نمی دانم چرا مبتلا به فراموشی شدم, حتی نمیدانم از کی شروع شده. دو تا ساک سفری چرخدار را می کشیدم و داشتم به طرف یک در می رفتم . یک متری در که رسیدم خودش باز شد و رفتم تو. دوتا خانم زیبای بی حجاب باریک و قد بلند با لبخند آمدند طرفم و همزمان گفتند سلام آقای ناوران خوش آمدید. خدای من کجا هستم! خارج که نیستم, خوب فارسی حرف می زنند یکی شان سبزه بود ودیگری بلوند, این یکی به نظر نمی آمد ایرانی باشه. شاید هم تو فرودگاه یک کشور خارجی هستم و آدم مهمی ام و اینا هم راهنمای منند. رویم نمی شد بپرسم که من چه کاره ام. حتما کلی به من می خندیدند. با آسانسورچند طبقه ای بالا رفتیم , صفحه دیجیتال طبقه پنج را نشون می داد, در آسانسور که باز شد دیدم تو یک پذیرایی بزرگ هستیم, ساک ها رو گوشه ای گذاشتند و بعد هردو نفر آمدند جلو و گونه هایم را بوسیدند و گفتند تا یک ساعت دیگه برمی گردیم و رفتند تو آسانسور. گفتم ساکها را باز کنم ببینم شاید مدرکی چیزی باشه که نشون بده چه کاره هستم, هرکار کردم نتونستم بازشون کنم, قفل رمزدار داشتند. تلویزیون را روشن کردم, دوتا کانال داشت , اسم و برنامه هاشان عجیب بود, یکی اسمش بود کانال گناه که داستان یا گزارشات کوتاهی که در آن آدمها کارهای بد می کردند نشان می داد و دیگری کانال صواب که برعکس آن یکی خوبیها و مهربانیهای آدمها را نشان می داد . هردو کسالت آور بودند, همان چیزهایی را که روزانه می بینیم و می شنویم یا خودمان انجام می دیم را نشان می دادند
یک ساعت بعد با یک میز چرخدار که رویش کلی غذا بود آمدند تو. غذا ها رو که رو میز چیدند دیدم همه اش غذاهای گیلانی بود, بادنجان کباب , باقلا قاتوق , اشپل وابیج و هفتا بیجار, دقیقن می دانستند از چه غذاهایی خوشم میاد. بعداز غذا نشستیم پای تلویزیون, نمی دانستم چه جوری ازشون بپرسم که من کیم, با اشتیاق به تلویزیون نگاه می کردند, کانال گناه مردی را نشون می داد که با کمربند زنش رو کتک می زد, چند لحظه بعد همان مرد با دوستاش نشسته و داشت جوک رشتی می گفت. کانال رو عوض کردم, عجیبه! کانال صواب هم همون خانمی که تو کانال دیگه داشت کتک می خورد رو نشون می داد دست در دست مردی دیگر خنده کنان از کوچه ای رد می شدند و گاه گاه دور و بر را نگاه کرده و بعد همدیگر را می بوسیدند, صدا رو بلند کردم, مرد فارسی رو با لهجه غلیظ رشتی حرف می زد. روی مبل سه نفره من وسط نشسته بودم و راهنماها دو طرفم. کم کم خودشون را به من نزدیک می کردند. حالا دیگه به من تکیه داده بودند. پیش خودم گفتم حتمن کاره ای هستم, بزرگ زاده ای یا وزیری که برای بررسی شرایط بستن قرارداد نفتی یا چیزی مشابه اینجا اومدم و این دو تا دختر خوشگل هم بخشی از پاداش یا رشوه ای هست که طرف مقابل داره به من می ده. دخترها شروع کردند به بوسیدنم. چقدر تحمل کنم! سنگ که نیستم. بغلشون کردم, به نوبت می بوسیدم شون. لباسا مون رو در آوردیم و بقیه ماجرا
دیگه روم زیاد شده بود, تصمیم داشتم یه طوری ازشون دربیارم که من چه کاره ام و برای چی اینجا هستم. در حالی که هردو را بوسیدم ازشون پرسیدم کجایی هستید؟ همزمان گفتند ما ... که صدای زنگی که شبیه صدای تلفن بود شنیدم معلوم نبود صدا از کجا میاد, دخترها همزمان گفتند بفرمائید! مثل این فیلم های علمی تخیلی عکس یک مرد کله تاس جلوی ما ظاهر شد و گفت خانم ها فرشته و آنجلا جلسه پنج دقیقه دیگه شروع می شه. پس حداقل یکی شون یعنی فرشته باید ایرانی باشه, اما آنجلا که باید خارجی باشه چقدر فارسی رو خوب حرف می زنه. به من گفتند لبا ستون رو بپوشید باید بریم
ساک هایم را برداشتند و راه افتادیم. تو آسانسور فرشته دگمه ای رو که رویش عدد یک میلیون نوشته بود را فشار داد. کنجکاو شدم. پرسیدم طبقه چند باید بریم؟ آنجلا جواب داد طبقه میلیون, لبخندی زدم, حتمن با من شوخی می کردند. اما وقتی به صفحه دیجیتال که طبقات را نشون می داد نگاه کردم دیدم به سرعت عوض می شه و در آن لحظه طبقه چهار صد هزار را نشون می داد. شک کردم رفتم جلوی دریچه کوچکی که بود تا بیرون را نگاه کنم, خدای من اون پایین پایین ها آسمون رو می دیدم, لحظه ای ترسیدم, کجا هستم! اما وقتی چهره های خونسرد و تبسم زیبای فرشته و آنجلا را دیدم خیالم راحت شد. بالاخره رسیدیم طبقه یک میلیون
وارد سالن بزرگی شدیم, شبیه دادگاه بود, روبروی ما پشت تریبون مرد پیری که یک چکش چوبی دستش بود نشسته بود و دو طرفشم عده ای نشسته بودند, تابلوی ترازوی معروف عدالت هم روی دیوار پشت پیرمرد چسبیده بود, توی یک کفه ترازو مار یا اژدهای هفت سری که از هر هفت تا دهانش آتش بیرون می آمد و در کفه دیگر چندتا فرشته ی خوشگل نشسته بودند. مظمئن شدم که توی دادگاه هستم. اما نمی دانستم متهم هستم, شاهدم, وکیلم یا دادستان. پیرمرد که باید رئیس دادگاه یا قاضی باشه یک صندلی تو ردیف جلو را نشانم داد و گفت بفرمایید آقای ناوران. نشستم, فرشته و آنجلا بعداز اینکه ساکها رو جلوی تریبون گذاشتند آمدند دو طرفم نشستند. قاضی گفت امیدوارم خانم ها فرشته و آنجلا به وظایف شان عمل کرده و به شما در این چند ساعت خوش گذشته باشد. بعد با انگشت ساکها را نشان داد و گفت کارنامه ی اعمالتان در درون این دو ساک قرار دارند, دریکی خوبیها و صواب هایی که کردید و در دیگری اعمال زشت و گناه هایتان, با بررسی گناه هانت کار دادگاه عدل الهی را رسما شروع می کنیم. پیش خودم گفتم این یارو چی میگه مثل اینکه خله! اما چهره های مصمم و جدی آدم هایی را که دوطرفش نشسته بودند حکایت دیگری داشتند. ترسیدم, بدنم گرم و عرق از سر و صورتم جاری شد. یعنی من مردم و دیگه زنده نیستم! سرم شروع کرد به دور زدن, فرشته و آنجلا با دستمال عرق صورتم را پاک می کردند و یکی دو بار هم من رو بوسیدند, بعد چشمهام رو بستم و لحظه ای فکر کردم, به خودم گفتم خوب اگه قراره بعداز مرگم همینجوری با این دو تا لعبت بگذره مرگ که چیز بدی نیست. نفس راحتی کشیدم و دست هردو تاشون را گرفتم و رو به قاضی گفتم حالم بهتر شده بفرمائید ادامه بدید
بعد با انگشتش ساک گناهانم را نشان داد و یک بشکن زد و ساک باز شد و یک پرده بزرگ سفید مثل پرده سینما درست بالای ساک بوجود آمده و فیلمی را نشون میداد که توی اون زنی داشت بچه چندماهه ای را شیر میداد, خوب که دقت کردم دیدم خدا بیامرز مادرمه, آه مامان چقدر دلم برات تنگ شده, سنت زیاد نبود این بیماری لعنتی ترا از من گرفت, میل داشتم بدوم جلوی پرده و ببوسمش. یک دفعه دیدم مادرم دادی زد و من رو گذاشت روی تخت, از نوک پستانش خون می آمد, گاز گرفته بودم. دستم را به عنوان اعتراض بلند کردم. قاضی گفت بفرمایید. گفتم این دیگه خیلی نامردیه بچه که حالی اش نیست, پس این همه تو گوشمون خوندن که بچه معصومه همش کشک بود؟ اینوباید از گناهانم خط بزنید. قاضی لبخندی زد و چیزی نگفت. در صحنه بعدی فکر می کنم ده سالم بود, داشتم قلک برادر کوچکتر مو که دزدیده بودم می شکستم, تو صحنه بعدی داشتم ازگیل هایی رو که مادرم تو آب نمک خوابونده بود دزدکی می خوردم, صحنه بعدی داشتم زولبیا می خوردم, آها یادم اومد, پانزده سالم بود و آخرین باری که روزه گرفتم, مادرم پول داده بود برای افطاری موقع برگشتن از مدرسه زولبیا بخرم, بعداز مدرسه خریدم, تو مینی بوس بوی زولبیا حسابی تحریکم کرده بود, بخورم نخورم, تا حالا که تحمل کردی این دو ساعت رو هم تحمل کن, تحمل نکردم, یک ایستگاه قبل از خونه مون پیاده شدم, رفتم لای آقطی های بلندی که کنار جاده بودند نشستم و تمام نیم کیلو زولبیا را خوردم, خونه که رسیدم گفتم پول رو گم کردم, نگفتم روزه را شکستم. وای بدبخت شدم اون تابلوی پشت سر قاضی تابلو نبود بلکه یک ترازوی عدالت واقعی بود, اژدها و فرشته ها هم واقعی بودند. به تعداد گناهانم که فیلمشون پخش می شد به سرهای اژدها افزوده و از تعداد فرشته ها کم می شد, فرشته ها گریه و زاری می کردند, یاد ترانه پریا ی داریوش افتادم, کفه طرف اژدها حسابی پایین اومده بود. دست فرشته و آنجلا را محکم گرفته بودم, خدای نکرده اگر راهی جهنم شدم امیدوارم حداقل این دوتا همراهم باشند. چندتا فیلم دیگه نشون دادند, اما راستش همه اش خطاهای جزیی و پیش پا افتاده بود, گناه و معصیت درست و حسابی نتونستند نشون بدند
بعد نوبت صواب هایم شد, خوشبختانه هنوز نصف فیلم ها را نشون نداده بودند که اژدها کاملا ناپدید شد و توی کفه دیگر حدود بیست تا فرشته می خواندند و می رقصیدند. بعد قاضی گفت که بلند شم, حکم منو خواند, چون تعداد صواب هایم بیش از اندازه ی معمول بود گفت می تونم خودم بین بهشت و جهنم یکی رو انتخاب کنم, خنده ام گرفت و گفتم معلومه بهشت رو انتخاب می کنم, قاضی گفت دو روز وقت داری فکر کنی و برای اینکه انتخاب برایت راحتتر باشه توصیه می کنم روز اول بری جهنم رو ببینی و روز دوم بهشت را. قبول کردم. فرشته ها از کفه ترازو آمدند پایین و دویدند طرف من و شروع کردند به بوسیدنم و تبریک گفتن. از همه نژاد توشون بود زرد, سیاه, سفید , سبزه و هم شون خوشگل و خوش هیکل بودند. فرشته و آنجلا که بنظر می آمد کمی حسودیشون می شه بقیه را کنار زده و گفتند دخترها بسه دیگه آقای ناوران به استراحت احتیاج دارند, بعد دستهامو گرفته و گفتند بریم عزیزم و منو بردند توی یک اتاق کوچک که یک میز و چندتا صندلی و یک تخت خواب بزرگ توش بود ووو
یک ساعت بعد با آسانسور رفتیم پایین, به طبقه پنج که رسیدیم آنجلا دگمه را فشار داد و درگوشی چیزی به فرشته گفت و هردو خندیدند, در آسانسور باز شد و تازه می خواستیم بیرون بریم که صدایی گفت دخترا! وقت این کارا نیست, پایین منتظرند! دخترها که پکر شده بودند جواب دادند فقط ده دقیقه. صدا جواب داد متاسفم اگر زودتر می گفتید می تونستم کاری بکنم اما پذیرش جهنم منتطرناوران هستند. فرشته با بی میلی روی دگمه منهای یک میلیون را فشار داد و دو نفری تو آسانسور شروع کردند به بوسیدنم
در جهنم که باز شد فرشته و آنجلا با چشمان گریان با من خداحافظی کردند و گفتند برو تو عزیزم, تو این چند ساعته بهشون عادت کرده بودم, ازشون تشکر کرده و با اکراه گفتم خداحافظ و رفتم تو جهنم, در پشت سرم بسته شد, یک دیو که دوتا شاخ کوچک روی پیشانی و دم نسبتا درازی داشت و توی دستش نیزه سه سری بود با دستش در اتاقی را نشان داد و گفت از این طرف آقای ناوران, وارد اتاق که شدیم یکی که شاخها و دم خیلی بزرگتری از نفر اول داشت و چشمانش پر خون بود از صندلی بلند شد و آمد طرفم, با هم دست دادیم و گفت به جهنم خوش آمدید اسم من شابلیس و رئیس جهنمم. پیش خودم گفتم این مامورین و گردانندگان جهنم چقدر با ادبند, انتظار مشت و لگد و جیغ و ضجه و شکنجه و از این جور چیزا را داشتم. گفت امیوارم این یک روز که مهمان ما هستید به شما خوش بگذره و به ما افتخار داده برای اقامت دایم جهنم را انتخاب کنید. بعد رو به نفر اول کرد و گفت همیار عزیز لطفن آقای ناوران را به بخش راهنمایی کنید
وارد بخش که شدم و صحنه های جالب و دیدنی را که دیدم به خودم گفتم ایکاش دوربین همراهم بود بعد یادم اومد که زنده نیستم. آدم ها زن ومرد, اژدها, مار و دیوهای شاخ و دم دار قاطی همدیگه بودند, با هم بازی می کردند می گفتند و می خندیدند, همه بدون استثنا آدم و غیر آدم با لبخند به من می گفتند آقای ناوران خوش آمدید. همه جا تمیز و همه چیز مرتب و هر چیز سر جایش بود. نکنه همه اش نمایش تبلیغاتیه تا منو گول بزنند. بچه که بودیم هروقت آدم مهمی می خواست بیاد مدرسه مجبورمان می کردند تو هوای سرد بریم توی نهری که آن نزدیکیها بود چکمه هامون رو بشوریم و آشغال های حیاط مدرسه را جمع کنیم , یا وقتی خارجی ها میان واز خیابونای قشنگ رد میشن. چند ساعتی تو خیابونای قشنگ جهنم گشتم, همه خونه ها حیاط بزرگ داشتند که پرازا درختان میوه و سبزی کاری و صیفی جات بود. پس اون آتش جهنم که اینهمه ما رو ازش ترسوندن کو! داشتم از کنار نهر آبی رد می شدم که یک دیو شاخدار آمد و گفت آقای ناوران شورای هماهنگی جهنم علاقمند به دیدار با شما هستند اگر تمایل داشتید خبر بدم. پس واسه خودشون دم و دستگاهی درست کردند. توی تاکسی بروشوری دستم داد که در آن اسم تمام اعضای شورا که پانصد نفر بودند براساس کشورهای زادگاه شان طبقه بندی شده بودند, رفتم سراغ ایران, بیست نفر ایرانی بودند .زرتشت, مزدک, مانی, خیام, حافظ, مولوی,حلاج..., احساس غرور به من دست داد. کیف کردم وقتی اسم شمالی هایی مثل مازیار, مردآویج, بی بی خانم استرآبادی و میرزا کوچک خان را دیدم. از خارجی های معروفی که اسم شون رو شنیده باشم گالیله, ژاندارک, هگل, مارکس, اینشتین, رزا لوکزامبورگ و عده ای دیگر اسمشون بود
وارد سالن که شدم پانصد نفر بلند شده و برایم یک ترانه گیلکی به اسم بامویی خوش بامویی(اومدی, خوش اومدی) را خواندند. صحنه جالبی بود, خیام, مارکس و زرتشت با لهجه اصیل گیلگی می خواندند. کلی حال کردم. بعدا فهمیدم شعرش را هانریش هاینه شاعر آلمانی که اون هم عضو شورا بود به گیلکی برایم سروده. کمی بیشتر از نصف نماینده ها زن بودند. زرتشت که رئیس شورا بود اندکی درباره وضعیت عمومی و تغییر وتحولات صدساله اخیر جهنم صحبت کرد. گفت که چگونه با ارشاد جانورانی که قبلا کارشان زنده زنده خوردن آدم ها بود و دیو های پرسنل جهنم و همچنین انسانهای واقعا گناهکاری که اینجا بودند و تبدیل آنها به همیاران خوب و متساوی الحقوق توانستند جهنم امروزی را بسازند. بعد خیام چند تا از رباعیات جدید جهنم سروده اش را خواند, سپس مارکس از وضعیت نامناسب زندگی در بهشت و فاصله طبقاتی عمیق ساکنان آنجا و ضرورت تماس و پشتیبانی از جنبش زیرزمینی مقاومت در بهشت گفت و افزود که بعدا در این مورد همیار والودیا با من بیشتر صحبت خواهد کرد. اینشتین از چگونگی کنترل و استفاده از انرژی عظیم نهفته در آتش جهنم و ساختن یخچالهای بزرگ و ایجاد ابر و باران مصنوعی که باعث تغییر محیط و طبیعت جهنم به وضعیت کنونی اش گفت. جلسه که تمام شد ایرانیها آمدند و خلاصه کلی ماچ و بوسه رد و بدل شد.با مردآویج و میرزا کوچک خان کلی گیلکی حرف زدیم. بعد در ضیافت چای و شیرینی که فقط ایرانیها و چند تا خارجی بودند مفصلا صحبت کردیم که نمی خواهم با گفتن همه آنها سرتان را درد بیارم. فقط یکی دو مورد را اشاره می کنم
از تک تک شان پرسیدم که چگونه و چرا به جهنم فرستاده شدند. بعضی ها داوطلبانه آمده بودند, زرتشت گفت که اول در بهشت بود اما حدود هزار سال پیش پیشنهاد می کنه در یک نشست حقیقت یاب مسئله کپی برداری از ایده ها و نوشته هایش توسط دیگر ادیان و رعایت نکردن کپی رایت و حق تالیف توسط آنها را مورد بربسی قرار دهند, بالاخره پس از چند قرن پیگیری و اصرار خدا قبول می کنه, اما عده ای که منافع شان در خطر بود و از عواقب این نشست می ترسیدند با توطئه و سندسازی بالاخره نظر خدا را هم عوض کرده و زرتشت را از بهشت طرد و روانه جهنم کردند و اضافه کرد که البته آن موقع جهنم واقعا جهنم بود و روزی هزار بار دل و جگر آدمها خورده می شد و هزار بار می مردند و دوباره زنده می شدند . حافظ و میرزا کوچک خان داوطلبانه آمده بودند, از مارکس که پرسیدم ابروهای پر پشتش را پایین آورد و دستی به ریش پر ابهتش کشید و گفت همیار ناوران انتظار چنین پرسشی را نداشتم, می دانی که من اعتقادی به زندگی بعداز مرگ و بهشت و جهنم ندارم. از حماقتم بدم اومد با اینحال پرسیدم اگر اعتقاد ندارید پس اینجا چکار می کنید و چرا کاندید شدید و عضو شورا هستید؟ گفت همیار جان همه اش خوابه, نه شما مردید و نه من در جهنمم, بزودی بیدار میشی و متوجه خواهی شد. خلاصه بعداز چند ساعت صحبت با همه وقت خدا حافظی همه صورتم رو بوسیدند, اما مردآویج و میرزا کوچک خان دست بردار نبودند, به نوبت محکم بغلم کرده و می بوسیدند و بالاخره میرزا گفت احساس می کنیم عطر باغات چای و شالیزارهای گیلان هنوز از تنت بیرون نرفته. مازیار و بی بی خانم که نزدیک می شدند تا دوباره منو ببوسند اضافه کردند: و عطر بهار نارنج باغات مازندران
