتى كه به سنگ خورد زن شروع كرد به نق زدن و بالاخره گفت طلاقم بده. نمى دانم عقدنامه رو چه جورى نوشته بودند كه اگر كوهياران خودش زن را طلاق مى داد يه جورايى زمين روهم ازدستش در مى آوردند. اما استحكام كله شقى ى كوهياران بسيار بيشتر از فشار سماجت هاى زنش و حجتى بود. بالاخره كار به شكايت و دادگاه كشيد. در دادگاه بعداز ارايه كلى چرنديات و مزخرفات از جانب رياست دادگاه و بازپرس كه كوهياران چيزى سر در نمى آورد رييس دادگاه به او گفت به صلاحش است كه داوطلبانه طلاق بدهد و نظر او را پرسيد. كوهياران از صندلى پا شد و سينه اش را صاف كرد و دستى به يقه ودگمه بالايى پيراهنش كشيد و گفت
آقاى رييس دادگاه
بنده زن طلاق نيم
مثل حجتى الاغ نيم
خودم كُنم چلاق نيم
همه تو دادگاه زدند زير خنده. حتى قاضى و بازپرس. قاضى به زحمت خنده اش رو قطع كرد و با توپ و تشر دستور داد نگهبان ها به زور كوهياران را از سالن بردند بيرون. كيف كردم با دو تا جمله ى شعرگونه زد تودهن شارلاتان ها. نمى دونستم ناكس طبع شاعرى هم داره. چند روزى به جرم فحاشى و توهين به صحن مقدس دادگاه توحبس بود
اما راهزنان دست بردار نبودند. مدتى بعد روزى كه كوهياران براى جمع آورى هيزم رفته بود دو تا مامور مسلح او را به جرم قطع درخت دستگير كرده بردند شهر. هزاران هكتار جنگل هاى شمال توسط كله گنده هاى خودي با جنگل تراشى غارتگرانه نابود مى شه صداى كسى در نمياد. عوضش يقه ی فاميل مون رو كه رفته بود با جمع آورى چوب خشك هيزم پخت و پز و گرماى زمستونش را جور كنه مى گيرند. دوباره دادگاه تشكيل شد با همون قاضى و بازپرس. قاضى برايش توضيح داد كه با توجه به پرونده سنگينى كه در رابطه با طلاق زنش و توهين به دادگاه و فحاشي داره بهتره مشكل را توافقى حل كنند و ضمنى فهموند كه اگر زنش را داوطلبانه طلاق بده همه چيز به خير و خوشى تموم ميشه. كوهياران ساكت بود. قاضى گفت آقاى كوهياران ميدانى كه تخريب جنگل جرمه؟ فاميل مون كه چيزى از اين پرسش سر در نياورده بود به گليكى پرسيد هه ؟ ( چى؟ يا بله؟ ) . قاضى كودن مى خواست ساده تر توضيح بده عوضش مشكلترش مى كنه و مى پرسه : ميدانيد كه قانون حفاظت از منابع طبيعي را زير پا گذاشتيد؟ باز هم كوهياران مى گه هه؟ قاضى باز هم چندتا از اين پرسش هاى سخت رسمى و ادارى مى كنه و جواب هه از فاميل مون مى شنوه . بالاخره كفرى مى شه و مى گه تو بدون اجازه درخت بريدى. اينو كه ميگه كوهياران با لبخندى پيروزمندانه بلند مى شه وبا صداى بلند مى گه : دوروگوى زززززززن مو بگم... يعنى زن دروغ گو رومن گ...فكر نكنيد لكنت زبون داره نه. تموم خشم و نفرتش از اين او باش ها و حقه بازا رو گذاشته بود رو حرف ز در كلمه ى زن و كوبيد بر ملاج شون . باز هم به دستور قاضى از سالن برون بردنش و دو هفته ای زندون بود. این دفعه حسابی لت و پارش کرده بودند. از زندون که اومد بیرون به صلاحديد بستگان و رضايت خودش به من در عین جوانی بخاطر اینکه به اصطلاح با سواد ترین بین فامیل هستم برای فروش زمینش وکالت داد

گرداننده گرامی گیل ماز

از لطف شما باز هم ممنونم. ولی چرا «نگاهی از پایین»؟ این «پایین» و «بالا» را چه کسی تعیین می کند جز اینکه یک سلسله روابط و مناسبات اجتماعی که بیشتر آنها بدون آنکه درباره شان فکر شده باشد، به جامعه و آدمها تحمیل شده است؟

آیا همان احساس «شهری» بودن دیگران نیست که به دیگران تحمیل می کند تا خود را «دهاتی» بپندارند؟ و آیا همان احساس «بالا» بودن دیگران نیست که به دیگران این احساس را منتقل می کند که باید خود را «پایین» بپندارند؟نه، هم میهن، همشهری، و هم ولایتی عزیز، بگذار این پیوند آب و خاک و انسانی به نام روزنامه های مجاز کاهش یابد (همین روزنامه هایی که اکنون در جمهوری اسلامی منتشر می شوند و کوشش نویسندگانشان را اگر و هرگاه دست به روشنگری می زنند باید ارج نهاد) و کسانی خود را «شهری» یا از «بالا» بپندارند. واقعیت ناب اما این است که چنین سلسله مراتبی در مناسبات انسانی وجود ندارد. وجود ندارد مگر آن زمانی که ما به آن تن بدهیم و آن را به عنوان یک امر بدیهی و ناگزیر بپذیریم