داشتم به طرف بخش پذیرش می رفتم که دیدم یکی صدا زد همیار ناوران! همیار ناوران! برگشتم دیدم یک نفر قد کوتاه با سر تقریبا بی مو در حالیکه مرتب دور و بر خودش را می پاد و گویا از چیزی می ترسه آمد جلو و گفت من همیار والودیا هستم, تازه یادم اومد که مارکس گفته بود والودیا در رابطه با جنبش زیر زمینی در بهشت قراره با من تماس بگیره. خوب به قیافه اش که دقت کردم دیدم می شناسمش, عکسش را دیدم, پرسیدم شما لنین نیستید؟ دور و برش را نگاه کرد و آهسته گفت چرا لنین هستم. پرسیدم چرا اینقدر دور و بر رو نگاه می کنید مگه اینجا جاسوس یا نفوذی هست. گفت نه اطمینانم به جهنمی ها صد در صده, عادت احتیاط کاری و مخفی کاری دست از سرم برنمیداره. گفتم تو شورا نبودید, کاندید نشدید یا اینکه رای نیاوردید. گفت اتفاقا همیاران مزدک و هگل و رزا لوکزامبورگ اصرار داشتند که کاندید بشم اما بخاطر اینکه یه خورده در حرف زدن تند مزاجم و کار بعضی وقتها به افراط می کشه و هم به توصیه همیاران مارکس و زرتشت صلاح را در این دیدیم که چون قراره در سازماندهی کارهای اجرایی شرکت کنم و ارتباطات با جنبش در بهشت را حفظ کنم دیگر وقتی برای کار در شورا نمی مانه کاندید نشم. بعد دوباره دور و بر را نگاه کرد و هردو کفشش را در آورد و از توی آنها دوتا پاکت نامه را که جاسازی کرده بود برداشت و یکی را که رویش یک علامت فلش کشیده بود دستم داد و گفت این از طرف مارکس و زرتشت تهیه شده و مال بخش مردان بهشته و نامه دیگر که یک علامت بعلاوه رویش کشیده شده بود را داد و گفت این با همکاری بی بی خانم و رزا لوگزامبورگ تهیه شده مال بخش زنان هست و اضافه کرد که هردو را بدم به رابط شون در بهشت که اسمش همیار رشتیان هست
وارد بهشت که شدم دیدم پر از دختران جوان زیبا و خوش هیکل حدود بین دوازده تا هجده ساله است که بعدا فهمیدم حوریان بهشتی هستند. مردها که کمتر راه می رفتند و روی صندلی های کنار خیابون و پارکها نشسته مشغول خوردن و نوشیدن بودند همگی بیش از اندازه چاق و تپلی بودند. تک و توک آدم های با هیکل معمولی دیده می شد که معمولا راه می رفتند و قدم می زدند. امکان نداشت یکی از دخترها از نزدیکم رد شه و متلک نگه, چطوری جیگر, کجا با این همه عجله, سوئیت من همین نزدیکی هاست... از زنان آدمیزاد خبری نبود, بعدا فهمیدم بخش زنانه و مردانه جدا هست و البته اگر مردی دلش خواست می تونه با گرفتن اجازه نامه بره بخش زنان و زنش رو ببینه, که کم پیش میاد, شاید هر صد سال یک بار. ولی زنان حق ورود به بخش مردان را نداشتند. پر نهر و رودخونه بود, اما بجای آب تو ی شان شراب سفید و شراب قرمز و عسل جاری بودند, دور و بر نهرها هم پر بود از مگس و زنبور و دیگر حشرات. بیرون یک کافه چند تا از این چاقالو ها نشسته و با صدای بلند می خندیدند, رفتم جلو ببینم چه خبره, دیدم یکی که مشغول خوردن چیزی بود همزمان داشت جوک رشتی تعریف می کرد, دو کلمه که می گفت خسته می شد نفس تازه می کرد و بعد ادامه می داد, پهلوی هر مردی یکی دو تا حوری بهشتی نشسته بود و از قیافه هاشون بنظر می رسید ناراضییند و از روی اجبار و انجام وظیفه تن به معاشرت با اینها می دهند. روی ته ریش و سبیل کسی که جوک می گفت کلی عسل چسبیده بود و از چونه اش عسل چکه چکه می ریخت رو زمین, بقیه هم همینطور. تازه می خواستم بهش بگم مرتیکه عوضی گامبو بجای جوک رشتی گفتن پاشو کمی راه برو که چربیهات آب شه که یکی دستم را گرفت و خیلی آهسته به گیلکی گفت سلام همیار ناوران رشتیان هستم
تو آپارتمان رشتیان توی چندتا گلدان بزرگ نهال پرتقال و چای و گل کاشته بود, گفتم بهشت که پراز گل و درخته اینها رو چرا کاشتی. گفت اون دار و درخت و گلهایی رو که بیرون دیدی همه شون مصنوعی اند, بعد درحالیکه روی نهال پرتقال خم شد و عاشقانه بو می کرد گفت بچه ها قاچاقی از جهنم برام فرستادند. نشستیم یک بطر شراب و دو تا گیلاس رو میز بود, پر کرد و گفت بزن بالا شراب طبیعیه اینم مال جهنمه. پرسیدم با این خلافکاری ها که تو لابد در اون دنیا هم می کردی چطور بهشتی شدی؟ خندید و گفت من هم قاچاقی اینجا اومدم, برای کمک به جنبش زیرزمینی اینجا چند نفر داوطلب شدیم که شورا مرا انتخاب کرد. بعد اضافه کرد: تعداد زیادی از نگهبان ها و بیشتر حوریان بخاطر سو استفاده ای که ازآنها میشه ناراضیند, نگهبان هایی رو هم که روی خوش به جنبش نشون نمیدن با یک بطر شراب جهنم یا رشوه های دیگه میشه خرید. در بخش زنان یک نفر هم از وضعیت راضی نیست, هر روز از طریق رابط هایی که داریم با آنها در تماسم. امیوارم بزودی بتونیم با گسترش جنبش وضعیت بهشت را بهتر کنیم, البته هدف غایی ما یکی کردن بهشت و جهنم هست
یک ساعت دیگه باید برگردم برزخ و انتخاب خودم رو که جهنم بود به اطلاع دادگاه برسانم, گفتم تو این یک ساعت یه دور دیگه تو خیابونای بهشت بزنم, رسیدم به یک پارک دیدم عده ای چاقالو که تعدادی شون گریه می کردند ایستاده و داشتند به سخنرانی یک نفر که داشت برعلیه جهنمی ها حرف می زد گوش می دادند. نزدیکتر که رفتم سخنران حرفش را قطع کرد و مثل اینکه بو بکشد سرش رو بالا برد و ناگهان با انگشتش مرا نشان داد و فریاد زد نفوذی ناپاک و نجس! همه سرشون رو برگردوندن طرف من, یکی که جلوی من ایستاده بود با آرنجش محکم کوبید تو دهنم, صدای شکستن دندانم را شنیدم, برگشتم و شروع کردم به دویدن, خدا رو شکر که گامبوها از فرط چاقی نمی تونستند بدوند, چند متری که دویدم پایم خورد به چیزی و موقع افتادن سرم خورد به یک سنگ بزرگ و بیهوش شدم. چشمانم را که باز کردم دیدم تو رختخوابم هستم, تازه فهمیدم که خواب دیدم, ساعت را نگاه کردم همش ده دقیقه خوابیده بودم, به خودم گفتم این همه ماجرا توی فقط ده دقیقه! ناگهان چشمم به خون روی بالش افتاد, با انگشتم دندان هایم را لمس کرم, دندان جلویی ام نبود و انگشتم خونی شده بود, لحاف را کنار زده دندانم روی تشک نزدیک بالش افتاده بود
توضیح: متاسفانه هم بخاطر حوصله شما که این مطلب را خواندید و هم طبیعت اینترنت که کوتاه نویسی را می طلبد مجبور شدم علیرغم میلم مختصر کنم, وگرنه بسیار مطالب ارزنده از شخصیتهای جهنمی و همشهری بهشتی ام آقای رشتیان شنیدم و به ماجراهای زیادی در بهشت و جهنم برخوردم که مجبور به حذف آنها شدم
--------------------------------------------------------------------------------
Thursday, 24 May 2007
در مقابل رنج هایت زانو می زنم
تهران آمده بودم تا برای کارگاه چوبری که من اونجا اوستا هستم اره بخرم. مهمان دوستانم آقا و خانم مهرورزان بودم. مهرورزان بچه تفرشه , تو سربازی با هم آشنا و رفیق شدیم. خانمش تهرانیه. تقریبا هر تابستون یک هفته ای شمال مهمون من هستند. خیلی نازند. قرار بود دو روز پیش شان باشم, اما مجبورم کردند با تعطیلات پنجشنبه و جمعه جفت کرده و تصمیم گرفتم چهار روز بمونم. روز دوم اقامتم در تهران چند تا خانواده از دوستان مهرورزان شام مهمان بودند. بیشتر زوج های جوان بودند. خانم مهرورزان از صبح تو آشپزخونه مشغول بود و چند نوع غذا درست کرده بود. دستش درد نکنه همه خوشمزه بودند. ناگفته نماند که سالاد و مخلفات به عهده من بود, زیتون پرورده که از شمال آورده بودم, بادنجان بورانی هم درست کردم
بعداز شام نشستیم و از همه چیز و همه کس صحبت میکردیم. بیشتر از مسائل اجتماعی و اندکی هم از سیاست . همه تو بحث و گفتگو شرکت داشتند بغیر از خانم غیرتیان زن جوان و جذاب با چهره غمگینش که ساکت بود, دور و بر بیست سالش بود, برخلاف شوهر پرحرفش که حدود سی سالش بود و مدام وسط حرف دیگران می پرید و آخر هر جمله ای که می گفت بدون دلیل بلند می خندید و با دقت به چشمان همه نگاه می کرد, گویی می خواست تاثیر حرفاشو تو چشمان ما بخواند. نمی دانم چرا از این مردک از همان لحظه اول بدم آمد. شاید بخاطر این بود که از خانم غیرتیان از همان لحظه اول که دیدمش خوشم آمده بود. پیش خودم گفتم مهرورزان که این تیپی نبود, اینو از کجا پیدا کرده! بعدا فهمیدم مهرورزان هم خوب او را نمیشناسد و حدود یک ماه پیش از طریق دوست مشترکی که او هم مهمان بود با هم آشنا شدند
خانم مهرورزان داشت در مورد آمار بالای خودکشی بین دختران جوان صحبت می کرد که باز هم غیرتیان پرید وسط حرفش و از من پرسید آقای واش تراشان شما که رشتی نیستید؟ گفتم چرا رشتی هستم. گفت از مهرورزان پرسیدم, بچه راش داران هستی, گیلانی هستی اما رشتی نیستی, و شروع کرد به گفتن جوک های رشتی, جوک که چه عرض کنم در واقع داشت به رشتی ها فحش می داد
چندبار دیگران بخصوص خانم مهرورزان با پیش کشیدن مسائل دیگر می خواستند موضوع را عوض کنن, اما این مرتیکه عوضی مگه از رو میرفت! خانم غیرتیان در سکوت با چشم هایش از من بخاطر دریدگی شوهرش دلجویی و عذرخواهی می کرد. این را از نگاه های محبت آمیز و در عین حال شرمنده اش می خواندم. ایکاش نگاهم نمی کرد.جوک رشتی بخوره تو سره شوهرش. دلم هواهای دیگری داشت
غیرتیان کماکان داشت جوک می گفت. ناگهان خانم غیرتیان که تا آن لحظه تقریبا حرفی نزده بود با صدای بلند از خانم مهرورزان خواست تلویزیون را روشن کنه و ببینند اخبار چی میگه.خانم مهرورزان از خدا خواسته بلند شد و تلویزیون رو روشن کرد و پیچش را تا آخر برد بالا. جوک غیرتیان ناتمام ماند و تازه دوزاری اش افتاد که کسی میل شنیدن مزخرفاتشو نداره
غیرتیان که حسابی دمغ شده بود چیزی را بهانه کرد و از اتاق پذیرایی بیرون رفت, بعد برگشت و خانمش را صدا زد که بیاد بیرون. حدود ده دقیقه بعد غیرتیان با لبخندی بر لب آمد تو و دو سه دقیقه بعد خانم غیرتیان هم آمد و رفت گوشه ای روی مبل نشست. سرش پایین بود و طوری نشسته بود که طرف چپ صورتش را نمی دیدیم. اما سرخی گونه راستش و نمناک بودن چشمش حکایت از گریستن می کردند. دستشویی را بهانه کرده و پاشدم و عمدا مسیری را انتخاب کردم که خانم غیرتیان نشسته بود, از جلوش که رد می شدم به صورتش نگاه کردم, حسابی سرخ شده بود, مرتیکه عوضی خوابونده بود تو گوش زنش, لابد بخاطر اینکه بساط دلقک بازی و جوک گویی اش را به هم زده بود. دلم می خواست یه دعوایی راه بندازم و کتک زنی را یادش بدم. حیف که مهمان مهرورزان بود. آقایان فکر نمی کنم اصلا متوجه کتک خوری خانم غیرتیان شده باشند و خانم ها هم بنظر می رسید که براشون چیزی عادی بود. راستش سکوت آنها بیشتر دلم را به درد آورد تا خود کتک خوردن خانم غیرتیان. سکوت همیشه علامت رضا و همدلی نیست اما در بسیاری مواقع به تداوم ضعیف کشی و بی عدالتی کمک می کند
مهمون ها که رفتند مهرورزان که می دونست در نجاری و اندکی هم بنایی سر رشته دارم از من خواهش کرد اگر می تونم فردایش برم منزل غیرتیان سقف گاراژش را تعمیر کنم و اضافه کرد که نیم ساعت بیشتر کار نداره. گفتم باشه, گرچه از مردک بدم می آمد اما فرصتی بود تا دوباره خانم غیرتیان که دل بیچاره من پیشش بود را ببینم. این دل ولگردم بین این همه دختر افتاده دنبال یک زن شوهردار
صبح راه افتادیم, من با وانتم و مهرورزان با ماشین خودش, حدود نیم ساعت بعد توی یک خیابون ایستادیم و پیاده شدیم . در بزرگی را نشانم داد و گفت همینجاست و ادامه داد که باید بره سر کار دیرش شده
زنگ زدم خانم غیرتیان در را باز کرد و گفت سلام بفرمایید تو, زیر چشم چپش کبود بود, فهمیدم باز کتک خورده. آمادگی نداشتم, به لکنت افتادم و به زحمت سلام را به زبان آوردم. طوری ایستاده بود که گونه چپش را نبینم. از غیرتیان پرسیدم. گفت نیم ساعت پیش رفته ساوه عصری برمی گرده بریم آشپزخونه چیزی میل کنید. گفتم تازه صبحانه خوردم گاراژ رو که درست کردم یه استکان چای مزاحم تان می شم
گاراژ را که بررسی کردم دیدم یک ساعتی وقت می بره شروع کردم به کار, خانم غیرتیان تمام این مدت تو گاراژ بود و به من نگاه می کرد,برخلاف دیشب که ساکت بود پشت سرهم پرسش هایی از من می کرد, از جمله اینکه کارم چیه , متاهلم یا نه, چرا ازدواج نمی کنم . نیم ساعتی که گذشت گفت برم چای درست کنم, وقتی برگشت دیدم لباس شو عوض کرده, ماکسی را درآورده و بجایش بلوز دامن پوشیده بود. پیش خودم گفتم شاید وقتی رفته چای بذاره لباسش تو آشپزخونه کثیف شده, اما دلم به من می گفت چرا پرتی بخاطر تو عوض کرده
دست و صورتم را شستم و رفتیم تو آشپزخونه, کلی میوه و یک ظرف کیک یزدی رو میز بود, نشستم, خانم غیرتیان چای آورد و باز روی صندلی طوری نشست که چشم و گونه چپش را نبینم. با اینکه ازشب قبل تا آن صبح حداقل دوبار حسابی کتک خورده و کلی هم گریه کرده بود اما چهره اش کماکان زیبایی اش را حفظ کرده و دوست داشتنی بود, کوفتش بشه مرتیکه رزل و ضعیف کش. دامنش به حساب نرمهای امروزی کوتاه حساب می آمد, تا دو سه سانتی پایین زانو اش را می دیدم, قشنگ و خوش تراش بودند, از اینکه بخاطر چشم و کبودی صورتش مستقیم به من نگاه نمی کرد سواستفاده کرده و خوب پاهاش رو دید می زدم , به خودم گفتم چه بی شرم شدی
خانم غیرتیان پاشد و گفت قند یادم رفت, وقتی با قند برگشت و نشست متوجه شدم که سه تا از دگمه های بلوزش از بالا باز هستند, قبلا هم باز بودند؟ فکر نمی کنم, و گرنه متوچه می شدم, شاید الان که رفت قند بیاره خودشان باز شدند, اما سه تا با هم؟ کمتر از نصف لیموی سمت چپش را می دیدم, ضمن برداشتن قند صندلی ام را کمی به سمت راست حرکت دادم, تقریبا روبروش نشسته بودم, خم که می شد چیزی برداره یا چیزی را جابجا کنه هردو تا را می دیدم, خدای من یک بار نوک یکی از لیموها را هم دیدم. قلب و نبضم با هم مسابقه گذاشته بودند و تنم گرم شده بود. هواهای ناپاک انگولکم می کردند. اما خودم را کنترل کرده و تصمیم گرفتم تا مرتکب خطایی نشدم خداحاقظی کنم و برم
اما دودل بودم برم نرم که دستمال را برداشت و چشم چپش را با آن پاک کرد. افکار پلید کاملا از من دور شده بودند. دل به دریا زدم و گفتم خانم غیرتیان هر اتفاقی که بین شما و آقای غیرتیان افتاده فضولی اش به من نمی رسه اما بهتره چشم تونو به دکتر نشون بدین خدای نکرده ممکنه آسیب دیده باشه. تو دلم گفتم خدای من زمانه چقدر ظالمه, آخه این چه نظمیه که از هر هزار نفر نهصد و نود و نه نفر برای خوشی و راحتی آن یک نفر آخر باید عذاب بکشند. زن باشی, فقیر باشی, خودی نباشی دیگه بدتر. گفت چیزی نیست دفعه اول نیست خوب میشه. گفتم دیگه بدتر اگر دفعه چندمه حتما باید به دکتر نشون بدین, بگذارید ببینم
سرش را برگرداند طرفم, صندلی ام را چلوتر بردم خوب بچشمش نگاه کردم, بنظر می آمد زیاد خطرناک نباشه, خون جمع نشده بود اما پر آب بود. فاصله صورت هایمان از همدیگر حدود ده سانت بود. نفسش تند شده بود مال من هم. چقدر دوستش دارم. خدای من عشق چه زیبا و قشنگه, اینکه فهمیدم عاشقش هستم بزرگترین و مهمترین کشف زندگی ام بود, کشفی که به نظر من تا آن موقع مهمتر و بزرگتر از آن در دنیا صورت نگرفته بود. به چشمانش نگاه می کردم, او هم به من نگاه می کرد. با انگشتم خیلی با احتیاط کبودی زیر چشمش را لمس کرده و پرسیدم درد می کنه یا نه, به آرامی دستش را گذاشت روی دستم, بغلش کردم, درحالیکه محکم بغلم کرده بود زد زیر گریه, با دستم سر و صورتش را نوازش می دادم و می بوسیدمش, با لبانم قطرات اشک را که روی گونه هایش بودند می چیدم, کماکان گریه می کرد دو دستش را دور کمرم قلاب کرده بود, گویی می ترسید از دستش در رم. گفتم چرا کتکت میزنه ازش طلاق بگیر, دوباره زد زیر گریه, چشمانش را بوسیدم و پرسیدم مشکلتون چیه؟ راستی اسم کوچکت چیه؟ گریه کنان جواب داد روشنک, مشکل یکی دو تا نیست..گفتم تعریف کن می خوام بدونم
حدود سه سال پیش پدر روشنک که مغازه کوچکی تو یکی از خیابونای فرعی مرکز شهر داشت مطلع میشه که مبتلا به سرطانه, همون دو سه ماه اول مختصر پس اندازی را که داشتند صرف دکتر و دوا شد, برای معالجه به پول بیشتر احتیاج داشتند, مجبور میشن از غیرتیان که عمده فروشی داشت و قبلا از روشنک خواستگاری کرده و جواب رد شنیده بود پول قرض بگیرند, حال پدر که بدتر میشه دو ماه مغازه راکه تنها منبع درآمد خانواده بود می بندند. روشنک مجبور میشه درس و دانشگاه را ول کنه و مغازه را باز کنه, مادر و برادر دوازده ساله اش هم کمک می کردند. هزینه بیمارستان و دکتر و دوا که بالا رفت دوباره برای گرفتن قرض با غیرتیان تماس می گیرند, غیرتیان ضمن تکرار خواستگاری از روشنک و جواب رد شنیدن برای دادن قرض می خواهد که سند مغازه را پیشش گرو بگذارند. چاره ای جز قبول آن نداشتند.
یک سال و نیم پیش پدر فوت می کند. هنوزبیشتر از یک ماه نگذشته بود که غیرتیان سر و کله اش پیدا شده و لجوجانه از روشنک می خواهد با او ازدواج کند. وقتی باز هم جواب نه می شنود موضوع بازپرداخت وام و در صورت عدم پرداخت آن انتقال مالکیت مغازه به نام خودش را به میان می کشد. روشنک که اینک تنها نان آور خانواده هست زیر فشار کار, سماجت های غیرتیان, عدم توانایی پرداخت بدهی, غم از دست دادن پدر,اجاره خانه و شهریه مدرسه برادر و... دچار افسردگی و بی خوابی و دیگر عوارض روانی گشته و بالاخره بیمار شده و دوهفته مغازه را بسته و در خانه بستری می شود. بالاخره با توجیه نجات زندگی مادر و برادر تصمیم می گیرد به پیشنهاد غیرتیان جواب بله داده و مجبور به تسلیم شود
اینها را که تعریف کرد مطمئنم اگر دیشب تو مهمونی می دونستم حتمن موقع جوک گفتن با مشت و لگد می افتادم به جان غیرتیان. گرچه کمکی به اوضاع نمی کرد, اما حداقل دلم خنک می شد و روشنک هم حتمن کیف می کرد. پرسیدم نگفتی چرا کتکت می زنه؟ گفت برای اینکه سادیسته. گفتم همین؟ گفت غیرتیان کمرش عیب داره ناتوانی جنسی داره, خیلی قبراق و سرحال باشه حداکثر هر دو ماه یک بار می تونه. خنده ام گرفت و روشنک که گریه و خنده اش قاتی هم شده بودند قیافه اش کلی دوست داشتنی تر شده بود. بعد ادامه داد این جوک گفتن ها علیه بی بخاری رشتی ها هم برای سرپوش گذاشتن و مخفی کردن عیب خودشه و هم بخاطر بیماری اش هست, شنیدم که آدمهای این جوری با سرکوفت زدن به دیگران و پرخاشگری و کتک زدن اندکی تسکین پیدا می کنند. هرشب که از عهده آن کار بر نمی یاد عصبی میشه و بهانه ای برای کتک زدنم پیدا می کنه. پرسیدم چرا طلاق نمیگیری؟ جواب داد بدهی را چکار کنم؟ تازه سند مغازه هم پیشش هست
بعداز لحظه ای به روشنک گفتم شناسنامه و وسایل ضروری اش را بردارد و برای همیشه با من از این خانه بزند بیرون. با چشمانی نگران که سوسویی هرچند ضعیف از شادی را می توانستم در آنها ببینم نگاهم کرد و پرسید چکار کنیم؟ بغلش کردم, علیرغم معضل بزرگی که سر راهم پیدا شده بود یعنی سرشاخ شدن با غیرتیان احساس شعف بزرگی به من دست داد وقتی روشنک گفت "چکار کنیم" و نگفت "چکار کنم".می دانستم که معنای "چکار کنیم" یعنی ممنونم, یعنی دوستت دارم,یعنی تنها نیستم,یعنی ما از این پس همیشه با هم خواهیم بود و یعنی هزار چیز قشنگ دیگر
جریان را با مهرورزان درمیان گذاشتیم, قرار شد روشنک چند روزی منزل خاله خانم مهرورزان بمونه و اگر غیرتیان تماس گرفت وانمود کنند که هیچی نمیدونند. من هم رفتم به یک مسافرخونه. فردایش به غیرتیان زنگ زدم و هرچه را که درباره اش می دونستم به او گفتم و تهدید کردم اگر روشنک را طلاق نده جریان ناتوانی جنسی اش را به همه خواهیم گفت. شروع کرد به فحاشی و بعد تهدید کرد که با برادر کی و کی آشنا هستم و فلان و بهمان می کنم , گوشی را گذاشتم.
دو سه روزی رفتم تحقیق درباره زندگی غیرتیان, به سیم آخر زده بودم, به خودم گفتم حالا که شروع کردی تا آخر خط باید بری. با راهنمایی های مهرورزان تونستم با تعدادی از فک و فامیل غیرتیان وهم محلی هاش و همکاراش تماس بگیرم, کسی نبود که از او خوشش بیاد, مطلع شدم که زن قبلی اش بعداز چند ماه زندگی با او خودکشی کرد, روشنک و مهرورزان از این موضوع بی اطلاع بودند
روز سوم خانم مهرورزان اطلاع داد که غیرتیان زنگ زده و احوالپرسی کرد و چیزی درباره ناپدید شدن روشنک نگفت. فهمیدم که از برملا شدن عیبش می ترسه. زنگ زدم, باز هم شروع کرد به فحش و بد و بیراه, اما می دانستم که توپ توخالیه, بالاخره کوتاه آمد
بعداز سه هفته کلنجار و چانه زنی سرانجام توافق حاصل شد و با کمک مهرورزان و پارتی بازی و محضردار و معمم آشنا و کمی هم رشوه روشنک شد خانم واش تراشان
بعداز شام نشستیم و از همه چیز و همه کس صحبت میکردیم. بیشتر از مسائل اجتماعی و اندکی هم از سیاست . همه تو بحث و گفتگو شرکت داشتند بغیر از خانم غیرتیان زن جوان و جذاب با چهره غمگینش که ساکت بود, دور و بر بیست سالش بود, برخلاف شوهر پرحرفش که حدود سی سالش بود و مدام وسط حرف دیگران می پرید و آخر هر جمله ای که می گفت بدون دلیل بلند می خندید و با دقت به چشمان همه نگاه می کرد, گویی می خواست تاثیر حرفاشو تو چشمان ما بخواند. نمی دانم چرا از این مردک از همان لحظه اول بدم آمد. شاید بخاطر این بود که از خانم غیرتیان از همان لحظه اول که دیدمش خوشم آمده بود. پیش خودم گفتم مهرورزان که این تیپی نبود, اینو از کجا پیدا کرده! بعدا فهمیدم مهرورزان هم خوب او را نمیشناسد و حدود یک ماه پیش از طریق دوست مشترکی که او هم مهمان بود با هم آشنا شدند
خانم مهرورزان داشت در مورد آمار بالای خودکشی بین دختران جوان صحبت می کرد که باز هم غیرتیان پرید وسط حرفش و از من پرسید آقای واش تراشان شما که رشتی نیستید؟ گفتم چرا رشتی هستم. گفت از مهرورزان پرسیدم, بچه راش داران هستی, گیلانی هستی اما رشتی نیستی, و شروع کرد به گفتن جوک های رشتی, جوک که چه عرض کنم در واقع داشت به رشتی ها فحش می داد
چندبار دیگران بخصوص خانم مهرورزان با پیش کشیدن مسائل دیگر می خواستند موضوع را عوض کنن, اما این مرتیکه عوضی مگه از رو میرفت! خانم غیرتیان در سکوت با چشم هایش از من بخاطر دریدگی شوهرش دلجویی و عذرخواهی می کرد. این را از نگاه های محبت آمیز و در عین حال شرمنده اش می خواندم. ایکاش نگاهم نمی کرد.جوک رشتی بخوره تو سره شوهرش. دلم هواهای دیگری داشت
غیرتیان کماکان داشت جوک می گفت. ناگهان خانم غیرتیان که تا آن لحظه تقریبا حرفی نزده بود با صدای بلند از خانم مهرورزان خواست تلویزیون را روشن کنه و ببینند اخبار چی میگه.خانم مهرورزان از خدا خواسته بلند شد و تلویزیون رو روشن کرد و پیچش را تا آخر برد بالا. جوک غیرتیان ناتمام ماند و تازه دوزاری اش افتاد که کسی میل شنیدن مزخرفاتشو نداره
غیرتیان که حسابی دمغ شده بود چیزی را بهانه کرد و از اتاق پذیرایی بیرون رفت, بعد برگشت و خانمش را صدا زد که بیاد بیرون. حدود ده دقیقه بعد غیرتیان با لبخندی بر لب آمد تو و دو سه دقیقه بعد خانم غیرتیان هم آمد و رفت گوشه ای روی مبل نشست. سرش پایین بود و طوری نشسته بود که طرف چپ صورتش را نمی دیدیم. اما سرخی گونه راستش و نمناک بودن چشمش حکایت از گریستن می کردند. دستشویی را بهانه کرده و پاشدم و عمدا مسیری را انتخاب کردم که خانم غیرتیان نشسته بود, از جلوش که رد می شدم به صورتش نگاه کردم, حسابی سرخ شده بود, مرتیکه عوضی خوابونده بود تو گوش زنش, لابد بخاطر اینکه بساط دلقک بازی و جوک گویی اش را به هم زده بود. دلم می خواست یه دعوایی راه بندازم و کتک زنی را یادش بدم. حیف که مهمان مهرورزان بود. آقایان فکر نمی کنم اصلا متوجه کتک خوری خانم غیرتیان شده باشند و خانم ها هم بنظر می رسید که براشون چیزی عادی بود. راستش سکوت آنها بیشتر دلم را به درد آورد تا خود کتک خوردن خانم غیرتیان. سکوت همیشه علامت رضا و همدلی نیست اما در بسیاری مواقع به تداوم ضعیف کشی و بی عدالتی کمک می کند
مهمون ها که رفتند مهرورزان که می دونست در نجاری و اندکی هم بنایی سر رشته دارم از من خواهش کرد اگر می تونم فردایش برم منزل غیرتیان سقف گاراژش را تعمیر کنم و اضافه کرد که نیم ساعت بیشتر کار نداره. گفتم باشه, گرچه از مردک بدم می آمد اما فرصتی بود تا دوباره خانم غیرتیان که دل بیچاره من پیشش بود را ببینم. این دل ولگردم بین این همه دختر افتاده دنبال یک زن شوهردار
صبح راه افتادیم, من با وانتم و مهرورزان با ماشین خودش, حدود نیم ساعت بعد توی یک خیابون ایستادیم و پیاده شدیم . در بزرگی را نشانم داد و گفت همینجاست و ادامه داد که باید بره سر کار دیرش شده
زنگ زدم خانم غیرتیان در را باز کرد و گفت سلام بفرمایید تو, زیر چشم چپش کبود بود, فهمیدم باز کتک خورده. آمادگی نداشتم, به لکنت افتادم و به زحمت سلام را به زبان آوردم. طوری ایستاده بود که گونه چپش را نبینم. از غیرتیان پرسیدم. گفت نیم ساعت پیش رفته ساوه عصری برمی گرده بریم آشپزخونه چیزی میل کنید. گفتم تازه صبحانه خوردم گاراژ رو که درست کردم یه استکان چای مزاحم تان می شم
گاراژ را که بررسی کردم دیدم یک ساعتی وقت می بره شروع کردم به کار, خانم غیرتیان تمام این مدت تو گاراژ بود و به من نگاه می کرد,برخلاف دیشب که ساکت بود پشت سرهم پرسش هایی از من می کرد, از جمله اینکه کارم چیه , متاهلم یا نه, چرا ازدواج نمی کنم . نیم ساعتی که گذشت گفت برم چای درست کنم, وقتی برگشت دیدم لباس شو عوض کرده, ماکسی را درآورده و بجایش بلوز دامن پوشیده بود. پیش خودم گفتم شاید وقتی رفته چای بذاره لباسش تو آشپزخونه کثیف شده, اما دلم به من می گفت چرا پرتی بخاطر تو عوض کرده
دست و صورتم را شستم و رفتیم تو آشپزخونه, کلی میوه و یک ظرف کیک یزدی رو میز بود, نشستم, خانم غیرتیان چای آورد و باز روی صندلی طوری نشست که چشم و گونه چپش را نبینم. با اینکه ازشب قبل تا آن صبح حداقل دوبار حسابی کتک خورده و کلی هم گریه کرده بود اما چهره اش کماکان زیبایی اش را حفظ کرده و دوست داشتنی بود, کوفتش بشه مرتیکه رزل و ضعیف کش. دامنش به حساب نرمهای امروزی کوتاه حساب می آمد, تا دو سه سانتی پایین زانو اش را می دیدم, قشنگ و خوش تراش بودند, از اینکه بخاطر چشم و کبودی صورتش مستقیم به من نگاه نمی کرد سواستفاده کرده و خوب پاهاش رو دید می زدم , به خودم گفتم چه بی شرم شدی
خانم غیرتیان پاشد و گفت قند یادم رفت, وقتی با قند برگشت و نشست متوجه شدم که سه تا از دگمه های بلوزش از بالا باز هستند, قبلا هم باز بودند؟ فکر نمی کنم, و گرنه متوچه می شدم, شاید الان که رفت قند بیاره خودشان باز شدند, اما سه تا با هم؟ کمتر از نصف لیموی سمت چپش را می دیدم, ضمن برداشتن قند صندلی ام را کمی به سمت راست حرکت دادم, تقریبا روبروش نشسته بودم, خم که می شد چیزی برداره یا چیزی را جابجا کنه هردو تا را می دیدم, خدای من یک بار نوک یکی از لیموها را هم دیدم. قلب و نبضم با هم مسابقه گذاشته بودند و تنم گرم شده بود. هواهای ناپاک انگولکم می کردند. اما خودم را کنترل کرده و تصمیم گرفتم تا مرتکب خطایی نشدم خداحاقظی کنم و برم
اما دودل بودم برم نرم که دستمال را برداشت و چشم چپش را با آن پاک کرد. افکار پلید کاملا از من دور شده بودند. دل به دریا زدم و گفتم خانم غیرتیان هر اتفاقی که بین شما و آقای غیرتیان افتاده فضولی اش به من نمی رسه اما بهتره چشم تونو به دکتر نشون بدین خدای نکرده ممکنه آسیب دیده باشه. تو دلم گفتم خدای من زمانه چقدر ظالمه, آخه این چه نظمیه که از هر هزار نفر نهصد و نود و نه نفر برای خوشی و راحتی آن یک نفر آخر باید عذاب بکشند. زن باشی, فقیر باشی, خودی نباشی دیگه بدتر. گفت چیزی نیست دفعه اول نیست خوب میشه. گفتم دیگه بدتر اگر دفعه چندمه حتما باید به دکتر نشون بدین, بگذارید ببینم
سرش را برگرداند طرفم, صندلی ام را چلوتر بردم خوب بچشمش نگاه کردم, بنظر می آمد زیاد خطرناک نباشه, خون جمع نشده بود اما پر آب بود. فاصله صورت هایمان از همدیگر حدود ده سانت بود. نفسش تند شده بود مال من هم. چقدر دوستش دارم. خدای من عشق چه زیبا و قشنگه, اینکه فهمیدم عاشقش هستم بزرگترین و مهمترین کشف زندگی ام بود, کشفی که به نظر من تا آن موقع مهمتر و بزرگتر از آن در دنیا صورت نگرفته بود. به چشمانش نگاه می کردم, او هم به من نگاه می کرد. با انگشتم خیلی با احتیاط کبودی زیر چشمش را لمس کرده و پرسیدم درد می کنه یا نه, به آرامی دستش را گذاشت روی دستم, بغلش کردم, درحالیکه محکم بغلم کرده بود زد زیر گریه, با دستم سر و صورتش را نوازش می دادم و می بوسیدمش, با لبانم قطرات اشک را که روی گونه هایش بودند می چیدم, کماکان گریه می کرد دو دستش را دور کمرم قلاب کرده بود, گویی می ترسید از دستش در رم. گفتم چرا کتکت میزنه ازش طلاق بگیر, دوباره زد زیر گریه, چشمانش را بوسیدم و پرسیدم مشکلتون چیه؟ راستی اسم کوچکت چیه؟ گریه کنان جواب داد روشنک, مشکل یکی دو تا نیست..گفتم تعریف کن می خوام بدونم
حدود سه سال پیش پدر روشنک که مغازه کوچکی تو یکی از خیابونای فرعی مرکز شهر داشت مطلع میشه که مبتلا به سرطانه, همون دو سه ماه اول مختصر پس اندازی را که داشتند صرف دکتر و دوا شد, برای معالجه به پول بیشتر احتیاج داشتند, مجبور میشن از غیرتیان که عمده فروشی داشت و قبلا از روشنک خواستگاری کرده و جواب رد شنیده بود پول قرض بگیرند, حال پدر که بدتر میشه دو ماه مغازه راکه تنها منبع درآمد خانواده بود می بندند. روشنک مجبور میشه درس و دانشگاه را ول کنه و مغازه را باز کنه, مادر و برادر دوازده ساله اش هم کمک می کردند. هزینه بیمارستان و دکتر و دوا که بالا رفت دوباره برای گرفتن قرض با غیرتیان تماس می گیرند, غیرتیان ضمن تکرار خواستگاری از روشنک و جواب رد شنیدن برای دادن قرض می خواهد که سند مغازه را پیشش گرو بگذارند. چاره ای جز قبول آن نداشتند.