از همین رو، از اینکه به من لطف کردید سپاسگزارم ولی از اینکه خود را مانند دوران کودکی به مثابه «دهاتی» در برابر «شهری» این بار به عنوان «کوچک و گمنام» در «پایین» قرار داده اید خیلی دلخورم. من بسیاری از روستاهای ایران از جمله شمال را از نزدیک و پیاده در برنامه های کوهنوردی دانشکده مان زیر پا نهاده ام. امروز هرگاه خاطرات و چشم اندازهای آن دوران را به یاد می آورم به نظرم می رسد فیلمی بوده که زمانی تماشایش کرده ام و کسی دیگر بوده که آن روزها را از سر گذرانده است. به نظرم خیالی و بسیار بسیار دور می آید. فکر نمی کنم هیچ جای جهان روستاییان مهربان و دست و دلبازی مانند ایران داشته باشد. دست کم تا اواخر دهه شصت که من یک بار دیگر گذارم به یک روستای دورافتاده در گیلان افتاد و نامش را متأسفانه به یاد ندارم، اینگونه بود

چرا می نویسید «بالاخره یکی ما رو دید»؟ می دانید بدون شماها همه آقایان و خانم های «متشخص و معروف» هیچ هستند؟ در واقع این آنها هستند که به این دیدن، به دیدن شما هر اندازه «کوچک و گمنام» نیاز دارند

از قلم من تعریف کرده و نوشتید «بعضی ها چه قلمی دارند». می دانید، من این تحسین شما را با تمام وجود درک می کنم و از آن شاد می شوم. چرا که رابطه من با حرف و واژه یک رابطه عاشقانه است. من با مهربانی نوازششان می کنم تا با من راه بیایند. آنها می دانند چقدر تلاش می کنم تا هر کدام را در جای خود قرار دهم و ارزش و قدر هر یک را بشناسم. از همین رو آنها نیز به نوبه خود تلاش می کنند به گونه ای کنار هم بنشینند تا آنچه را فکر می کنم، و گاه حقیقتا کلام از بیانش قاصر است، به بهترین شکل ممکن بیان شود. این خودپسندی نیست، ولی من می دانم از چه موهبتی در بیان افکارم برخوردارم و از همین رو می خواهم آن را در بهترین راه ممکن به کار بندم. این موهبت را مدیون خواندن بسیار، فکر کردن بسیار، دقت فراوان، گوش فرا دادن و البته تمرین و تکرار در نوشتن و ترجمه هستم. شما هم خوب می نویسید و قطعا با کوشش خواهید توانست فاصله بین فکر و بیان را البته تا جایی که ممکن است از میان بردارید اگر چه من و شما در دو دنیای کاملا متفاوت زندگی می کنیم. در دنیای شما «بیان» اقدامی خطرناک است و در این کشوری که من زندگی می کنم بدون «بیان» شما را انسانی فعال نمی شمارند! باور می کنید در دبستان و دبیرستان اگر دانش آموزی بهترین شاگرد باشد و نمراتش همه عالی باشند ولی اگر در کلاس درس انگشت خود را برای پاسخ دادن و اظهار نظر بلند نکند و فردی ساکت باشد نه تنها از نمره کارنامه اش کم خواهد شد بلکه در آن یادآوری می شود که وی شاگردی کم حرف و «غیرفعال» بوده است؟!

دلتان را به درد نمی آورم و شما را به «حسادت» نمی اندازم. این حس درد و رشک را سالهاست که من با خود حمل می کنم و اینکه مردم ایران نمی توانند از یک زندگی آسوده و شایسته لذت ببرند، رنج روزانه من است

و اما حرف من و شما درباره محدوده کار تشکل ها یا گروه های معین تناقض ندارد. ولی فکرش را بکنید که بدون تأکید نالازم بر بعضی محدودیت ها چگونه می توان مخاطبان بیشتری و در موارد معین پشتیبانان بیشتری یافت. آیا فکر نمی کنید که مثلا یک گروه مدافع حقوق کودکان وقتی ببیند مدافعان محیط زیست و یا آموزگاران فلان شهر و منطقه هم به فعالیت آنها توجه می کنند و حاضرند از آنها پشتیبانی کنند، چقدر روحیه خواهند گرفت؟ حرف من این است: وقتی می نویسیم، می خواهیم با کسانی رابطه برقرار کنیم. پس هم زبانمان باید ساده باشد (نه سطحی زیرا پیچیده ترین مفاهیم را نیز می توان با زبان ساده توضیح داد و درباره شان حرف زد) و هم تا جایی که ممکن است برای خودمان محدوده و «خط قرمز» تعیین نکنیم. خود، خویشتن را از مخاطبان بیشتر محروم نکنیم! همین