یک سال و نیم پیش پدر فوت می کند. هنوزبیشتر از یک ماه نگذشته بود که غیرتیان سر و کله اش پیدا شده و لجوجانه از روشنک می خواهد با او ازدواج کند. وقتی باز هم جواب نه می شنود موضوع بازپرداخت وام و در صورت عدم پرداخت آن انتقال مالکیت مغازه به نام خودش را به میان می کشد. روشنک که اینک تنها نان آور خانواده هست زیر فشار کار, سماجت های غیرتیان, عدم توانایی پرداخت بدهی, غم از دست دادن پدر,اجاره خانه و شهریه مدرسه برادر و... دچار افسردگی و بی خوابی و دیگر عوارض روانی گشته و بالاخره بیمار شده و دوهفته مغازه را بسته و در خانه بستری می شود. بالاخره با توجیه نجات زندگی مادر و برادر تصمیم می گیرد به پیشنهاد غیرتیان جواب بله داده و مجبور به تسلیم شود
اینها را که تعریف کرد مطمئنم اگر دیشب تو مهمونی می دونستم حتمن موقع جوک گفتن با مشت و لگد می افتادم به جان غیرتیان. گرچه کمکی به اوضاع نمی کرد, اما حداقل دلم خنک می شد و روشنک هم حتمن کیف می کرد. پرسیدم نگفتی چرا کتکت می زنه؟ گفت برای اینکه سادیسته. گفتم همین؟ گفت غیرتیان کمرش عیب داره ناتوانی جنسی داره, خیلی قبراق و سرحال باشه حداکثر هر دو ماه یک بار می تونه. خنده ام گرفت و روشنک که گریه و خنده اش قاتی هم شده بودند قیافه اش کلی دوست داشتنی تر شده بود. بعد ادامه داد این جوک گفتن ها علیه بی بخاری رشتی ها هم برای سرپوش گذاشتن و مخفی کردن عیب خودشه و هم بخاطر بیماری اش هست, شنیدم که آدمهای این جوری با سرکوفت زدن به دیگران و پرخاشگری و کتک زدن اندکی تسکین پیدا می کنند. هرشب که از عهده آن کار بر نمی یاد عصبی میشه و بهانه ای برای کتک زدنم پیدا می کنه. پرسیدم چرا طلاق نمیگیری؟ جواب داد بدهی را چکار کنم؟ تازه سند مغازه هم پیشش هست
بعداز لحظه ای به روشنک گفتم شناسنامه و وسایل ضروری اش را بردارد و برای همیشه با من از این خانه بزند بیرون. با چشمانی نگران که سوسویی هرچند ضعیف از شادی را می توانستم در آنها ببینم نگاهم کرد و پرسید چکار کنیم؟ بغلش کردم, علیرغم معضل بزرگی که سر راهم پیدا شده بود یعنی سرشاخ شدن با غیرتیان احساس شعف بزرگی به من دست داد وقتی روشنک گفت "چکار کنیم" و نگفت "چکار کنم".می دانستم که معنای "چکار کنیم" یعنی ممنونم, یعنی دوستت دارم,یعنی تنها نیستم,یعنی ما از این پس همیشه با هم خواهیم بود و یعنی هزار چیز قشنگ دیگر
جریان را با مهرورزان درمیان گذاشتیم, قرار شد روشنک چند روزی منزل خاله خانم مهرورزان بمونه و اگر غیرتیان تماس گرفت وانمود کنند که هیچی نمیدونند. من هم رفتم به یک مسافرخونه. فردایش به غیرتیان زنگ زدم و هرچه را که درباره اش می دونستم به او گفتم و تهدید کردم اگر روشنک را طلاق نده جریان ناتوانی جنسی اش را به همه خواهیم گفت. شروع کرد به فحاشی و بعد تهدید کرد که با برادر کی و کی آشنا هستم و فلان و بهمان می کنم , گوشی را گذاشتم.
دو سه روزی رفتم تحقیق درباره زندگی غیرتیان, به سیم آخر زده بودم, به خودم گفتم حالا که شروع کردی تا آخر خط باید بری. با راهنمایی های مهرورزان تونستم با تعدادی از فک و فامیل غیرتیان وهم محلی هاش و همکاراش تماس بگیرم, کسی نبود که از او خوشش بیاد, مطلع شدم که زن قبلی اش بعداز چند ماه زندگی با او خودکشی کرد, روشنک و مهرورزان از این موضوع بی اطلاع بودند
روز سوم خانم مهرورزان اطلاع داد که غیرتیان زنگ زده و احوالپرسی کرد و چیزی درباره ناپدید شدن روشنک نگفت. فهمیدم که از برملا شدن عیبش می ترسه. زنگ زدم, باز هم شروع کرد به فحش و بد و بیراه, اما می دانستم که توپ توخالیه, بالاخره کوتاه آمد
بعداز سه هفته کلنجار و چانه زنی سرانجام توافق حاصل شد و با کمک مهرورزان و پارتی بازی و محضردار و معمم آشنا و کمی هم رشوه روشنک شد خانم واش تراشان
فیلم 300,غرور ملی ما و گور بابای ترک و رشتی و کرد و عرب و دیگرن
نمی دانم چرا تازه دوزاری بعضی ها افتاده که از نگاه غربی ها ما هیولا و وحشی هستیم. اینکه چیز تازه ای نیست. نزدیک به سه هزار سال است که از دید آنها ما بربر و وحشی هستیم. اگر گاهی کوتاه می آمدند و گاهی هم از ما تعریف می کردند مطمئن باشید که همزمان مشغول دوشیدن گاومان بودند. فکر می کنید بینش و طرز تفکر ملا عمر و بن لادن و طالبان های وطنی با سران عربستان و کویت و قطر در رابطه با اجتماع, آزادی, عدالت, زن,حجاب , سنگسار و قطع دست و پا و... با همدیگر فرق اساسی داشته باشد؟ نه والله, اما می بینیم که همین رسانه های غربی دسته اول را متعصب, دیکتاتور, بنیادگرا, وحشی, زن ستیز و دسته دوم را میانه رو, معتدل, پرنس عرب, دوست و هم پیمان معرفی می کنند. دلیل اش هم روشنه, اولی موی دماغ و مزاحم و نافرمانه و دومی شیر لوله نفتش باز و همیشه مطیع. زمانی که مطیع بودیم برایمان بازی کامپیوتری" شاهزاده پارس" را می ساختند و الان که موی دماغیم فیلم سیصد را درست می کنند
به من هم به عنوان یک ایرانی برخورد, و اگر هم کسی حق اعتراض به این توهین به ایران و ایرانی داشته باشد منم, نه آنهایی که تفریح شان شده توهین به گیلانی ها. مگر خودشان از همین شیوه برای توهین به دیگران استفاده نمی کنند؟ مگر توهین و تحقیر سادیستی دیگران غیر از توحش و بربریت است؟ شاید فیلم 300 تلنگر و هشداری باشد به آنها تا متوجه بشن که چقدر بیمارند . گفتم بیمار, آدم سالم که نمی یاد برای من گیلانی پیام دعوت بفرستد که برم به سایت او و لیست اعتراضیه به این فیلم را امضا کنم در حالیکه آن آشغالدونی که اسمشو گذاشته سایت پر از "جوک " های رکیک علیه هموطنان رشتی و ترک اش هست. البته ته دلم خوشحال میشم وقتی می بینم توهین کنندگان به رشتی ها اینقدر کودن و حقیرند
درست به همان دلیل که ترک خرو رشتی بی بخار و قزوینی بچه بازه تو و امثالت هیولا و وحشی و بربر و بدتر از آن کودن هم هستید. کدام لیست داداش! تو حقته, لیاقت شو نداری که وقتمو حرام کنم وگرنه بجای آن لیست خودم یک لیست اعتراضیه برعلیه توهین هایی که به هموطنان شمالی و ترک و غیره میشد درست می کردم. علیرغم خبیث و شریر بودنشان گاهی هم دلم به حالشون می سوزه, نه فقط به حقارت و کودن بودنشان بلکه بخاطر حسادت شان هم. فکرش را بکنید هیچوقت مه ندیده, گاهی هم یه چیزایی شبیه مه می بینه, اما نباید گول خورد که فقط گرد و غباره. بعد میاد شمال همه چیزایی را که نداره و فقط قبلا اسمشون رو شنیده و یا تو فیلم ها دیده مثل جنگل, مه, غاز وحشی, دریای مازندران, کرم شب تاب , خاویار, نازخاتون و کال کباب , زیتون پرورده و ماهی دودی, ازگیل و گلابی جنگلی, انارترش و خلواش , لاهیجان و رامسر, بهار نارنج, باغات چای و پرتقال , شالیزار, آب تا دلت بخواد (آب واقعی, نه سراب!) میبینه و حسودیش میشه. البته نداشتن همه اینها نه عیبه و نه گناه. اما گناه ما هم نیست که شما اینها را ندارید
بعداز نوشتن "مشاعره آقای رشتی" یکی از اینها برایم میل زد و تابعیت ایرانی مرا لغو کرد و نوشت که من ایرانی نیستم. پیش خودم گفتم کدوم ایران. شمالی ایرانی نباشه و شمال ایران نباشه دیگه چی میمونه؟ صحرای بی آب و علف و گرد وغبار و سراب و دریاچه قم و چمکران و گریه مال خوتون, جنگل و مه و دریا و آب و نشاط مال ما. آب گفتم و یاد امام خمینی (ره) افتادم که چه خدمت بزرگی به شماها کرد و قدرش را ندانستید. اگر آب داشتید و اینقدر دنبال سراب نمی دویدید رهبر بزرگ مان مجبور نمی شد که نصف رساله خود را به رفع مشکل طهارت تان اختصاص بده و راه حل هفت تا سنگ به جای آب را پیش پای تان بگذاره. گرچه من شک دارم که کمکی بکنه, راستی وقتی شب دو نفری با هم می رید زیر لحاف و تنبان تان را در می آورید آن بو رو چه کار می کنید؟ شاید هم ضرب المثل "گُه به گُه پاک" صحت داره و دو تا بو همدیگر را خنثی می کنند.
تعدادی از همولایتی های عزیزم, با اینکه ندیدم شان اما خیلی دوست شان دارم, با فرستادن ای میل و یا نوشتن یادداشت پای "مقالاتم" اشاراتی داشتند که بد نیست مختصر توضیحی بدهم. اولین و مهمترین توضیح اینکه انتقاد و حمله من متوجه کسانی است که به شمالی ها توهین می کنند و نه غیر شمالی ها بطور عموم. دوم : چرا این شیوه را انتخاب کردم؟ زبرا از قدیم گفتند حمله بهترین شیوه دفاع است.. سوم: امین عزیز, بعضی ها که تعدادشان کم هم نیست فقط حرفی را که به زبان خودشان بیان شود می فهمند. متاسفانه گاهی اوقات آدم مجبور میشه تا سطح خودشان نزول کنه تا حرف آدم را بفهمند. البته مخالف شیوه های توجیهی, اقناعی و آکادمیک نیستم, اما هر شیوه ای مخاطب خود را دارد. برای کسی که تاریخ خلاصه میشه به قصه هایی که از بابا و بابابزرگش شنیده و بیشتر از آن هم نمی خواهد بداند از تاریخ گفتن مثل خواندن یاسین برای خره. اشکوری عزیز, بعداز یادداشت شما تصمیم داشتم اسامی را در " امتحان کردن خانم مرکزیان" غیر جغرافیایی کنم. بعد فکر کردم آن هم بخشی از تاریخ گیل ماز شده و نشانگر تحول آتی آن. ماکان عزیز که خواهش کردی اسم وبلاگم را بخاطر شباهت به وبلاگت عوض کنم و من هم این کار را کردم. لابد خجالت می کشیدی! به هرحال مطالبت را در شمالی ها دنبال می کنم, با احساس می نویسی. راستش ایده گیل ماز بعداز خواندن مطلب قشنگت تحت عنوان "یک جوک رشتی بگم؟" به ذهنم رسید. و با تشکر از علی یوسفی و دیگرانی که یادداشت گذاشتند. ارادتمند همگی تان: ناوران
به من هم به عنوان یک ایرانی برخورد, و اگر هم کسی حق اعتراض به این توهین به ایران و ایرانی داشته باشد منم, نه آنهایی که تفریح شان شده توهین به گیلانی ها. مگر خودشان از همین شیوه برای توهین به دیگران استفاده نمی کنند؟ مگر توهین و تحقیر سادیستی دیگران غیر از توحش و بربریت است؟ شاید فیلم 300 تلنگر و هشداری باشد به آنها تا متوجه بشن که چقدر بیمارند . گفتم بیمار, آدم سالم که نمی یاد برای من گیلانی پیام دعوت بفرستد که برم به سایت او و لیست اعتراضیه به این فیلم را امضا کنم در حالیکه آن آشغالدونی که اسمشو گذاشته سایت پر از "جوک " های رکیک علیه هموطنان رشتی و ترک اش هست. البته ته دلم خوشحال میشم وقتی می بینم توهین کنندگان به رشتی ها اینقدر کودن و حقیرند
درست به همان دلیل که ترک خرو رشتی بی بخار و قزوینی بچه بازه تو و امثالت هیولا و وحشی و بربر و بدتر از آن کودن هم هستید. کدام لیست داداش! تو حقته, لیاقت شو نداری که وقتمو حرام کنم وگرنه بجای آن لیست خودم یک لیست اعتراضیه برعلیه توهین هایی که به هموطنان شمالی و ترک و غیره میشد درست می کردم. علیرغم خبیث و شریر بودنشان گاهی هم دلم به حالشون می سوزه, نه فقط به حقارت و کودن بودنشان بلکه بخاطر حسادت شان هم. فکرش را بکنید هیچوقت مه ندیده, گاهی هم یه چیزایی شبیه مه می بینه, اما نباید گول خورد که فقط گرد و غباره. بعد میاد شمال همه چیزایی را که نداره و فقط قبلا اسمشون رو شنیده و یا تو فیلم ها دیده مثل جنگل, مه, غاز وحشی, دریای مازندران, کرم شب تاب , خاویار, نازخاتون و کال کباب , زیتون پرورده و ماهی دودی, ازگیل و گلابی جنگلی, انارترش و خلواش , لاهیجان و رامسر, بهار نارنج, باغات چای و پرتقال , شالیزار, آب تا دلت بخواد (آب واقعی, نه سراب!) میبینه و حسودیش میشه. البته نداشتن همه اینها نه عیبه و نه گناه. اما گناه ما هم نیست که شما اینها را ندارید
بعداز نوشتن "مشاعره آقای رشتی" یکی از اینها برایم میل زد و تابعیت ایرانی مرا لغو کرد و نوشت که من ایرانی نیستم. پیش خودم گفتم کدوم ایران. شمالی ایرانی نباشه و شمال ایران نباشه دیگه چی میمونه؟ صحرای بی آب و علف و گرد وغبار و سراب و دریاچه قم و چمکران و گریه مال خوتون, جنگل و مه و دریا و آب و نشاط مال ما. آب گفتم و یاد امام خمینی (ره) افتادم که چه خدمت بزرگی به شماها کرد و قدرش را ندانستید. اگر آب داشتید و اینقدر دنبال سراب نمی دویدید رهبر بزرگ مان مجبور نمی شد که نصف رساله خود را به رفع مشکل طهارت تان اختصاص بده و راه حل هفت تا سنگ به جای آب را پیش پای تان بگذاره. گرچه من شک دارم که کمکی بکنه, راستی وقتی شب دو نفری با هم می رید زیر لحاف و تنبان تان را در می آورید آن بو رو چه کار می کنید؟ شاید هم ضرب المثل "گُه به گُه پاک" صحت داره و دو تا بو همدیگر را خنثی می کنند.
تعدادی از همولایتی های عزیزم, با اینکه ندیدم شان اما خیلی دوست شان دارم, با فرستادن ای میل و یا نوشتن یادداشت پای "مقالاتم" اشاراتی داشتند که بد نیست مختصر توضیحی بدهم. اولین و مهمترین توضیح اینکه انتقاد و حمله من متوجه کسانی است که به شمالی ها توهین می کنند و نه غیر شمالی ها بطور عموم. دوم : چرا این شیوه را انتخاب کردم؟ زبرا از قدیم گفتند حمله بهترین شیوه دفاع است.. سوم: امین عزیز, بعضی ها که تعدادشان کم هم نیست فقط حرفی را که به زبان خودشان بیان شود می فهمند. متاسفانه گاهی اوقات آدم مجبور میشه تا سطح خودشان نزول کنه تا حرف آدم را بفهمند. البته مخالف شیوه های توجیهی, اقناعی و آکادمیک نیستم, اما هر شیوه ای مخاطب خود را دارد. برای کسی که تاریخ خلاصه میشه به قصه هایی که از بابا و بابابزرگش شنیده و بیشتر از آن هم نمی خواهد بداند از تاریخ گفتن مثل خواندن یاسین برای خره. اشکوری عزیز, بعداز یادداشت شما تصمیم داشتم اسامی را در " امتحان کردن خانم مرکزیان" غیر جغرافیایی کنم. بعد فکر کردم آن هم بخشی از تاریخ گیل ماز شده و نشانگر تحول آتی آن. ماکان عزیز که خواهش کردی اسم وبلاگم را بخاطر شباهت به وبلاگت عوض کنم و من هم این کار را کردم. لابد خجالت می کشیدی! به هرحال مطالبت را در شمالی ها دنبال می کنم, با احساس می نویسی. راستش ایده گیل ماز بعداز خواندن مطلب قشنگت تحت عنوان "یک جوک رشتی بگم؟" به ذهنم رسید. و با تشکر از علی یوسفی و دیگرانی که یادداشت گذاشتند. ارادتمند همگی تان: ناوران
خواهر خشکساران, زنان گیلانی و آقای رئیس جمهور
وقتی رئیس جمهور مردمی و مهرورزمان به گیلان آمدند مافیای اقتصادی, مافیای سیاسی, مافیای هسته ای, مافیای هولوکاست, مافیای دانشجویی, مافیای معلمان, مافیای جوک سازان, مافیای مطبوعات و مافیای مانع تراشی در راه ظهور امام زمان, همگی دست در دست هم دنبال بهانه می گشتند تا وی را زیر ضربه ببرند. رئیس جمهور محبوب مان به کوری چشم دشمنانش از یک استعداد خدادادی منحصر بفردی یعنی استقلال حس گویایی و زبان از دیگر اعضای بدن مثل چشم و گوش و حتی مغز برخوردار است. برخلاف برخی روشنفکرنماهایی که پشت هر حرفشان باید اندیشه و تفکر و یا لااقل تاملی باشد و برای پیدا کردن کلمات مناسب کلی وقت و انرژی صرف می کنند, انبوهی از کلمات و حتی جملات آماده استفاده در داخل دهان و زیر و رو و توی زبان رئیس جمهور هست, به حدی که حتی جا برای آب دهان نیست. حتما متوجه شدید که ایشان هیچوقت تف نمی کنند و بجای تف کلمات از دهانشان پرت می شوند. متاسفانه بعضی وقتها که چه عرض کنم بهتر است بگویم اغلب کلمات زشت و ناپسند دور از چشم ایشان خود را لابلای کلمات قصار و ارزشمند مخفی کرده و بهانه دست مافیا های نامبرده می دهند
وقتی رئیس جمهور مهرورزمان درباره عفاف زنان گیلانی صحبت کردند دشمنان شروع به انتقاد کردند. اینجانب هم بعنوان یک گیلانی و هم بخاطر اینکه درجریان چگونگی آن بودم تصمیم گرفتم علیرغم خطری که ممکن است جانم را تهدید کند اصل ماجرا را برای آقای ناوران تعریف کرده تا این توطئه صهیونیستی, لیبرالیستی, کمونیستی را افشا نمایند .
وقتی آقای رئیس جمهور به گیلان آمدند هیئتی متشکل از چهار خواهر مکتبی و پاکدامن ایشان را همراهی میکردند و وظیفه شان این بود ضمن آشنایی و گفتگو با زنان گیلانی مطلب کوتاهی بنویسند تا رئیس جمهور وقتی که می خواهد درباره زنان گیلان صحبت کند از روی آن بخواند تا خدای نکرده با بیان کلمات زشت مخفی شده در بین کلمات قصار بهانه دست دشمنان ندهد. دو نفر از خواهران قرار بود با زنان شهری و دو نفر دیگر با زنان روستایی تماس بگیرند
مشغول کنترل فیش های حقوق کارکنان بودم که دیدم رئیس مان و یک خواهری که تا حالا ندیده بودم وارد شده و راست آمدند پیش من. رئیس مان خطاب به خواهری که همراهش بود گفت ایشان برادرمرطوبیان هستند و بعد به من نگاه کرد و گفت ایشان خواهر خشکساران از همراهان رئیس جمهور و متخصص مسائل زنان روستایی هستنند و چون شما آشنایی زیادی با روستاها دارید لطفا امروز و فردا را در خدمت خانم خشکساران باشید, اضافه کاری و پاداش را هم خودم ترتیب شو میدم , بیا این هم سوییچ استیشن اداره. کلی خوشحال شدم, اما بروز ندادم. یک ماه بود که به ده مان نرفته بودم, فرصت خوبی بود. همینجا به آقای ناوران یادآوری کنم که وقتی این مطلب را منتشرمیکنند بخاطر مسائل امنیتی بجای اسم من و خواهر خشکساران لطفا سه تا نقطه بگذارند
خواهر خشکساران که غیر از چشم راستش بقیه صورتش زیر چادر بود در تمام این مدت سرش بطرف پایین بود و حتی یک بار نه به من نگاه کرد و نه به رئیس مان. تو دلم گفتم به این میگن زن پاکدامن, به این میگن حجاب درست و حسابی, دخترای شمالی یاد بگیرند. رطوبت, باران, جاده گلی و هزار بهانه دیگر میارند تا چادر سرشان نکنند. انتظار نداریم تو شالیزار و مزرعه چای چادر بگذارند. حداقل وقتی کار نمی کنند و بیرون میرند باید چادر سرشان باشه. دین و مذهب ما به حجاب زنان استوار است
سوار ماشین شدیم و راه افتادیم. تا ده ما حدود یک ساعت راه بود. چند کیلومتر که رفتیم با اینکه مستقیم به خواهرخشکساران نگاه نمی کردم ولی متوجه شدم که تمام صورتش بیرون از چادر بود. دو سه کیلومتر دیگر رفتیم چادر از سرش پایین افتاده و روی شانه اش بود. فقط هروقت ماشینی از روبرو می آمد چادر را رو سرش می کشید. لابد مطمئن بود که من نگاهش نمی کنم. سر یک دوراهی که مجبور بودم سمت راست را نگاه کنم دیدم گره روسری را هم شل کرده و کمی از موی سرش را دیدم. نکنه فتوایی اومده و من بی خبرم. شاید فتوایی آمده که خانم ها و آقایانی که مجبورند با هم کار کنند محرم همدیگر هستند. مگر خاویار حرام نبود و بعد حلال شد؟ خدا بیامرز مادرم هیچوقت نمی گذاشت ماهی خاویار را تو خونه درست کنیم. برف و باران هم اگر بود باید تو حیاط کبابش می کردیم. تو این خیالات بودم که خواهر خشکساران کارخانه چای را که در سمت راست جاده بود با دست نشان داد و پرسید این چیه برادر مرطوبیان؟ نیش ترمزی زدم و به طرف سمت راست, البته نه کارخانه بلکه خواهر خشکساران را نگاه کردم. روسری اش هم لیز خورده بود پایین دور گردنش . وای! چه دختر خوشگلی بود, دور و بر بیست سالش بود, احساس گناه و معصیت می کردم. گفتم کارخانه چای هست. از بس چای ارزان وارد کردند ورشکست شد و بستند. بعد که سرش را برگرداند به آرامی روسری را بالا آورد. دیگه مطمئن بودم که باید فتوایی صادر شده باشد
نزدیکی های ده مان که رسیدیم از خواهر خشکساران پرسیدم که دوست دارد از ده ما شروع کند, گفت که مایل است از دهاتی که کمی پرت تر و دور از شهرند شروع کنه, گفتم باشه اما جاده ها خراب , گلی و پر از چاله جوله است, گفت عیبی نداره. پیش خودم گفتم بهتره بریم ده "شال خوسان". هم سری به دوستان قدیمی میزنم و بعداز اینکه خواهر خشکساران را تحویل شورای آنجا دادم میرم سر مزرعه مان که حدود دو کیلومتری آنجا هست استراحت می کنم. اونجا یک کوتام داریم یعنی کلبه ای یا آلونکی که با چوب و پوشال درست میکنند و تابستانها برای مواظبت از صیفی کاری و کارهای دیگه آنجا اتراق می کنند
به شال خوسان که رسیدیم ماشین را درست اول ده جایی گذاشتم و پیاده شدیم. خواهر خشکساران حجابش را مرتب کرد و دوباره غیر از چشم راستش بقیه صورتش را با چادر پوشاند. جاده پر از لجن و گل و لای بود. می خواستم ببرم اش منزل آقای توسکائیان که تقریبا همه کاره اینجا هست و خودم برم سراغ دوستانم. کفشم مناسب اینجا نبود. نزدیک بود گل و لای بره توش. خیلی با احتیاط راه میرفتیم. بیچاره خواهر خشکساران وضعیتش بدتر از من بود. با یک دستش چادر را نگه داشته بود که روی زمین کشیده نشود و تو دست دیگرش کیف کوچکی بود و همزمان چادر را زیر گلوش نگه داشته بود که حجابش به هم نریزه. یک لحظه یاد زنها و دخترای خودمان افتادم که میگفتند تو این گل و لای اینجا چادر جور در نمیاد. چند قدمی که رفتیم دیدم یکی از این ماشینهایی که بین شهر و دهات مسافرکشی میکنند حدود صد متری ما با سرعت دارد طرف مان می آید. تقریبا وسط جاده بودیم که دیدم یارو سرعت شو زیاد کرده, سریع برگشتم عقب و به خواهر خشکساران که دو سه قدم عقب تر از من بود گفتم برگردید, برگردید عقب, خودم دویدم کنار جاده, اما تا خواهر خشکساران منطورم را بفهمد و تصمیمی بگیرد ماشین که سرعتش را باز هم بیشتر کرده بود درست ازیک متری اش رد شد و تمام لجن و گل و لای را پاشوند به سر و صورتش. رو به ماشین که دیگه دور شده بود داد زدم پدرسگ, این بی انصاف ها تا یک خواهر محجبه یا یک برادر معمم میبینند کارشان همینه, مثل اون همکارای ضدانقلابی شون تو شهر که هیجوقت خواهرانی را که حجاب واقعی دارند و برادران معمم را سوار نمی کنند و اگر هم سوار کنند با کارهای ناشایست مثل خالی کردن باد معده توهین میکنند. حیف که کاره ای نیستم, دستم می رسید جواز کسب همه شان را باطل می کردم
سر تا پای خواهر خشکساران خیس و گلی شده بود. حتما تو دلش می گفت این هم از مهمان نوازی شمالی ها. پیشش خجالت زده شدم. برگشتیم طرف ماشین. فکر می کردم کجا ببرم لباس ها ش رو تمیز کنه. گفتم: اینجا آشنا زیاد دارم می تونیم بریم خونه یکی لباسا تون رو تمیز کنید یا اینکه بریم سر مزرعه ما , کلبه ای داریم آنجا هم می تونید لباس ها را بشورید. جواب داد: دوست ندارم کسی من رو تو این وضعیت ببینه. گفتم پس میریم سر مزرعه, جای پرتی است, دو سه کیلومتر از اینجا دوره.چادرش را گذاشت گوشه ای توی ماشین, قسمت پایین مانتو و شلوارش تا زانو کثیف شده بود
خوشبختانه هیزم به اندازه کافی توی کوتام بود. اجاق را روشن کردم و دو تا سطل و کتری را برداشتم و رفتم از نهری که از کنار باغ مان رد میشه آب آوردم. آب را ریختم توی تیانی که خدا بیامرز مادرم تابستونا توش رب گوجه فرنگی درست میکرد و گذاشتم روی اجاق. خواهر خشکساران مانتوی کثیفش را هم درآورده و نزدیک اجاق نشسته بود. چند دقیقه ای درباره زنان گیلان صحبت کردیم. از کار من پرسید و من هم چندتا سئوال درباره کارش کردم .گفت که از خویشاوندان نزدیک آقای رئیس جمهور هست و البته اضافه کرد : فکر نکنید که این کارم رو بخاطر خویشاوندی با رئیس جمهور به من دادند, شغل قبلی من هم تقریبا در همین رده بود . تو دلم گفتم ما که فضول نیستیم. انگشتم را فرو کردم توی آب تیان, گرم شده بود. گفتم من میرم تا شال خوسان, یک ساعت دیگه برمی گردم, فکر میکنم شما برسید تو این یک ساعت لباس ها رو بشورید و خشک کنید. گفت : اینجا خیلی پرت و خلوته, می ترسم تنها باشم. گفتم پس من همی دور و برا هستم هروقت کارتان تمام شد صدام کنید. رفتم بیرون
بیست دقیقه ای توی باغ کنار نهر قدم زدم, اما نیرویی مرموز, هوسی گناه آلود تمام حواسم را متوجه کوتام می کرد. چند تا آیه را زیر لب خواندم تا شاید این افکار معصیت زا و پلید را از خودم دور کنم. اما کمکی نکردند. هوا سرد بود و بدنم داغ. بی اختیار رفتم به سمت کوتام . رفتم پشت کوتام و با احتیاط کمی از پوشال را کنار زده و با انگشتم سوراخ کوچکی درست کرده و چشمم را گذاشتم روی سوراخ. هرگز فکر نمی کردم تا این حد سقوط کنم. لحظه ای تردید کردم و می خواستم از آنجا دور شوم. اما وقتی خانم خشکساران را بدون شلوار, تنها با یک شورت دیدم, خدای من, با تمام وجودم حاضر بودم به استقبال هر گناه و معصیتی بروم, فاصله من و او کمتر از سه متر بود و تنها مانع بین ما این دیوار لعنتی پوشالی. پشت به من بود. یکی از سطل ها را برگردانده و رویش نشسته بود, پاها را باز کرده و در سطل دیگر که بین دو تا پایش بود داشت شلوار را می شست. خوب که نگاه کردم چیز عجیبی دیدم. پشت پای راستش کمی بالاتر از مچ پا عکس برگردانی از یک پروانه چسبیده بود, شاید هم خالکوبی شده بود
شلوار را که شست پاشد, دلم بی قراری می کرد, جای پایم را داشتم عوض می کردم که پایم رفت روی یک تکه چوب خشک , تق, صدای شکستن چوب را شنید, برگشت و به سمتی که من بودم نگاه می کرد, حدود یک دقیقه ای نگاه کرد و برگشت و بعداز لحظه ای مکث که به نظر می رسید دارد فکر می کند ناگهان ژاکت و زیر پیراهنش را در آورد. حیف پشتش به من بود. بعد راه افتاد طرف گوشه راست کوتام , نیمرخش را میدیدم, از جمله یکی از لیموهایش را. دو سه قدم که رفت دیگه نمی دیدمش, کجا رفت؟ باید سوراخ دیگری درست کنم. سوراخ تازه که درست شد نگاه کردم چیزی نمی دیدم, دوباره سراغ سوراخ قدیمی رفتم, چشمم را که رو سوراخ گذاشتم دیدم پشتش تاریک هست, خوب دقت کردم, وای خدا! پشت دیوار در ده سانتی من یک چشم روی سوراخ بود و داشت به چشم من نگاه میکرد. نفسم بند آمد. چکار کنم؟ بدبخت شدم, آبروم رفت. نمی توانستم فکر بکنم. حدود دو دقیقه ای به همین منوال گذشت. بعد صدایی شبیه پچ پچ زبر لبی چیزی گفت, نفهمیدم, دوباره صدا گفت: آقای مرطوبیان بیایید تو کارم تمام شد. مثل دیوانه ها دویدم طرف در کوتام, دستهایش باز کرده و بالا آورده و دم در با لبخندی زیبا منتظرم بود , در آغوشش گرفتم و چند دقیقه ای همدیگر را بوسیدم و بعد بلندش کردم و بردم گوشه دیگر کوتام که یک زیلو پهن بود و بقیه ماجراها
داشتیم چای می خوردیم که تازه به فکرم رسید اسم کوچکش را بپرسم, گفت تو عسل صدام کن. گفتم بریم شال خوسان با زنان روستایی آشنایت کنم. گفت لازم نیست, براساس همان چیزایی که تو از زنان گیلانی گفتی چیزی می نویسم
به شهر که رسیدیم گفت ببرمش هتلی که تعدادی از همراهان رئیس جمهور اقامت دارند. عسل در یکی از اتاق ها را باز کرد چند نفر نشسته بودند و یکی داشت جوک رشتی تعریف می کرد, تازه به اینجا رسیده بود: یه روز یه رشتیه از زنش... که متوجه ما شد و قطع کرد. ما دو نفر خودمان را به نشنیدن زدیم. عسل معرفی مان کرد, اتفاقا اونی که داشت جوک تعریف می کرد داداشش بود. بعداز دو سه دقیقه که با آنها درباره کار صحبت کرد من و عسل اومدیم بیرون, توی راهرو یک صندلی رو نشانم داد و گفت اینجا بشین الان برمی گردم, صدای داد و فریاد از اتاق می آمد, فهمیدم که داره سرشان داد می زنه که چرا به شمالی ها توهین می کنند
چیزی به تعطیلی اداره نمانده بود که عسل را دیدم وارد اتاق کارم شد و ورقه ای را نشانم داد که توش این جمله درشت با مداد رنگی نوشته شده بود: برخلاف بعضی مناظق دیگر، من معتقدم زنان گیلانی بیشتر از هرجا دوش بدوش همسرانشان در عرصههای مختلف کشاورزی حضور دارند. پرسیدم این چیه؟ گفت این جمله کلیدی سخنرانی آقای رئیس جمهور درباره زنان گیلانی هست. با دیگر زنان هیئت همراه رئیس جمهور سر آن به توافق رسیدیم. الان دو ساعتی هم پیش ایشان بودیم. رئیس جمهور با استعدادی هستند. بعداز دو ساعت جمله را حفظ کردند و قراره تو ی سخنرانی شون بگن. بعدش عسل از من پرسید که خونه ام نزدیکه یا نه و اینکه دوست داره آپارتمان من رو ببینه, سریع کتم را برداشتم و گفتم بریم همین نزدیکی ها است
توضیح ناوران: آقای مرطوبیان تقاضا کرده بودند به خاطر مسائل امنیتی بجای اسم ایشان و خانم خشکساران سه تا نقطه بگذارم. من بجای سه تا نقطه برای شخصیت مونث این ماجرا اسم مستعار خشکساران را گذاشتم. اما مرطوبیان اسم واقعی شخصیت مذکر این ماجرا می باشد. متاسفانه قبل از انتشار این مطلب با خبر شدم که دیروز آقای مرطوبیان برای کاری شخصی عازم تهران بودند حوالی منجیل با یک تریلی تصادف کرده و جان سپردند. راننده تریلی هم متواری شده و کسی از هویتش مطلع نیست. در مورد خانم خشکساران بعداز شنیدن صحبت های مرطوبیان کنجکاو شدم, تصمیم گرفتم با ایشان در رابطه با مسافرت به گیلان و سخنان رئیس جمهور مصاحبه ای انجام بدهم. به محل کارشان که رفتم به من گفتند ایشان برای یک ماموریت و کار یک ساله در یکی از سفارتخانه های کشور عازم اروپا شدند. باور نکردم و حدس زدم دوست ندارند با ایشان مصاحبه بکنم. به همکارم خانم کویریان گفتم. گفت با یکی از زنانی که با رئیس جمهور به گیلان سفر کرده بودند به اسم خانم شن زاریان آشنا هست. آدرس محل کارش را گرفتم و رفتم پیشش. خانم شن زاریان گفتند که چند روزه که خانم خشکساران را ندیده اما شنیده که ایشان مبتلا به بیماری آنفلوانزای مرغی شدند. چندبار دیگر تلاش کردم, بی ثمر بود و هربار روایت تازه تری درباره خانم خشکساران می شنیدم
وقتی رئیس جمهور مهرورزمان درباره عفاف زنان گیلانی صحبت کردند دشمنان شروع به انتقاد کردند. اینجانب هم بعنوان یک گیلانی و هم بخاطر اینکه درجریان چگونگی آن بودم تصمیم گرفتم علیرغم خطری که ممکن است جانم را تهدید کند اصل ماجرا را برای آقای ناوران تعریف کرده تا این توطئه صهیونیستی, لیبرالیستی, کمونیستی را افشا نمایند .