خوب شد که عنوان لینکها را به «پیوندها» تغییر دادید. حالا پیوندتان را می توانید در سایت من هم ببینید. اگرچه با دو واژه «دوشیزه» و «باکره» (بر پیشانی وبلاگتان) البته اگر آنها را در چهارچوبی غیر از مفهوم اسطوره ای آنها ببینیم، موافق نیستم
برایتان روزهای رنگین و تندرستی آرزو می کنم
************
آنچه که خواندید نامه دوم خانم عزیز و محترمی است که در پست قبلی صحبتش را کرده بودم. بعضی از دوستان منظور مرا از اشاره ی کوتاه به دوران کودکی ام را نگرفته بودند که امیدوارم با خواندن این نامه متوجه شده باشند. گرچه برخلاف برداشت این عزیز من نگفتم که هنوز خود را پایینی و دیگران را بالایی میدانم. بلکه منظورم بیشتر انتقاد به آنهایی است که خود را بالایی به حساب می آورند
اما درباره ی واژه هایی چون دوشیزه و باکره راستش منظور همانطور که ایشان اشاره کردند همان مفاهیم اسطوره ای این واژه ها می باشد و گرنه این اواخر در شب اول وصال همه دوشیزه و باکره اند حتا اگر هزار بار با دیگران شب های وصالی داشته باشند. آخر نرخ دوختن پرده ی بکارت پایین آمده و دیگه چیز لوکس و ویژه ی بالایی ها نیست. اما دید مردان بویژه آنهایی که خیلی "مرد" اند هنوز عوض نشده. به هر حال به دوستانی که علاقه مندند منظورم از این تابلوی گیل ماز را بهتر متوجه شوند توصیه می کنم به اینجا مراجعه و آن قسمتی که مربوط به فخرالدين اسعد گرگانی است را مطالعه نمایند و یا به اینجا سری بزنند

نگاهی به پایین

روستای ما جایی پرت و دور از شهر , درون جنگل و پای البرز, جایی در شرق گیلان هست. بچه که بودیم نمی دانم چرا فکر می کردیم که شهری ها باید مهمتر و ارزش شان بیشتر از ما دهاتی ها باشه. البته کم پیش می آمد که یک شهری به ده ما بیاید. همسایه ما که با بچه هاش همبازی بودیم فامیل شهری داشتند که سالی یکی دو بار می آمدند پیش شان و چند روزی می ماندند. این بچه های همسایه ما که با هم رفیق بودیم تو این چند روزه نه تنها با ما حرف نمی زدند بلکه حتی نگاهمون هم نمی کردند. تمام وقت با بچه شهری فامیل شون که اسمش قلی بود بازی می کردند. آدم حسابمون نمی کردند. خیلی حسودی مون می شد. تنها موقع فوتبال با هم بودیم. ده دقیقه ای طول می کشید تا دو تا تیم درست کنیم, همه مون می خواستیم تو تیم قلی باشیم, فکر نکنید فوتبالش خوب بود نه, فقط چون شهری بود. اگر تو تیمش بودیم همه مون تا توپ را می گرفتیم سعی می کردیم سریع به او پاس بدیم. گل نزدن هاشو گردن ما می گذاشت و سرمان داد می زد. آدم حسابمون نمی کرد ای میلی گرفتم از خانمی متشخص و معروف, شاید عده ای نشناسند اما روزنامه خوانها و مبتلایان به اینترنت حتمن می شناسند.کلی ذوق کردم , بالاخره یکی ما رو دید. حیف که در بخش کامنت ها ننوشت که حداقل تبلیغی برایم بشه. بعضی ها عجب قلمی دارند, آدم لذت می بره از خواندنش و گاهی هم عصبانی میشه, شاید از حسادت باشه. من بدبخت همانطور که در نوشته های قبلی ام می بینید یک مطلب ساده و روشن رو باید حداقل در دویست سطر توضیح بدم تا منظورم را برسونم. نمونه اش همین خواب ده دقیقه ای ام که کلی جان کندم و تازه خلاصه اش را تونستم در دویست و هفتاد سطر در "دو روز اول بعداز مرگم" برایتان تعریف کنم. در ده سطر از من تعریف کرد, لوس بازی ام در گذاشتن عنوان "جرات کرده و لینک دادند" را گوشزد کرد , "تعصبم" به استان و زبان را به انتقاد کشید , از محاسن کار در محدوده وسیعتر و جلب مخاطبان بیشترگفت, اشاره ای به نابودی جنگل گیلان و مازندران کرد و آرزوی دیدارمان در آن جنگل زیبا و همچنین گفت که لینک نمی دهم. عین نامه البته با حذف دو کلمه ای که نشان از هویت شان داشت را بخوانید

گرداننده گرامی گیل مازاز اینکه سایت خود را برایم می فرستید خیلی ممنونم. می خواستم در سایت خودم لینک آن را بدهم. ولی راستش را بخواهید، من با تعصب نسبت به استان و زبان یا اشاراتی مانند «جرأت کرده و لینک داده اند» میانه ای ندارم چون دست و پای آدم را می بندند و در عین حال خودتان این احساس را تقویت می کنید که ممکن است یک نفر هم فقط به خاطر نشان دادن «جرأت» به شما لینک بدهد و نه اینکه واقعا در آن نکاتی سزاوار تأمل یافته باشد. و این در حالیست که سایت شما خیلی جالب است و من نمی فهممم چرا با یک سری مرزبندیها باید آن را محدود کرد. می توان در محدوده معینی البته کار کرد و در همه جای دنیا هم چنین چیزی معمول است ولی هیچ کس بر این محدوده مرتب تأکید نمی کند چرا که میل دارد هر چه بیشتر بر مخاطبانش افزوده شود حتی اگر گیلانی یا مازندرانی یا مثلا طرفدار محیط زیست یا زن یا کودک، یا چه می دانم، از یک لایه معینی که محدوده کار ما را تشکیل می دهد، نباشند.برایتان آرزوی موفقیت می کنم و امیدوارم روزی همدیگر را در جنگل های گیل ماز که روز به روز از وسعتشان کاسته می شود ببینیم.شاد و تندرست باشید