وقتی آقای رئیس جمهور به گیلان آمدند هیئتی متشکل از چهار خواهر مکتبی و پاکدامن ایشان را همراهی میکردند و وظیفه شان این بود ضمن آشنایی و گفتگو با زنان گیلانی مطلب کوتاهی بنویسند تا رئیس جمهور وقتی که می خواهد درباره زنان گیلان صحبت کند از روی آن بخواند تا خدای نکرده با بیان کلمات زشت مخفی شده در بین کلمات قصار بهانه دست دشمنان ندهد. دو نفر از خواهران قرار بود با زنان شهری و دو نفر دیگر با زنان روستایی تماس بگیرند
مشغول کنترل فیش های حقوق کارکنان بودم که دیدم رئیس مان و یک خواهری که تا حالا ندیده بودم وارد شده و راست آمدند پیش من. رئیس مان خطاب به خواهری که همراهش بود گفت ایشان برادرمرطوبیان هستند و بعد به من نگاه کرد و گفت ایشان خواهر خشکساران از همراهان رئیس جمهور و متخصص مسائل زنان روستایی هستنند و چون شما آشنایی زیادی با روستاها دارید لطفا امروز و فردا را در خدمت خانم خشکساران باشید, اضافه کاری و پاداش را هم خودم ترتیب شو میدم , بیا این هم سوییچ استیشن اداره. کلی خوشحال شدم, اما بروز ندادم. یک ماه بود که به ده مان نرفته بودم, فرصت خوبی بود. همینجا به آقای ناوران یادآوری کنم که وقتی این مطلب را منتشرمیکنند بخاطر مسائل امنیتی بجای اسم من و خواهر خشکساران لطفا سه تا نقطه بگذارند
خواهر خشکساران که غیر از چشم راستش بقیه صورتش زیر چادر بود در تمام این مدت سرش بطرف پایین بود و حتی یک بار نه به من نگاه کرد و نه به رئیس مان. تو دلم گفتم به این میگن زن پاکدامن, به این میگن حجاب درست و حسابی, دخترای شمالی یاد بگیرند. رطوبت, باران, جاده گلی و هزار بهانه دیگر میارند تا چادر سرشان نکنند. انتظار نداریم تو شالیزار و مزرعه چای چادر بگذارند. حداقل وقتی کار نمی کنند و بیرون میرند باید چادر سرشان باشه. دین و مذهب ما به حجاب زنان استوار است
سوار ماشین شدیم و راه افتادیم. تا ده ما حدود یک ساعت راه بود. چند کیلومتر که رفتیم با اینکه مستقیم به خواهرخشکساران نگاه نمی کردم ولی متوجه شدم که تمام صورتش بیرون از چادر بود. دو سه کیلومتر دیگر رفتیم چادر از سرش پایین افتاده و روی شانه اش بود. فقط هروقت ماشینی از روبرو می آمد چادر را رو سرش می کشید. لابد مطمئن بود که من نگاهش نمی کنم. سر یک دوراهی که مجبور بودم سمت راست را نگاه کنم دیدم گره روسری را هم شل کرده و کمی از موی سرش را دیدم. نکنه فتوایی اومده و من بی خبرم. شاید فتوایی آمده که خانم ها و آقایانی که مجبورند با هم کار کنند محرم همدیگر هستند. مگر خاویار حرام نبود و بعد حلال شد؟ خدا بیامرز مادرم هیچوقت نمی گذاشت ماهی خاویار را تو خونه درست کنیم. برف و باران هم اگر بود باید تو حیاط کبابش می کردیم. تو این خیالات بودم که خواهر خشکساران کارخانه چای را که در سمت راست جاده بود با دست نشان داد و پرسید این چیه برادر مرطوبیان؟ نیش ترمزی زدم و به طرف سمت راست, البته نه کارخانه بلکه خواهر خشکساران را نگاه کردم. روسری اش هم لیز خورده بود پایین دور گردنش . وای! چه دختر خوشگلی بود, دور و بر بیست سالش بود, احساس گناه و معصیت می کردم. گفتم کارخانه چای هست. از بس چای ارزان وارد کردند ورشکست شد و بستند. بعد که سرش را برگرداند به آرامی روسری را بالا آورد. دیگه مطمئن بودم که باید فتوایی صادر شده باشد
نزدیکی های ده مان که رسیدیم از خواهر خشکساران پرسیدم که دوست دارد از ده ما شروع کند, گفت که مایل است از دهاتی که کمی پرت تر و دور از شهرند شروع کنه, گفتم باشه اما جاده ها خراب , گلی و پر از چاله جوله است, گفت عیبی نداره. پیش خودم گفتم بهتره بریم ده "شال خوسان". هم سری به دوستان قدیمی میزنم و بعداز اینکه خواهر خشکساران را تحویل شورای آنجا دادم میرم سر مزرعه مان که حدود دو کیلومتری آنجا هست استراحت می کنم. اونجا یک کوتام داریم یعنی کلبه ای یا آلونکی که با چوب و پوشال درست میکنند و تابستانها برای مواظبت از صیفی کاری و کارهای دیگه آنجا اتراق می کنند
به شال خوسان که رسیدیم ماشین را درست اول ده جایی گذاشتم و پیاده شدیم. خواهر خشکساران حجابش را مرتب کرد و دوباره غیر از چشم راستش بقیه صورتش را با چادر پوشاند. جاده پر از لجن و گل و لای بود. می خواستم ببرم اش منزل آقای توسکائیان که تقریبا همه کاره اینجا هست و خودم برم سراغ دوستانم. کفشم مناسب اینجا نبود. نزدیک بود گل و لای بره توش. خیلی با احتیاط راه میرفتیم. بیچاره خواهر خشکساران وضعیتش بدتر از من بود. با یک دستش چادر را نگه داشته بود که روی زمین کشیده نشود و تو دست دیگرش کیف کوچکی بود و همزمان چادر را زیر گلوش نگه داشته بود که حجابش به هم نریزه. یک لحظه یاد زنها و دخترای خودمان افتادم که میگفتند تو این گل و لای اینجا چادر جور در نمیاد. چند قدمی که رفتیم دیدم یکی از این ماشینهایی که بین شهر و دهات مسافرکشی میکنند حدود صد متری ما با سرعت دارد طرف مان می آید. تقریبا وسط جاده بودیم که دیدم یارو سرعت شو زیاد کرده, سریع برگشتم عقب و به خواهر خشکساران که دو سه قدم عقب تر از من بود گفتم برگردید, برگردید عقب, خودم دویدم کنار جاده, اما تا خواهر خشکساران منطورم را بفهمد و تصمیمی بگیرد ماشین که سرعتش را باز هم بیشتر کرده بود درست ازیک متری اش رد شد و تمام لجن و گل و لای را پاشوند به سر و صورتش. رو به ماشین که دیگه دور شده بود داد زدم پدرسگ, این بی انصاف ها تا یک خواهر محجبه یا یک برادر معمم میبینند کارشان همینه, مثل اون همکارای ضدانقلابی شون تو شهر که هیجوقت خواهرانی را که حجاب واقعی دارند و برادران معمم را سوار نمی کنند و اگر هم سوار کنند با کارهای ناشایست مثل خالی کردن باد معده توهین میکنند. حیف که کاره ای نیستم, دستم می رسید جواز کسب همه شان را باطل می کردم
سر تا پای خواهر خشکساران خیس و گلی شده بود. حتما تو دلش می گفت این هم از مهمان نوازی شمالی ها. پیشش خجالت زده شدم. برگشتیم طرف ماشین. فکر می کردم کجا ببرم لباس ها ش رو تمیز کنه. گفتم: اینجا آشنا زیاد دارم می تونیم بریم خونه یکی لباسا تون رو تمیز کنید یا اینکه بریم سر مزرعه ما , کلبه ای داریم آنجا هم می تونید لباس ها را بشورید. جواب داد: دوست ندارم کسی من رو تو این وضعیت ببینه. گفتم پس میریم سر مزرعه, جای پرتی است, دو سه کیلومتر از اینجا دوره.چادرش را گذاشت گوشه ای توی ماشین, قسمت پایین مانتو و شلوارش تا زانو کثیف شده بود
خوشبختانه هیزم به اندازه کافی توی کوتام بود. اجاق را روشن کردم و دو تا سطل و کتری را برداشتم و رفتم از نهری که از کنار باغ مان رد میشه آب آوردم. آب را ریختم توی تیانی که خدا بیامرز مادرم تابستونا توش رب گوجه فرنگی درست میکرد و گذاشتم روی اجاق. خواهر خشکساران مانتوی کثیفش را هم درآورده و نزدیک اجاق نشسته بود. چند دقیقه ای درباره زنان گیلان صحبت کردیم. از کار من پرسید و من هم چندتا سئوال درباره کارش کردم .گفت که از خویشاوندان نزدیک آقای رئیس جمهور هست و البته اضافه کرد : فکر نکنید که این کارم رو بخاطر خویشاوندی با رئیس جمهور به من دادند, شغل قبلی من هم تقریبا در همین رده بود . تو دلم گفتم ما که فضول نیستیم. انگشتم را فرو کردم توی آب تیان, گرم شده بود. گفتم من میرم تا شال خوسان, یک ساعت دیگه برمی گردم, فکر میکنم شما برسید تو این یک ساعت لباس ها رو بشورید و خشک کنید. گفت : اینجا خیلی پرت و خلوته, می ترسم تنها باشم. گفتم پس من همی دور و برا هستم هروقت کارتان تمام شد صدام کنید. رفتم بیرون
بیست دقیقه ای توی باغ کنار نهر قدم زدم, اما نیرویی مرموز, هوسی گناه آلود تمام حواسم را متوجه کوتام می کرد. چند تا آیه را زیر لب خواندم تا شاید این افکار معصیت زا و پلید را از خودم دور کنم. اما کمکی نکردند. هوا سرد بود و بدنم داغ. بی اختیار رفتم به سمت کوتام . رفتم پشت کوتام و با احتیاط کمی از پوشال را کنار زده و با انگشتم سوراخ کوچکی درست کرده و چشمم را گذاشتم روی سوراخ. هرگز فکر نمی کردم تا این حد سقوط کنم. لحظه ای تردید کردم و می خواستم از آنجا دور شوم. اما وقتی خانم خشکساران را بدون شلوار, تنها با یک شورت دیدم, خدای من, با تمام وجودم حاضر بودم به استقبال هر گناه و معصیتی بروم, فاصله من و او کمتر از سه متر بود و تنها مانع بین ما این دیوار لعنتی پوشالی. پشت به من بود. یکی از سطل ها را برگردانده و رویش نشسته بود, پاها را باز کرده و در سطل دیگر که بین دو تا پایش بود داشت شلوار را می شست. خوب که نگاه کردم چیز عجیبی دیدم. پشت پای راستش کمی بالاتر از مچ پا عکس برگردانی از یک پروانه چسبیده بود, شاید هم خالکوبی شده بود
شلوار را که شست پاشد, دلم بی قراری می کرد, جای پایم را داشتم عوض می کردم که پایم رفت روی یک تکه چوب خشک , تق, صدای شکستن چوب را شنید, برگشت و به سمتی که من بودم نگاه می کرد, حدود یک دقیقه ای نگاه کرد و برگشت و بعداز لحظه ای مکث که به نظر می رسید دارد فکر می کند ناگهان ژاکت و زیر پیراهنش را در آورد. حیف پشتش به من بود. بعد راه افتاد طرف گوشه راست کوتام , نیمرخش را میدیدم, از جمله یکی از لیموهایش را. دو سه قدم که رفت دیگه نمی دیدمش, کجا رفت؟ باید سوراخ دیگری درست کنم. سوراخ تازه که درست شد نگاه کردم چیزی نمی دیدم, دوباره سراغ سوراخ قدیمی رفتم, چشمم را که رو سوراخ گذاشتم دیدم پشتش تاریک هست, خوب دقت کردم, وای خدا! پشت دیوار در ده سانتی من یک چشم روی سوراخ بود و داشت به چشم من نگاه میکرد. نفسم بند آمد. چکار کنم؟ بدبخت شدم, آبروم رفت. نمی توانستم فکر بکنم. حدود دو دقیقه ای به همین منوال گذشت. بعد صدایی شبیه پچ پچ زبر لبی چیزی گفت, نفهمیدم, دوباره صدا گفت: آقای مرطوبیان بیایید تو کارم تمام شد. مثل دیوانه ها دویدم طرف در کوتام, دستهایش باز کرده و بالا آورده و دم در با لبخندی زیبا منتظرم بود , در آغوشش گرفتم و چند دقیقه ای همدیگر را بوسیدم و بعد بلندش کردم و بردم گوشه دیگر کوتام که یک زیلو پهن بود و بقیه ماجراها
داشتیم چای می خوردیم که تازه به فکرم رسید اسم کوچکش را بپرسم, گفت تو عسل صدام کن. گفتم بریم شال خوسان با زنان روستایی آشنایت کنم. گفت لازم نیست, براساس همان چیزایی که تو از زنان گیلانی گفتی چیزی می نویسم
به شهر که رسیدیم گفت ببرمش هتلی که تعدادی از همراهان رئیس جمهور اقامت دارند. عسل در یکی از اتاق ها را باز کرد چند نفر نشسته بودند و یکی داشت جوک رشتی تعریف می کرد, تازه به اینجا رسیده بود: یه روز یه رشتیه از زنش... که متوجه ما شد و قطع کرد. ما دو نفر خودمان را به نشنیدن زدیم. عسل معرفی مان کرد, اتفاقا اونی که داشت جوک تعریف می کرد داداشش بود. بعداز دو سه دقیقه که با آنها درباره کار صحبت کرد من و عسل اومدیم بیرون, توی راهرو یک صندلی رو نشانم داد و گفت اینجا بشین الان برمی گردم, صدای داد و فریاد از اتاق می آمد, فهمیدم که داره سرشان داد می زنه که چرا به شمالی ها توهین می کنند
چیزی به تعطیلی اداره نمانده بود که عسل را دیدم وارد اتاق کارم شد و ورقه ای را نشانم داد که توش این جمله درشت با مداد رنگی نوشته شده بود: برخلاف بعضی مناظق دیگر، من معتقدم زنان گیلانی بیشتر از هرجا دوش بدوش همسرانشان در عرصههای مختلف کشاورزی حضور دارند. پرسیدم این چیه؟ گفت این جمله کلیدی سخنرانی آقای رئیس جمهور درباره زنان گیلانی هست. با دیگر زنان هیئت همراه رئیس جمهور سر آن به توافق رسیدیم. الان دو ساعتی هم پیش ایشان بودیم. رئیس جمهور با استعدادی هستند. بعداز دو ساعت جمله را حفظ کردند و قراره تو ی سخنرانی شون بگن. بعدش عسل از من پرسید که خونه ام نزدیکه یا نه و اینکه دوست داره آپارتمان من رو ببینه, سریع کتم را برداشتم و گفتم بریم همین نزدیکی ها است
توضیح ناوران: آقای مرطوبیان تقاضا کرده بودند به خاطر مسائل امنیتی بجای اسم ایشان و خانم خشکساران سه تا نقطه بگذارم. من بجای سه تا نقطه برای شخصیت مونث این ماجرا اسم مستعار خشکساران را گذاشتم. اما مرطوبیان اسم واقعی شخصیت مذکر این ماجرا می باشد. متاسفانه قبل از انتشار این مطلب با خبر شدم که دیروز آقای مرطوبیان برای کاری شخصی عازم تهران بودند حوالی منجیل با یک تریلی تصادف کرده و جان سپردند. راننده تریلی هم متواری شده و کسی از هویتش مطلع نیست. در مورد خانم خشکساران بعداز شنیدن صحبت های مرطوبیان کنجکاو شدم, تصمیم گرفتم با ایشان در رابطه با مسافرت به گیلان و سخنان رئیس جمهور مصاحبه ای انجام بدهم. به محل کارشان که رفتم به من گفتند ایشان برای یک ماموریت و کار یک ساله در یکی از سفارتخانه های کشور عازم اروپا شدند. باور نکردم و حدس زدم دوست ندارند با ایشان مصاحبه بکنم. به همکارم خانم کویریان گفتم. گفت با یکی از زنانی که با رئیس جمهور به گیلان سفر کرده بودند به اسم خانم شن زاریان آشنا هست. آدرس محل کارش را گرفتم و رفتم پیشش. خانم شن زاریان گفتند که چند روزه که خانم خشکساران را ندیده اما شنیده که ایشان مبتلا به بیماری آنفلوانزای مرغی شدند. چندبار دیگر تلاش کردم, بی ثمر بود و هربار روایت تازه تری درباره خانم خشکساران می شنیدم
بدحجابی دختران رشتی در شالیزارها و خانم برهوتیان
فصل وجین کاری شالیزارها بود و هوا هم گرم و مرطوب. فردایش قرار بود وجین را شروع کنیم. پشت خانه ام کلبه ای دو دیواره با چوب و نی و ساقه برنج درست کرده بودم که زمستونا گاراژ وانت قراضه ام بود و تابستون اگر منزل بودم روزها را همانجا میگذراندم, خنک تر از تو خونه بود. ضمنا اینجا لخت, فقط با یک شورت می تونستم بشینم, کسی منو نمیدید. باغ پشت خونه ام به یک پرتگاه منتهی میشد, پایین پرتگاه هم رودخانه جاریان بود. منظره قشنگی داشتم . تو کلبه ام نشسته و داشتم جدول حل می کردم صدای چندتا از پسر بچه های ده را شنیدم که داد میزدند: آقای آبکناریان ! آقای آبکناریان! شلوارم را پوشیدم و خونه را دور زدم رفتم تو حیاطم, تا منو دیدند شروع کردند به حرف زدن, همه با هم , گفتم ساکت! با انگشت یکی شون رو که بزرگتر از بقیه بود نشون دادم و پرسیدم موضوع چیه. گفت: آقای آبکناریان, خواهر خواهر حجاب اومدند. دوزاریم افتاد. قرار بود نمی دانم از قم یا تهران از طرف یک نهاد انقلابی و اسلامی , خواهری را بفرستند تا طرق رعایت حجاب در موقع کار در شالیزارها را به زنان شمالی آموزش بدهد