درباره ی عنوان لینک هایم "جرات کرده و لینک دادند" بگم که از اول هم فکر می کردم که کمی لوس هست. اما چاره ای نداشتم, راستش خیلی ها "جرات" نکردند لینک بدند یا حتا در پای نوشته ها کامنت شان را بنویسند اما میل می زدند و کلی تعریف می کردند و اصرار داشتند که پست های تازه را برای شان بفرستم. حالا این عنوان را برداشتم, البته نه برای اینکه نویسنده ی عزیز پیام بالا به من لینک بدهد. اما در رابطه با کار در محدوده معین بگم چیز غیرعادی در آن نمی بینم, هزاران انجمن, شورا, سازمان , جمع و تشکیلات و سایت در ایران و جارج هست که تک موضوعی بوده و برای حفظ یا اشاعه مورد خاصی فعالیت می کنند. مثلا تجمع برای سلامت تالاب انزلی, یا انجمن ممانعت از تخریب جنگل و الا آخر. زمانی که 120 هکتار جنگل سراوان رشت را برای ساختن مجتمع پتروشیمی و 18 هزار هکتار زمینهای شبه جزيره ميانكاله که پناهگاه حیات وحش هستند را به جهاد کشاورزی و استانداری و شرکت های توریستی واگذار کرده یا می فروشند چه کسی صدای اعتراضش بلند خواهد شد اگر گیل ماز ساکت بماند. همینطور است زمانی که عده ای وقتی مهمان شمال هستند از مهمان نوازی شمالی ها می گویند و دیگر وقتها مشغول توهین به شمالی ها با آن "جوک" های سادیستی و نانجیبانه ی شان. گیل ماز مجبور است و باید اینطور باشد
گیل ماز اینقدر کوچک و گمنام هست که می توان از جلویش رد شد و متوجه اش نشد , خیلی خوشحالم که این عزیز متوجه ام شد و برایم نامه نوشت , فروتنی اش را می رساند

شیطان زیبای من 2

بخش اول را اینجا بخوانید
یک هفته پیشش بودم, به محل کار گفتم مریضم , تو این یک هفته مشیانک از زندگی اش برایم تعریف کرد
چند صد هزار سال پیش درست روی قله ی تفتان که آن موقع مسطح و هموار بود شهر کوچکی بود به اسم مینو که من اونجا متولد شدم. اسم پدرم زروان و شهربان اونجا بود, اسم مادرم تورنگ و برادرم که با هم دوقلو هستیم مشیک هست. جمعیت شهرمون 74 نفر بود که بعدها فهمیدم ما 74 نفر تنها آدم های روی کره زمین بودیم. البته ما فرق زیادی با آدمهای امروزی داریم. به سنی که رسیدیم دیگه مسن تر نمی شیم, مثلا من الان حدود یک ششصد هزار ساله که با همین شکل و قیافه ای که می بینی هستم. می تونیم نامریی بشیم, صد کیلومتر راه رو تو یک چشم به هم زدن طی می کنیم, فکر آدمها رو می خونیم, توی خواب شون می ریم, زنان ما فقط یک بار زایمان می کنند. اما مثل آدمهای دیگر خوب و بد می شیم, عاشق و منزجر می شیم و آزرده و شاد
تو شهر ما نوروز تابستونا بود, در واقع یک ماه از تابستون اسمش بود نوروز ماه, فکر می کردیم تابستون ماه جوونها هست, الانم همینطوره, تابستونا اگر دقت کنی همه بچه پرنده ها تازه پر زدن رو یاد گرفتند و صدای جیک جیک شون بلنده, تابستون فصل میدون داری جووناست. تو شهر مون رسم بود جوونا چند سالی قبل از سن بلوغ یک شبانه روز رو باید تنهایی برن روی کوه دماوند بمونند و حتمن باید یکی از روزهای نوروزماه باشه. سالی که نوبت من و مشیک بود نهصد سال داشتیم. چون دوقلو بودیم باید با هم می رفتیم. نوبت ما خورد روز سیزدهم نوروزماه و رفتیم. هنوز سه چهار ساعت بالای قله نبودیم که صدای مهیبی شنیدیم و زمین زیر پایمان شروع کرد به لرزیدن, ترسیدیم و برگشتیم خونه. نزدیک های تفتان که رسیدیم همه جا پر از دود و غبار داغ که نفس کشیدن رو مشکل می کرد بود. آتش فشان شهرمون رو نابود کرده بود, تمام 72 نفر کشته شده بودند. پنجاه سال گریستم و هیچی نخوردم, برای همین از عدد سیزده بدم میاد و فکر می کنم نحسه
اما مشیک یک قطره اشک هم نریخت و خیلی بی تفاوت و خونسرد بود. رفتار و کردارش روز بروز بدتر می شد, بیخود و بیجهت حیونا رو می کشت و جنگل ها رو آتش می زد, بعدها که آدمای امروزی سر و کله شون پیدا شد می رفت توشون و داستان هایی از وجود یک ابرقدرت برتر تعریف می کرد, حتی شب می رفت تو خوابشون و یه چیزایی بهشون تلقین می کرد, از استعداد نامریی شدن و حرکت برق آسا و نورانی کردن چشمان بخصوص شبها سواستفاده کرده و با جلوه های ویژه مثل این فیلم های تخیلی مردم را گول می زد و می گفت اینها همه نشانه های این ابر قدرت و از معجزاتش هست. بعداز مدتی مدعی شد که او نماینده این ابرقدرت هست و از مردم اخاذی می کرد. هرچه به او تذکر دادم و دعواش کردم فایده ای نداشت, چندبار حسابی با هم دعوا کردیم تا اینکه حدود ده هزار سال پیش کتکم زد و ازون موقع تا حالا باهاش قهرم. ایکاش قهر نمی کردم, چون بدون من وضعش باز هم بدتر شده و شرارتش هم بیشتر. از ده هزار سال پیش به مردم تلقین میکنه که خودش اون ابرقدرت هست و همه دنیا را خلق کرده. تنهایی روانیش کرده و این افسانه های خودساخته باورش شده
خیلی سعی کردم با دادن آگاهی مردم را متوجه قضایا بکنم, مثل آدمای معمولی میرفتم و با هاشون صحبت می کردم و با تلقین شون در خواب و بیداری خطرات زیانبار پیروی از ایده های مشیک را گوشزد می کردم. اما برادرم متوجه شد و همه جا برعلیه من تبلیغ و شایعه پراکنی کرد و ایده شیطان بودن مرا اختراع کرد و همه جا شایعه کرد که من شیطانم. و بعد هم برای زدن ضربه نهایی به من جریان کم عقل بودن و موجب فساد بودن زنان را مطرح کرد که متاسفانه کارم را برای رفتن بین مردم و صحبت با آنها بسیار مشکل کرد. با وجود مشکلات زیاد کارم را تا امروز ادامه دادم و روی خیلی ها تاثیر مثبت گذاشتم, به کسانی چون سقراط و مزدک و گالیله و ویکتور هوگو و عبید زاکانی غیر مستقیم ایده می دادم و حتی عده ای را برای مصالح اجتماعی و مبارزه با بی عدالتی ها تربیت کردم که بسیاری از آنها همین امروز دارند فعالیت می کنند. گرچه مشیک بیکار ننشسته و تو این چند هزار سال آدمهای خودش را پرورش داد تا تلاش های مرا خنثی کند, حتی تعدادی از کسانی را که من پرورش داده بودم خرید, بخصوص آنهایی که ضمن فعالیت به چهره سازی از خودشان می پردازند و بقول معروف به الیت تبدیل می شوند طعمه های راحتی برای مشیک هستند. با پول و وعده های دیگربسیاری از شاگردان بی وجدان , خودپسند و شهرت طلب را تونست بخرد. البته کرم از خود درخته و همه اش تقصیر مشیک نیست, از این تیپ خیلی بدم میاد, از خودفروش بیچاره ای که برای گذران زندگی خودش را می فروشه بدترند, اینها هم خودفروشند و هم مردم فروش .هرماه مشیک کلی پول به حسابشون واریز می کنه. اما جای خوشحالیه که پاک دلان و نیک سیرتان همیشه بیشترند گرچه اغلب گمنامند
گفتم بریم هوایی تازه کنیم. رفتیم بیرون و یک ساعتی قدم زدیم. برگشتنی فرش فروش سر خیابون ما چند تا صندلی تو پیاده رو گذاشته و طبق معمول داشت برا ی دوستاش جوک رشتی تعریف می کرد. مرتیکه عوضی هروقت من رو میبینه صداشو بلند میکنه تا بشنوم, یک بار دست به یقه شدیم, اما آدم بی عاریه.این دفعه هم تا ما رو دید صداشو بلند کرد. فنجان چای هم دستش بود. درست یک متری شون که رسیدیم فنجان را بالا آورده بود که چای کوفت کنه فنجان از دستش افتاد و چای ریخت رو بدنش, عجیب این بود که بنظر می آمد دستی نامرئی فنجان را گرفته و چای را درست پایین گردنش از زیر بلوز ریخت رو بدنش . مثل اینکه خیلی داغ بود, با ناله و داد و فریاد پاشد رفت تو مغازه. مشیانک لبخندی زد فهمیدم کار شیطون قشنگ خودمه. فکری به ذهنم رسید. می خواستم بهش بگم که پیش دستی کرد و گفت لازم نیست بیشتر این بیچاره ی زبون رو اذیت کنی. پرسیدم چرا بیچاره و زبون؟ گفت بریم نشونت بدم, خونه که رسیدیم گفت دست تو به من بده, دستمو گرفت و تو یک چشم بهم زدن دیدم تو یه اتاق خواب بزرگ هستیم و روی یک تخت زن و مردی مشغولند. با دست دیگرم مشیانک رو کشیدم طرف در که ما رو نبینند. گفت نترس تا زمانی که دستت تو دست منه نه تو رو می بینند و نه صداتو می شنوند و اضافه کرد این خانم زن فرش فروش سر خیابونته. دیدم مردک لهجه رشتی داره, میل داشتم برم بخوابونم تو گوشش که مشیانک گفت دخالت نکن, این زن قبل از ازدواج با شوهرش قرار بود با همشهری تو ازدواج کنه اما چون پدرش به فرش فروش بدهکار بود و سند خونه و مغازه را پیشش گرو گذاشته بود مجبور به ازدواج با او میشه , تازه بیچاره شوهره مشکل کمر هم داره و چوک گفتنش برای رد گم کردنه. یکی از مشکلات بزرگ شما آدم ها اینه که به جای مداوا معایب تون را مخفی می کنید و بدتر از اون برای رد گم کردن معایب و نقایص تون رو به دیگران نسبت می دید. برگشتیم خونه و بعداز نهار گفت لباس گرم و زمستونی بپوش, گفتم تو این هوای گرم تابستون! جواب نداد, پوشیدم, دستم رو گرفت و تو یه چشم بهم زدن رو قله دماوند بودیم, خدا این بالا چقدر قشنگ و سرده. دو و بر را تماشا می کردم, مشیانک تمام وقت روش بطرف شمال بود, چیزی نمی گفت, افسرده بنظر می رسید. ناگهان دو دستش را مثل اینکه بخواهد کسی را در آغوش بگیرد باز کرد و بعد مثل اینکه کسی را در آغوش گرفته باشد دستها را بست و چند دقیقه ای به همان حالت ایستاد. رفتم جلو و پرسیدم حالت خوبه, چشمانش نمناک بود, گریسته بود, چیزی نگفتم, بغلم کرد و چند دقیقه ای آروم در آغوش هم بودیم
روز اولی بود که بعداز دو هفته سر کار رفتم. برگشتنی تو یکی از خیابونای نزدیک خونه دیدم چندتا جوون دور و بر شانزده تا هجده سال که همه شون کاغذهایی دستشون بود هراسان دارند بطرفم می دوند, یکی موقع دویدن خورد به من و کاغذهاش ریخت تو خیابون, خم شده و آنها را برداشتم که بهش بدم, اما او به دویدن ادامه داد. کاغذها را رو دستم بلند کرده و داد زدم دفترت یادت رف... هنوز کلمه آخر را تمام نکرده بودم که صدای شلیک تفنگ ها را شنیدم و تازه می خواستم برگردم ببینم چه خبره که احساس سوزشی زیر کتف کرده و به پشت افتادم رو زمین. تیر خورده بودم. سینه ام درد می کرد, مثل اینکه یک تن بار روش گذاشته باشند. دردم داشت کم کم ازبین می رفت, نفس های آخرم را داشتم می کشیدم که مردی که ته ریشی داشت بالای سرم آمد و خم شد و با پوزخند یا زهر خندی گفت کارت تمومه کله ماهی خور. برخلاف نور چشمان مشیانک که مهتابی بود نور سرخی از چشمانش بیرون می زد فهمیدم مشیک برادر مشیانک هست. درد سینه ام بیشتر شد. خوب که به چشمانش خیره شدم تصاویر متحرک مثل فیلم های کوتاه رو در آنها می دیدم. صحنه ای را دیدم که مشیک با ماموران خلیفه که مردآویج را چهار روز پس از برگزاری بزرگترین جشن سده به قتل رساندند صحبت می کرد. از اسماشون که مشیک اونها رو اخی توزون و اخی بجکم صدا می زد شناختم. صحنه بعدی یه جایی در کره زمین عده ای را داشتند قتل عام می کردند, صحنه بعدی شکنجه, بعدی اعدام و بعدی سنگسار و بعدی... آخ درد سینه ام غیرقابل تحمل شده, کی این نفس آخرم رو می کشم! مشیک سرش را بلند کرد و ایستاد, صدای بگومگو می شنیدم, صدا آشنا بود, صدای فرشته ی من مشیانک بود که داشت با برادرش بگومگو می کرد و بالاخره او را از من دور کرد. عجیبه آسمون چقدر صاف و قشنگ بود, هیچوقت آسمون تهرون رو اینقدر قشنگ ندیده بودم,روی من خم شد و مرا بوسید. دیگه درد نداشتم. به چشمانش نگاه کردم و در آن نور مهتابی ی چشمان قشنگش صحنه هایی از سرگذشتش را می دیدم. در صحنه آخر داشت مردی را می بوسید و به او گفت شمالی ی گلم, بهار نارنجم مردآویج من, قرار ما پس از مراسم جشن. خدای من اون شخص مردآویج بزرگ بود. تازه علت ایستادنش به سمت شمال و باز کردن دستها و گریستنش بر فراز دماوند را فهمیدم. تازه فهمیدم که آشنایی ما تو صف شیر اتفاقی نبود و مرا زیر نظر داشت. آخر من از تبار مردآویجم. فرشته ی عزیزم شیطان زیبایم مشیانک من چه با وفایی تو در عشق. می خواستم این رو بهش بگم که پیشدستی کرد و گفت آروم باش شمالی ی گلم بهار نارنجم.دستم را می بوسید و روی صورتش می کشید و می گریست. دانه ای از اشکش را دیدم که داشت روی صورتم فرود می آمد, لحظه ی مطبوع اصابت دانه ی گرم اشک را روی صورتم حس کردم و نفس آخرم را کشیدم و مردم
ناوران: آنچه که خواندید صحبت های همشهری من رشتیان بود که در بهشت برایم تعریف کرد. توصیه می کنم برای اینکه این مجموعه بهتر برایتان قابل هضم شود جریان ملاقات من با رشتیان دربهشت را اینجا بخوانید