ده ما ده کوچک و پرت و نسبت به دهات اطراف فقیر تره. بد شانسی مان اینجا نه چای بار می آید و نه پرتقال. برنج تنها منبع درآمد ما هست. اینجا حتی از انجمن و کمیته های انقلابی اسلامی خبری نیست و در این زمینه ها ما تحت پوشش ده بزرگ اون طرف رودخونه یعنی ده "ورازان" هستیم. به همین خاطر هم من همه کاره ی بی مزد و مواجب این ده هستم. حالا چرا من؟ این هم محلی هام فکر میکنند که آدم دنیا دیده ای هستم , فقط بخاطر این وانت قراضه ام که بیشتر با شهر و جاهای دیگه در تماسم , همین! هر اتفاقی پیش میاد (خدا را شکر که زیاد پیش نمیاد) اول میان سراغ من. و گرنه من نه انقلابی هستم و نه مجتهد, مسلمانی من در حد همان خواندن دو رکعت نماز صبح (اونم نه هر روز) که راحت و کوتاهتره خلاصه میشه
با بچه ها راه افتادیم طرف میدون ده, اشاره کنم که تو میدون ده ما فقط یک دکان هست , دکان آقای جنگلیان, همین یه بقالی کافیه تا هم محلی هام وقتی میخوان بیان اینجا بگن: میخوام برم بازار! خلاصه, به بازار که رسیدیم دیدم تمام دهاتیها جمع اند و زنها دور دو تا خانم چادر به سر که روی نیمکت جلوی دکان نشسته بودند را گرفته و طبق معمول همگی حرف میزنند, معلوم نیست کی مخاطبه و باید گوش بده. منو که دیدند راه باز کرده و رفتم جلوی خانمها, بیچاره ها تا منو دیدند مثل اینکه فرشته نجاتشان باشم, بلند شدند و گفتند سلام برادر آبکناریان! یکی شان که سبزه و تا حدودی بانمک بود خودش رو خواهر گرمسیریان معرفی کرد و نفر دوم که اسمش خواهر برهوتیان بود چهره روشنتری داشت و با اینکه حجابش نسبتا کامل بود با اینحال از چشم و بینی و لب و صورتش که دیده میشدند زیبایی اش لو رفت. دل صاب مرده ی من شروع کرد به دهل زنی, دخترهای خوشگل تو محل ما زیادند, اما بیچاره من که برای این دل لعنتی ام همیشه مرغ همسایه غازه. هر دو جوان و هیکل شان خوش تراش بود. سلام کردم و گفتم بریم جا واسه شب تون جور کنم. خانم برهوتیان گفت اول باید خواهر گرمسیریان را برسونیم. چند تا از خانم های ده را صدا زدم و گفتم خانم گرمسیریان را برسونند به ده "لات سران" که جاده ماشین رو نداشت ولی یک ربع بیست دقیقه بیشتر راه نبود. بعد چمدان و ساک خانم برهوتیان را از زمین برداشتم که راه بیفتیم, گفت برادر آبکناریان! بهتره الان قراره سخنرانی ام را برای فردا بگذاریم. گفتم فردا که صبح زود وجین کاری شروع میشه, همه کارا رو کردیم, نمیشه عقب انداخت, کمی مکث کردم و گفتم خوب الان که همه خانمها جمع اند می تونید سخنرانی تونو بکنید. راضی شد. گفتم یک ساعت دیگه میام دنبالتون. راه افتادم طرف خونه و مردان محل هم که چند قدم دورتر جمع بودند کم کم داشتند میدان را ترک میکردند
اول باید خونه رو مرتب کنم که خانم شب اونجا بخوابه و بعد برم خونه عمو یا دایی یه جا واسه خوابیدنم گیر بیارم. به خودم میگفتم آخه تو چه کاره ای که الکی خودتو به درسر میندازی. اما ته دلم نمی دانم چرا خوشحال بودم, ضربان قلبم از لحظه دیدن خانم برهوتیان تندتر شده بود و خیال کوتاه اومدن نداشت
به یکی از همسایه ها کمی پول داده بودم که صبحانه ی فردا شو جور کنه. شب خوابم نمیبرد. نه فقط بخاطر عوض کردن جا, بیشتر بخاطر ضربان قلبم و خانم برهوتیان. تا سرم رو رو بالش میگذاشتم چهره اش مقابلم ظاهر میشد و ... صبح زود پاشدم و رفتم دنبال خانم برهوتیان, عجله داشتم هرچه زودتر خودمو بهش برسونم. وارد حیاط که شدم صدا زدم خواهر برهوتیان! چند لحظه بعد اومد بیرون, نزدیک بود خنده ام بگیره, با مانتو می خواست بره وجین کاری, تا زانو باید توی آب و گل میرفت, حالا روسری اشکالی نداشت, باز هم جای شکرش هست که چادر را فعلا کنار گذاشته بود. گفتم خانمها سر مزرعه هستند, بفرمایید سوار شید بریم, در سمت شاگرد را باز کردم که سوار بشه, دیدم رفت عقب ماشین و می خواد اون پشت بشینه, اصرار کردم بیاد جلو, فایده نداشت. رفتیم سر مزرعه, خانم برهوتیان رو تحویل خانمهای محل دادم و ماشین رو همانجا گذاشتم و رفتم سر نهر آب
با چند نفر از مردای محل داشتیم با بیل و ماله ورود آب نهر به شالیزارها را تنظیم میکردیم که موقع وجین مقدار آب مناسب باشه, حدود دو ساعتی کار کردیم و تازه می خواستیم برای خوردن چای و لقمه نان و پنیر بشینیم که صدای داد و فریاد بچه ها روشنیدیم. طرف ما می دویدند. جلوتر که اومدند پرسیدم چی شده؟ گفتند خانم , خانم . اسمشو نمیتونستند بگند. بالاخره یکی گفت خانم حجاب حالش به هم خورده, جزئیات رو پرسیدم, اما چیزی بیش از اینکه خانم برهوتیان حالش به هم خورده گیرم نیامد. راه افتادم طرف مزرعه
کنار مزرعه خانم برهوتیان نشسته بود و خانمهای دیگر هم دورش جمع بودند. صورتش کاملا زرد شده بود. از چشمهاش فهمیدم که از چیزی ترسیده و هول کرده. خانمها بلندش کرده و بردنش تو ماشین که ببرمش شهر پیش دکتر. حرف نمیتونست بزنه. چند دقیقه که با ماشین رفتیم دیدم کم کم داره به حرف میاد. بالاخره کلمه زالو را گفت. خیالم راحت شد. خندیدم و گفتم زالو که ترس نداره . با دستش پای راست طرفای رانش رو نشان داد و دوباره گفت زالو. پرسیدم زالو به پات چسبیده؟ سرش را به علامت تایید تکان داد. گفتم خطرناک نیست. لازم نیست بریم شهر, خودم میتونم بکنمش. به زحمت لبخندی زد, حالش داشت کم کم جا می آمد. روندم طرف منزل
خونه که رسیدیم حالش خوب شده بود. گفتم اول باید پاهاتونو بشورید که وقتی زالو را کندم گل و لای روی زخم نشینه که عفونت بکنه. رفتیم پشت خونه جایی که کلبه ام هست, روی نیمکت نشست, شلنگ آب رو آوردم., حالا فکر نکنید ده ما لوله کشی آب داره, نه, پارسال یک بشکه صد لیتری, از همانهایی که تویش نفت میریزند خریدم با یک شیر آب و چند متر هم شلنگ, دادم جوشکاری واسم درست کرد. چند هفته یک بار با سطل پرش می کنم, برای شستن دست و پا از اون استفاده می کنم. از بس لباس پوشیده بود تمام صورتش خیس عرق بود و گاه گاه از نوک بینی اش قطره های عرق می ریخت پایین. شلنگ رو جلوش گذاشتم و گفتم میرم دکان آقای جنگلیان قند بخرم, شما خودتونو بشورید من تا نیم ساعت دیگه برمیگردم. گفت شما را به دردسر انداختم برادر آبکناریان. گفتم وظیفه ماست خواهر برهوتیان و راه افتادم
قند داشتم, فقط می خواستم تنها باشه و راحت خودشو بشوره. رفتم کنار رودخونه و روی سنگ بزرگی نشستم. فکرم همه اش پیش این دختره بود. از اون لحظه اول که دیدمش حتی یک ثانیه هم نتونستم حواسم را متوجه چیز دیگری کنم, آرام نداشتم. احساس میکردم که صحبت از عشق و محبت پاک نیست و از این بابت از خودم شرمم می شد. با اینکه آدم نانجیب و بی حیا یی نبودم و نیستم اما از وقتی دیدمش قلبم, تنم و خلاصه تمام وجودم پراز تمنیات نامشروع شد. همیشه میتوانستم خودم را کنترل کنم, اما این دفعه هرکار کردم نشد. فکر می کنم بخاطر حجاب و طرز لباس پوشیدنش باشد. من خانمهای اینجوری رو توی شهر زیاد می دیدم ولی هیچوقت اینقدر به یکی از آنها نزدیک نشده بودم. لباسش شده مثل تابلوی "ورود متفرقه ممنوع" که همیشه میل داشتم برم ببینم اون پشت چه خبره, چندبار هم این کار رو کردم و دو سه بار کار به دعوا و مشاجره کشید, یک بار هم نزدیک بود زندانی ام کنند. یا مثل عرق خوری. تا وقتی که آزاد بود و ارزان توی ده ما شاید یکی دو نفر آن هم سالی دو سه بار عرق می خوردند. الان که گرانتر و ممنوع شده, بیشتر از نصف مردهای محل ماهی حداقل دوبار می خورند. فکر میکنم حجاب هم همینطوره, هرچه بیشتر خودشونو می پوشانند, به همان اندازه هم آدم بیشتر هوس دیدن بدنشون را داره. حیف که نامه نگاری ام خوب نیست, وگرنه یک نامه برای مسئولین محترم نوشته و می گفتم حجاب ممکنه موجب تحریک مردان و فساد بشه. بگذار هرکس هرجور دوست داره بپوشه, مطمئنم کسی لخت لخت راه نمی افته بره بیرون. پاشدم که برم خونه
تو حیاط نبود. صدا زدم خواهر برهوتیان! اومد بیرون, لباس تازه پوشیده بود. کمی می لنگید. گفت پام می سوزه. گفتم بریم تو اتاق زالو را بکنم. نمکدون و یک چسب زخم را گذاشتم دم دست. گفتم بفرمایید اینجا بشینید. کف اتاق نشست. روبرویش نشستم و پرسیدم کجا چسبیده. کمی بالاتر از زانو را نشان داد. گفتم زالوی لعنتی اما این دل خرابم می گفت خوش به حالت زالو. با احتیاط گوشه پایین مانتو اش را گرفتم و گفتم اینجوری که نمی تونم برش دارم لطفا ببریدش بالا. لحطه ای مکث کرد و بعد لبه مانتو را گرفت و آهسته تا نزدیکهای کمرش زد بالا. بدنم داغ شده بود و ضربان قلبم باز هم تندتر از پیش. خوب به رانش نگاه کردم , میشد دید زالو کجا نشسته, از برآمدگی شلوارش میدیدم, با دو تا انگشتم با احتیاط از روی شلوار گرفتم, ولی زالو مگه به این راحتی ول می کنه, میدونستم کار بیهوده ای دارم میکنم, بالاخره بعداز چند دقیقه تلاش گفتم اینجوری نمیشه, با دستم شلوارش را نشان دادم که بزنه بالا , صورتش حسابی سرخ شده بود, نگاهی به من کرد و گفت آخه برادر آبکناریان! بعد دراز کشید. من هم خودم رو جلوتر کشیده و شروع کردم شلوارش را از پایین تا زدن, نزدیک زانو که رسید دستم خورد به پای لختش, لرزش خفیفی کرد, قلب من هم تاپ تاپ...تقریبا تا بالای زانو تا کردم, بیشتر نمیشد, حسابی تنگ شده بود. کف دست راستم را گذاشتم روی زانوش و فرو کردم بین شلوار و پایش, گرمای مطبوع بدنش را حس میکردم , میدانستم کار بیهوده ای بود, اما دلم میخواست این کار را انجام بدم, با نوک انگشتم میتونستم زالو را لمس کنم, چند بار روی رانش را کمی فشار دادم و بعد دستم را کشیدم بیرون و در حالیکه وانمود میکردم عصبانی شدم گفتم زالوی لعنتی! گفتم اینجوری هم نشد, سرش را بلند کرد و به من نگاه کرد, صورتش مثل انارهای جنگلی سرخ شده بود و زیبایی اش ویرانگر. با نوک انگشتم روی کمرش را لمس کرده و گفتم فقط یک راه داره. چشمهایش را بست و به آرامی سرش را دوباره گذاشت زمین. خیلی آرام شلوارش را از طرف پای راست تا جایی که میشد آوردم پایین, شورتش را که دیدم نزدیک بود قلبم از کار بایسته. زالو اینقدر بالا نیامده بود که به راحتی برش دارم. خواستم شلوار را از طرف پای چپش هم پایین بیارم که خانم برهوتیان کمر شو بالا داد تا من براحتی این کار را بکنم. شلوارش را از دو طرف تا زانو پایین آوردم. با دست چپم داشتم روی زالو نمک می پاشیدم دیدم کف دست راستم بین شورت و نافش پارک شده. زالو داشت کم کم ول میکرد. دست راستم رو کمی زیر شورتش فرو کردم و بعد بی اختیار بردم تا ته, خانم برهوتیان که تا این موقع آرام دراز کشیده بود ناگهان با چسباندن دو تا رانش به هم دست منو بین آنها قفل کرد, لحظه ای تو دلم گفتم وای بدبخت شدم الانه که شروع به جیغ و داد و آبروریزی بکنه, اما با حرکتی سریع دست دیگر من رو گرفت و با کمک اون بلند شد و بغلم کرد و شروع کردیم به بوسیدن و پیچیدن تو همدیگر و بقیه قضایا
خانم برهوتیان لباسشو پوشیده بود و داشتیم جای می خوردیم و گپ می زدیم و به فاصله های کوتاه همدیگر را می بوسیدیم. دل فاسدم آرام گرفته بود. به شوخی گفتم دیگه دختر نیستی. بعد از لحظه ای مکث گفتم پیشم بمون. چند جریب مزرعه برنج و کمی پول تو بانک و یک وانت قراضه دارم, کار هم میکنم بسمونه, من رو بوسید و گفت با اینکه خیلی ازت خوشم میاد, اما برای خودم برنامه های دیگری درسر دارم, هنوز زوده ازدواج کنم. در مورد دختر نبودنم نگران نباش با یک عمل جزئی درستش میکنند. و اضافه کرد همین خواهر گرمسیریان که دیروز دیدی پارسال که برای آموزش حجاب ضمن چیدن چای به لاهیجان رفته بود آنجا دختریش را از دست داد اما بعدها که مرد مورد علاقه اش را پیدا کرد سریع دوخت و دوباره دختر شد.خنده ام گرفت و کلی بوسیدمش. پرسیدم چطوره که مردهاتون, پدر, برادر یا شوهر که اینقدر خودشونو غیرتی و ناموس پرست نشون میدن میذارن تنهایی به جاهای پرت مثل ده ما بیایید. گفت آخه شمال فرق میکنه, میخوام بگم اونا فکر میکنن شمالیها, چطور بگم, شمالیها... روش نمیشد بگه من گفتم بی بخارن, کلی خندیدیم و باز هم همدیگر رو بوسیدیم. گفتم بد نیست, هر سه طرف راضی اند. پرسید کدوم سه طرف؟ گفتم اولیش مردهاتون که مطمئن هستند که جاتون تو شمال امنه و کسی بهتون دست نمیزنه, بعد ما مردای شمالی که افتخار آشنایی با خانم های خوبی مثل شما نصیب مان میشه و خود شما هم لابد باید راضی باشید . برای بار آخر بغلم کرد و کلی همدیگر را بوسیدیم و روسری رو روسرش گذاشت و تا ابروها پایین آورد و گفت باید برگردم مزرعه , هرچه گفتم کوتاه بیا, اونا فکر میکنند حالت بده و از این حرفا, قانع نشد. دختر پرجوش, فعال و زرنگی بود. دو سه سال بعد با خبر شدم ترقی کرده و شغل خوبی داشت و شوهرش معاون یک اداره مهم بود. حقش بود که خوشبخت بشه. خیلی زحمت کش و پر کار بود. یادش به خیر
توضیح ناوران: دو سال پیش برای تهیه گزارشی درباره واردات بی رویه برنج و اثرات زیانبار آن بر زندگی برنجکاران شمالی به روستاهای زیادی از جمله روستای آقای آبکناریان رفته بودم. چند روز آنجا بودم و با آقای آبکناریان صمیمی شدیم و این سرگذشت را برایم تعریف کرد. خیلی علاقه داشتم ببینم زندگی خانم برهوتیان چگونه پیش میره. یک ماه پیش باخبر شدم که در سمیناری سخنرانی داره. من هم که برای یک روزنامه در تهران کار میکنم برای تهیه گزارش رفتم. اتفاقا یک صندلی همان ردیف اول گیرم آمد. خیلی با شور و هیجان صحبت میکرد. دفعه اول که چشمش به من خورد لحظه ای مکث کرد, و ضمن سخنرانی بیشتر به من نگاه میکرد. فکر می کنم از دماغم (به اعتقاد همکارمان خانم کویریان که با هم نداریم دماغم خوش تراش است و به من میاد) که بزرگتر از دماغ بقیه که نزدیکم نشسته بودند بود حدس می زد که شمالیم. شاید هم قیافه من او را به یاد آقای آبکناریان می انداخت. بعداز سخنرانی در قسمت پرسش و پاسخ با خبرنگاران از بس که سرگذشت آقای آبکناریان تو ذهنم بود نتوانستم سئوالی بکنم. گویا خانم برهوتیان هم یه چیزهایی بو برده بود. همه اش به من نگاه میکرد. تصمیم گرفتم بعداز اتمام سخنرانی یک مصاحبه اختصاصی با او داشته باشم که متاسفانه تا بجنبم دیدم چندتا محافظ سریع او را سوار ماشین کردند و دور شدند