شیطان زیبای من

نیم ساعتی میشد که تو صف شیر بودم, بزودی نوبتم می رسید فقط ده نفر جلوتر از منند, اما این خانم چادری که جلوی منه عجب قد و قواره ای داره! یکی دوبار که جلوی صف مردم با هم دعوا و جر و بحث می کردند با متانت آنها را آروم کرد, یک بار هم به یکی که جوک های رکیک رشتی می گفت تذکر داد که عفت کلام رو نگه داره و به مردم توهین نکنه. دلم می خواست برگرده و صورت شو ببینم. تو این فکر بودم به بهانه ای برم جلوی صف و برگشتنی صورت شو نگاه کنم که یه آقایی اومد جلوی من تو صف, بهش گفتم ته صف اونجاست, ساک دستشو نشون داد و گفت ساکمو گذاشته بودم پشت این خانم, گفتم الان نیم ساعته که پشت سر این خانم هستم نه شما رو دیدم نه ساک تونو. همینجور بگو مگو می کردیم که خانم جلویی برگشت به یارو گفت اصلا شما بیا جلوی من و بعد به من نگاه کرد و گفت شما هم همینطور. چه نگاه بُرنده ای, شمشیر آرتور شاه و داموکلس در مقابلش پنبه اند. چه چشمان زیبا و افسونگری, پرتوی مخدر و نشئه کننده از آنها بیرون میزد, همان نیم ثانیه اول دلم پر زد و رفت. مقاومتم شکست و کوتاه اومدم به یارو گفتم بفرمایید تو صف و خطاب به خانم چادری که دیگر رویش بطرفم نبود گفتم لازم نیست, مرد صف شکن هم مطیعانه گفت لازم نیست خواهر و رفت ته صف

از مغازه که بیرون اومدم چند متر اونورتر ایستاده بود و ساکش رو زمین بود و داشت توش رو وارسی می کرد. منو که دید بدون اینکه به چشمم نگاه کنه پرسید نزیکی ها می شینید؟ گفتم کوچه شادی می شینم. گفت پس همسایه هستیم اسمتون چیه و چکار می کنید؟ گفتم رشتیان معلم ادبیات هستم. گفت چه خوب پس می تونید کمکم کنید یک نامه رسمی بنویسم. تو دلم گفتم جون بخواه نامه که چیزی نیست. گفتم خواهش می کنم هروقت مناسب بود زنگ بزنید اینم شماره تل... حرفم را قطع کرد و گفت خونه ام همینجاست اگر کاری ندارید بفرمایید تو زیاد وقت نمی گیره. وای از این دل هرزه ی من, هزار تا کار داشتم و با اینحال گفتم کاری ندارم. از این خرافاتی ها هم بود پلاک خونه اش 1+12 بود. رفتیم تو آشپزخونه, خیلی کوچک بود یک میز کوچک و دوتا صندلی کنار پنجره گذاشته بود, روی میز یک دفتر و دو تا کتاب و قندون و چندتا پیش دستی بود. بفرمایید! نشستم, دو سه دقیقه بعد بدون چادر با یک سینی میوه و شیرینی اومد. مانتو پوشیده و روسری سرش بود. جا برای سینی روی میز نبود, سینی را گذاشت کف دست چپش و با دست راست می خواست روی میز جا باز کنه که فکر کردم کمکش کنم و می خواستم سینی را از دستش بگیرم که دستش رو عقب کشید اما دیگه دیر شده بود , دستم که به سینی خورد یادم میاد جرقه ای زد و مثل اینکه به سیم برق دست زده باشم تمام بدنم لرزید و بعد دیگه چیزی یادم نمیاد, بیهوش شده بودم

بیدار که شدم دیدم رو تخت دراز کشیدم و کسی هم تو اتاق نبود, رختخوابش چه بوی خوشی می داد, خدای من این زن کیه؟ نور و پرتو نگاهش را بگم خیالات بود این برق گرفتگی رو چه جور توجیه کنم؟ نکنه از فضا از سیارات دیگه اومده باشه, پاشدم یواشکی رفتم طرف آشپرخونه داشت با یخچال ور می رفت, پشتش به من بود, مانتو رو در آورده و روسری هم سرش نبود, پیرهن دامن پوشیده بود. خدای من چه قد و قواره ای چه هیکلی, بهتره برگردم تو اتاق, زشته بدون حجاب غافلگیرش کنم, تازه یک پا عقب گذاشته بودم که سرش رو برگردوند, لبخندی زد و اومد طرفم, نیم متری من ایستاد و برای اولین بار بعداز صف شیر دوباره مستقیم به چشمانم نگاه کرد, خدای من این زن چرا اینقدر زیباست, هنرپیشه و مدل و دختر شایسه زیاد دیدم اما این یکی زیبایی اش یه جور دیگه و غیرعادی بود, خدا باید برای ساختنش چند سالی کار کرده باشه. نگاهش مثل دفعه اول پرتو افکنی می کرد, پرتوش دیگه گیجم نمی کرد ولی کماکان نشئه آور و لذت بخش بود. باز هم جلوتر آمد و به آرامی دستم را گرفت, گرمای مطبوعی از طریق دستهایش به بدنم منتقل می شد, حالت خلسگی بهم دست داد, بعد بغلم کرد و لب های آتشینش را به لبانم دوخت, چه غلیانی چه تب و تابی, شیرین ترین ساعات زندگی ام را آن روز با او سپری کردم

آرام که گرفتیم کمی صحبت کردیم, اسمش مشیانک بود ولی تو محل به اسم مریم می شناختنش. چندبار از کار و زندگیش پرسیدم که هربار با پیش کشیدن چیزهای دیگه از جواب دادن طفره می رفت. بالاخره گفت لباس ها را بپوشیم می خوام باهات جدی حرف بزنم. لباس که پوشیدیم رفتیم تو آشپزخونه و روی صندلی روبروی همدیگه نشستیم و بعد زل زد به چشمانم و گفت خوب به چشماش نگاه کنم و پرسید از لحظه اول برخورد با او متوجه چیزغیرعادی نشدم. سرم را پایین انداختم و می خواستم بگم از اون لحظه اول با تو هیچ چیز عادی ندیدم, قد و قواره لوندت, زیبایی منحصر به فرد صورتت و نور چشمانت و برق گرفتگی من و بعد قاطی شدن مان همه اش غیر عادی بود ولی لذت و شیرینی با تو بودن باعث شد همه رو فراموش کنم. اما چیزی نگفتم. دست راستم رو که روی میز بود گرفت و گفت لطفن به چشمام نگاه کن. سرم رو بالا آورده و به چشمانش خیره شدم و آن پرتو زیبای آرام بخش رادیدم. پشت دستم را ملایم نوازش می داد, گفتم چشمات چشمات خیلی گرم و قشنگند و یه جور دیگه اند, نمی خواستم بگم غیر عادی اند, گفت ادامه بده, گفتم نورانی اند و تماشای شان لذت بخش, مشابه اش را تا حال ندیدم و نشنیدم, برق گرفتگی من هم کمی غیر عادی بود

احساس عجیبی به من دست داد. احساسی مثل میل خوردن میوه , کشش و عشقم به حدی بود که میل داشتم مثل گیلاس یا هلوی نوبر خوش طعم و بو بخورمش, بلند شدم و چند دقیقه ای بوسیدمش. وقتی نشستم گفت رشتیان عزیز شمالی ی گلم من آدم معمولی نیستم, بعد مکثی کرد و چشمانش را لحظه ای بست و گفت من شیطانم, فکر کردم شوخی می کنه, گفتم در شیطون بودنت شکی ندارم, بعد که یاد نور چشمانش و داغی بدنش و برق گرفتگی ام افتادم بدنم ناگهان سرد شد و ترس ورم داشت, دنبال بهانه ای می گشتم تا قبل از اینکه چنگال ها و دندانهای تیزش و شاخ بزرگش نمایان بشه از دستش در رم. نگاهی به ساعتم کردم و گفتم داشت یادم می رفت نیم ساعت دیگه با رئیس مان قرار دارم. گفت بهار نارنجم عزیزم من شیطانم منو نمی تونی گول بزنی, خودتو هم سعی نکن گول بزنی, می دونم تو امروز تعطیل نبودی اما بخاطر دلت و بخاطر عشق حاضر شدی سر کار نری اما اکنون داری به دلت خیانت می کنی. برو که دلم را شکستی. راه افتادم که برم, نزدیک در که رسیدم با صدای لرزانی گفت مگه لحظات شیرینی با هم نداشتیم؟ مگه تو این چند ساعت احساس سعادت و خوشبختی نمی کردی؟ می دانم که نام من ناعادلانه با پلیدی و شرارت اجین شده و همزاد با هزاران سال پیش داوری های نارواست. چند قطره اشک را روی صورتش می دیدم. گفت مگر لطمه ای به تو زدم مگر اذیتت کردم مگر غیر از عشق چیز دیگری از تو خواستم. سرش را میان دو دستش گرفته بود و خیلی آهسته با صدایی لرزان و ناله گونه گفت چرا همه بی جهت از من می ترسند. با این همه من سنگدل و بی وجدان رفتم بیرون

البته تقصیرم نداشتم, خود داروین هم اگه یه نفر که از چشماش نور می زد بیرون و بدنش برق فشار قوی داشت و بهش می گفت من شیطانم حتمن زیر تئوری تکاملش را میزد و انکارش می کرد. یه بسته سیگار خریدم و چند ساعتی نشسته دود دادم و به اونچه که گذشت فکر کردم, نتونستم قضیه را برای خودم حلاجی کنم. خوابم نمی برد. دلم پیشش گیر کرده بود. دو استکان چای خوردم و رفتم بیرون, حال کار رو نداشتم تو خیابونا قدم میزدم و فکر می کردم. بالاخره به خودم گفتم دیوونه تو که اینقدر احمق و خرافاتی نبودی, شیطان کدومه! بیخودی دل دختر مردم رو شکستی. البته اقرار می کنم که بیشتر به فکر این دل خراب خودم بودم . دویدم طرف خونه اش, پشت در که رسیدم دیدم رنگ در و دیوار خونه اش عوض شده, یعنی تو این چند ساعته اومدن خونه رو رنگ زدن اونم نصفه شب؟ پلاک 1+12 رو هم پیدا نمی کردم نوشته بود سیزده, دو طرفم نگاه کردم پلاک دوازده و چهارده دو طرفش بود, چاره ای نداشتم و زنگ زدم. آقایی در رو باز کرد و پرسید فرمایش؟ پرسیدم منزل مریم خانم اینجاست؟ گفت آدرس رو عوضی بهتون دادن و در رو بست. هنوز دو قدم از اونجا دور نشده بودم که صدای قشنگش رو شنیدم که پرسید رشتیان تویی؟ عجیبه رنگ خونه دوباره به حالت قبلی برگشته بود و روی پلاکش نوشته بود 1+12. گفتم بی خیال شماره پلاک و رنگ خونه, سریع رفتم تو و بغلش کردم و شروع کردم به بوسیدن سر تا پاش. گفت رشتیان عزیزم شمالی گلم می دونستم برمی گردی چون من به دل آدمها اعتقاد دارم, ثابت کردی که قلب آدمها کاملترین عضو بدنه و شاهکاره تکامله. کلمه تکامل رو که شنیدم کمی تعجب کردم, قاعدتا باید می گفت شاهکاره خلقته! اما بی خیال, بوسیدمش و رو دستم بلندش کردم و بردمش تو اتاق
ادامه دارد
***
ناوران: آنچه که خواندید بخش اول صحبت های همشهری من رشتیان بود که برایم تعریف کرد. توصیه می کنم برای اینکه این مجموعه بهتر برایتان قابل هضم شود جریان ملاقات من با رشتیان در جهنم را اینجا بخوانید. بخش آخر این حکایت را بزودی همینجا بخوانید