ده ما ده کوچک و پرت و نسبت به دهات اطراف فقیر تره. بد شانسی مان اینجا نه چای بار می آید و نه پرتقال. برنج تنها منبع درآمد ما هست. اینجا حتی از انجمن و کمیته های انقلابی اسلامی خبری نیست و در این زمینه ها ما تحت پوشش ده بزرگ اون طرف رودخونه یعنی ده "ورازان" هستیم. به همین خاطر هم من همه کاره ی بی مزد و مواجب این ده هستم. حالا چرا من؟ این هم محلی هام فکر میکنند که آدم دنیا دیده ای هستم , فقط بخاطر این وانت قراضه ام که بیشتر با شهر و جاهای دیگه در تماسم , همین! هر اتفاقی پیش میاد (خدا را شکر که زیاد پیش نمیاد) اول میان سراغ من. و گرنه من نه انقلابی هستم و نه مجتهد, مسلمانی من در حد همان خواندن دو رکعت نماز صبح (اونم نه هر روز) که راحت و کوتاهتره خلاصه میشه
با بچه ها راه افتادیم طرف میدون ده, اشاره کنم که تو میدون ده ما فقط یک دکان هست , دکان آقای جنگلیان, همین یه بقالی کافیه تا هم محلی هام وقتی میخوان بیان اینجا بگن: میخوام برم بازار! خلاصه, به بازار که رسیدیم دیدم تمام دهاتیها جمع اند و زنها دور دو تا خانم چادر به سر که روی نیمکت جلوی دکان نشسته بودند را گرفته و طبق معمول همگی حرف میزنند, معلوم نیست کی مخاطبه و باید گوش بده. منو که دیدند راه باز کرده و رفتم جلوی خانمها, بیچاره ها تا منو دیدند مثل اینکه فرشته نجاتشان باشم, بلند شدند و گفتند سلام برادر آبکناریان! یکی شان که سبزه و تا حدودی بانمک بود خودش رو خواهر گرمسیریان معرفی کرد و نفر دوم که اسمش خواهر برهوتیان بود چهره روشنتری داشت و با اینکه حجابش نسبتا کامل بود با اینحال از چشم و بینی و لب و صورتش که دیده میشدند زیبایی اش لو رفت. دل صاب مرده ی من شروع کرد به دهل زنی, دخترهای خوشگل تو محل ما زیادند, اما بیچاره من که برای این دل لعنتی ام همیشه مرغ همسایه غازه. هر دو جوان و هیکل شان خوش تراش بود. سلام کردم و گفتم بریم جا واسه شب تون جور کنم. خانم برهوتیان گفت اول باید خواهر گرمسیریان را برسونیم. چند تا از خانم های ده را صدا زدم و گفتم خانم گرمسیریان را برسونند به ده "لات سران" که جاده ماشین رو نداشت ولی یک ربع بیست دقیقه بیشتر راه نبود. بعد چمدان و ساک خانم برهوتیان را از زمین برداشتم که راه بیفتیم, گفت برادر آبکناریان! بهتره الان قراره سخنرانی ام را برای فردا بگذاریم. گفتم فردا که صبح زود وجین کاری شروع میشه, همه کارا رو کردیم, نمیشه عقب انداخت, کمی مکث کردم و گفتم خوب الان که همه خانمها جمع اند می تونید سخنرانی تونو بکنید. راضی شد. گفتم یک ساعت دیگه میام دنبالتون. راه افتادم طرف خونه و مردان محل هم که چند قدم دورتر جمع بودند کم کم داشتند میدان را ترک میکردند
اول باید خونه رو مرتب کنم که خانم شب اونجا بخوابه و بعد برم خونه عمو یا دایی یه جا واسه خوابیدنم گیر بیارم. به خودم میگفتم آخه تو چه کاره ای که الکی خودتو به درسر میندازی. اما ته دلم نمی دانم چرا خوشحال بودم, ضربان قلبم از لحظه دیدن خانم برهوتیان تندتر شده بود و خیال کوتاه اومدن نداشت
به یکی از همسایه ها کمی پول داده بودم که صبحانه ی فردا شو جور کنه. شب خوابم نمیبرد. نه فقط بخاطر عوض کردن جا, بیشتر بخاطر ضربان قلبم و خانم برهوتیان. تا سرم رو رو بالش میگذاشتم چهره اش مقابلم ظاهر میشد و ... صبح زود پاشدم و رفتم دنبال خانم برهوتیان, عجله داشتم هرچه زودتر خودمو بهش برسونم. وارد حیاط که شدم صدا زدم خواهر برهوتیان! چند لحظه بعد اومد بیرون, نزدیک بود خنده ام بگیره, با مانتو می خواست بره وجین کاری, تا زانو باید توی آب و گل میرفت, حالا روسری اشکالی نداشت, باز هم جای شکرش هست که چادر را فعلا کنار گذاشته بود. گفتم خانمها سر مزرعه هستند, بفرمایید سوار شید بریم, در سمت شاگرد را باز کردم که سوار بشه, دیدم رفت عقب ماشین و می خواد اون پشت بشینه, اصرار کردم بیاد جلو, فایده نداشت. رفتیم سر مزرعه, خانم برهوتیان رو تحویل خانمهای محل دادم و ماشین رو همانجا گذاشتم و رفتم سر نهر آب
با چند نفر از مردای محل داشتیم با بیل و ماله ورود آب نهر به شالیزارها را تنظیم میکردیم که موقع وجین مقدار آب مناسب باشه, حدود دو ساعتی کار کردیم و تازه می خواستیم برای خوردن چای و لقمه نان و پنیر بشینیم که صدای داد و فریاد بچه ها روشنیدیم. طرف ما می دویدند. جلوتر که اومدند پرسیدم چی شده؟ گفتند خانم , خانم . اسمشو نمیتونستند بگند. بالاخره یکی گفت خانم حجاب حالش به هم خورده, جزئیات رو پرسیدم, اما چیزی بیش از اینکه خانم برهوتیان حالش به هم خورده گیرم نیامد. راه افتادم طرف مزرعه
کنار مزرعه خانم برهوتیان نشسته بود و خانمهای دیگر هم دورش جمع بودند. صورتش کاملا زرد شده بود. از چشمهاش فهمیدم که از چیزی ترسیده و هول کرده. خانمها بلندش کرده و بردنش تو ماشین که ببرمش شهر پیش دکتر. حرف نمیتونست بزنه. چند دقیقه که با ماشین رفتیم دیدم کم کم داره به حرف میاد. بالاخره کلمه زالو را گفت. خیالم راحت شد. خندیدم و گفتم زالو که ترس نداره . با دستش پای راست طرفای رانش رو نشان داد و دوباره گفت زالو. پرسیدم زالو به پات چسبیده؟ سرش را به علامت تایید تکان داد. گفتم خطرناک نیست. لازم نیست بریم شهر, خودم میتونم بکنمش. به زحمت لبخندی زد, حالش داشت کم کم جا می آمد. روندم طرف منزل
خونه که رسیدیم حالش خوب شده بود. گفتم اول باید پاهاتونو بشورید که وقتی زالو را کندم گل و لای روی زخم نشینه که عفونت بکنه. رفتیم پشت خونه جایی که کلبه ام هست, روی نیمکت نشست, شلنگ آب رو آوردم., حالا فکر نکنید ده ما لوله کشی آب داره, نه, پارسال یک بشکه صد لیتری, از همانهایی که تویش نفت میریزند خریدم با یک شیر آب و چند متر هم شلنگ, دادم جوشکاری واسم درست کرد. چند هفته یک بار با سطل پرش می کنم, برای شستن دست و پا از اون استفاده می کنم. از بس لباس پوشیده بود تمام صورتش خیس عرق بود و گاه گاه از نوک بینی اش قطره های عرق می ریخت پایین. شلنگ رو جلوش گذاشتم و گفتم میرم دکان آقای جنگلیان قند بخرم, شما خودتونو بشورید من تا نیم ساعت دیگه برمیگردم. گفت شما را به دردسر انداختم برادر آبکناریان. گفتم وظیفه ماست خواهر برهوتیان و راه افتادم
قند داشتم, فقط می خواستم تنها باشه و راحت خودشو بشوره. رفتم کنار رودخونه و روی سنگ بزرگی نشستم. فکرم همه اش پیش این دختره بود. از اون لحظه اول که دیدمش حتی یک ثانیه هم نتونستم حواسم را متوجه چیز دیگری کنم, آرام نداشتم. احساس میکردم که صحبت از عشق و محبت پاک نیست و از این بابت از خودم شرمم می شد. با اینکه آدم نانجیب و بی حیا یی نبودم و نیستم اما از وقتی دیدمش قلبم, تنم و خلاصه تمام وجودم پراز تمنیات نامشروع شد. همیشه میتوانستم خودم را کنترل کنم, اما این دفعه هرکار کردم نشد. فکر می کنم بخاطر حجاب و طرز لباس پوشیدنش باشد. من خانمهای اینجوری رو توی شهر زیاد می دیدم ولی هیچوقت اینقدر به یکی از آنها نزدیک نشده بودم. لباسش شده مثل تابلوی "ورود متفرقه ممنوع" که همیشه میل داشتم برم ببینم اون پشت چه خبره, چندبار هم این کار رو کردم و دو سه بار کار به دعوا و مشاجره کشید, یک بار هم نزدیک بود زندانی ام کنند. یا مثل عرق خوری. تا وقتی که آزاد بود و ارزان توی ده ما شاید یکی دو نفر آن هم سالی دو سه بار عرق می خوردند. الان که گرانتر و ممنوع شده, بیشتر از نصف مردهای محل ماهی حداقل دوبار می خورند. فکر میکنم حجاب هم همینطوره, هرچه بیشتر خودشونو می پوشانند, به همان اندازه هم آدم بیشتر هوس دیدن بدنشون را داره. حیف که نامه نگاری ام خوب نیست, وگرنه یک نامه برای مسئولین محترم نوشته و می گفتم حجاب ممکنه موجب تحریک مردان و فساد بشه. بگذار هرکس هرجور دوست داره بپوشه, مطمئنم کسی لخت لخت راه نمی افته بره بیرون. پاشدم که برم خونه
تو حیاط نبود. صدا زدم خواهر برهوتیان! اومد بیرون, لباس تازه پوشیده بود. کمی می لنگید. گفت پام می سوزه. گفتم بریم تو اتاق زالو را بکنم. نمکدون و یک چسب زخم را گذاشتم دم دست. گفتم بفرمایید اینجا بشینید. کف اتاق نشست. روبرویش نشستم و پرسیدم کجا چسبیده. کمی بالاتر از زانو را نشان داد. گفتم زالوی لعنتی اما این دل خرابم می گفت خوش به حالت زالو. با احتیاط گوشه پایین مانتو اش را گرفتم و گفتم اینجوری که نمی تونم برش دارم لطفا ببریدش بالا. لحطه ای مکث کرد و بعد لبه مانتو را گرفت و آهسته تا نزدیکهای کمرش زد بالا. بدنم داغ شده بود و ضربان قلبم باز هم تندتر از پیش. خوب به رانش نگاه کردم , میشد دید زالو کجا نشسته, از برآمدگی شلوارش میدیدم, با دو تا انگشتم با احتیاط از روی شلوار گرفتم, ولی زالو مگه به این راحتی ول می کنه, میدونستم کار بیهوده ای دارم میکنم, بالاخره بعداز چند دقیقه تلاش گفتم اینجوری نمیشه, با دستم شلوارش را نشان دادم که بزنه بالا , صورتش حسابی سرخ شده بود, نگاهی به من کرد و گفت آخه برادر آبکناریان! بعد دراز کشید. من هم خودم رو جلوتر کشیده و شروع کردم شلوارش را از پایین تا زدن, نزدیک زانو که رسید دستم خورد به پای لختش, لرزش خفیفی کرد, قلب من هم تاپ تاپ...تقریبا تا بالای زانو تا کردم, بیشتر نمیشد, حسابی تنگ شده بود. کف دست راستم را گذاشتم روی زانوش و فرو کردم بین شلوار و پایش, گرمای مطبوع بدنش را حس میکردم , میدانستم کار بیهوده ای بود, اما دلم میخواست این کار را انجام بدم, با نوک انگشتم میتونستم زالو را لمس کنم, چند بار روی رانش را کمی فشار دادم و بعد دستم را کشیدم بیرون و در حالیکه وانمود میکردم عصبانی شدم گفتم زالوی لعنتی! گفتم اینجوری هم نشد, سرش را بلند کرد و به من نگاه کرد, صورتش مثل انارهای جنگلی سرخ شده بود و زیبایی اش ویرانگر. با نوک انگشتم روی کمرش را لمس کرده و گفتم فقط یک راه داره. چشمهایش را بست و به آرامی سرش را دوباره گذاشت زمین. خیلی آرام شلوارش را از طرف پای راست تا جایی که میشد آوردم پایین, شورتش را که دیدم نزدیک بود قلبم از کار بایسته. زالو اینقدر بالا نیامده بود که به راحتی برش دارم. خواستم شلوار را از طرف پای چپش هم پایین بیارم که خانم برهوتیان کمر شو بالا داد تا من براحتی این کار را بکنم. شلوارش را از دو طرف تا زانو پایین آوردم. با دست چپم داشتم روی زالو نمک می پاشیدم دیدم کف دست راستم بین شورت و نافش پارک شده. زالو داشت کم کم ول میکرد. دست راستم رو کمی زیر شورتش فرو کردم و بعد بی اختیار بردم تا ته, خانم برهوتیان که تا این موقع آرام دراز کشیده بود ناگهان با چسباندن دو تا رانش به هم دست منو بین آنها قفل کرد, لحظه ای تو دلم گفتم وای بدبخت شدم الانه که شروع به جیغ و داد و آبروریزی بکنه, اما با حرکتی سریع دست دیگر من رو گرفت و با کمک اون بلند شد و بغلم کرد و شروع کردیم به بوسیدن و پیچیدن تو همدیگر و بقیه قضایا
خانم برهوتیان لباسشو پوشیده بود و داشتیم جای می خوردیم و گپ می زدیم و به فاصله های کوتاه همدیگر را می بوسیدیم. دل فاسدم آرام گرفته بود. به شوخی گفتم دیگه دختر نیستی. بعد از لحظه ای مکث گفتم پیشم بمون. چند جریب مزرعه برنج و کمی پول تو بانک و یک وانت قراضه دارم, کار هم میکنم بسمونه, من رو بوسید و گفت با اینکه خیلی ازت خوشم میاد, اما برای خودم برنامه های دیگری درسر دارم, هنوز زوده ازدواج کنم. در مورد دختر نبودنم نگران نباش با یک عمل جزئی درستش میکنند. و اضافه کرد همین خواهر گرمسیریان که دیروز دیدی پارسال که برای آموزش حجاب ضمن چیدن چای به لاهیجان رفته بود آنجا دختریش را از دست داد اما بعدها که مرد مورد علاقه اش را پیدا کرد سریع دوخت و دوباره دختر شد.خنده ام گرفت و کلی بوسیدمش. پرسیدم چطوره که مردهاتون, پدر, برادر یا شوهر که اینقدر خودشونو غیرتی و ناموس پرست نشون میدن میذارن تنهایی به جاهای پرت مثل ده ما بیایید. گفت آخه شمال فرق میکنه, میخوام بگم اونا فکر میکنن شمالیها, چطور بگم, شمالیها... روش نمیشد بگه من گفتم بی بخارن, کلی خندیدیم و باز هم همدیگر رو بوسیدیم. گفتم بد نیست, هر سه طرف راضی اند. پرسید کدوم سه طرف؟ گفتم اولیش مردهاتون که مطمئن هستند که جاتون تو شمال امنه و کسی بهتون دست نمیزنه, بعد ما مردای شمالی که افتخار آشنایی با خانم های خوبی مثل شما نصیب مان میشه و خود شما هم لابد باید راضی باشید . برای بار آخر بغلم کرد و کلی همدیگر را بوسیدیم و روسری رو روسرش گذاشت و تا ابروها پایین آورد و گفت باید برگردم مزرعه , هرچه گفتم کوتاه بیا, اونا فکر میکنند حالت بده و از این حرفا, قانع نشد. دختر پرجوش, فعال و زرنگی بود. دو سه سال بعد با خبر شدم ترقی کرده و شغل خوبی داشت و شوهرش معاون یک اداره مهم بود. حقش بود که خوشبخت بشه. خیلی زحمت کش و پر کار بود. یادش به خیر
توضیح ناوران: دو سال پیش برای تهیه گزارشی درباره واردات بی رویه برنج و اثرات زیانبار آن بر زندگی برنجکاران شمالی به روستاهای زیادی از جمله روستای آقای آبکناریان رفته بودم. چند روز آنجا بودم و با آقای آبکناریان صمیمی شدیم و این سرگذشت را برایم تعریف کرد. خیلی علاقه داشتم ببینم زندگی خانم برهوتیان چگونه پیش میره. یک ماه پیش باخبر شدم که در سمیناری سخنرانی داره. من هم که برای یک روزنامه در تهران کار میکنم برای تهیه گزارش رفتم. اتفاقا یک صندلی همان ردیف اول گیرم آمد. خیلی با شور و هیجان صحبت میکرد. دفعه اول که چشمش به من خورد لحظه ای مکث کرد, و ضمن سخنرانی بیشتر به من نگاه میکرد. فکر می کنم از دماغم (به اعتقاد همکارمان خانم کویریان که با هم نداریم دماغم خوش تراش است و به من میاد) که بزرگتر از دماغ بقیه که نزدیکم نشسته بودند بود حدس می زد که شمالیم. شاید هم قیافه من او را به یاد آقای آبکناریان می انداخت. بعداز سخنرانی در قسمت پرسش و پاسخ با خبرنگاران از بس که سرگذشت آقای آبکناریان تو ذهنم بود نتوانستم سئوالی بکنم. گویا خانم برهوتیان هم یه چیزهایی بو برده بود. همه اش به من نگاه میکرد. تصمیم گرفتم بعداز اتمام سخنرانی یک مصاحبه اختصاصی با او داشته باشم که متاسفانه تا بجنبم دیدم چندتا محافظ سریع او را سوار ماشین کردند و دور شدند
مشاعره آقای رشتی با سعدی
حدود چند صد سال پیش در کرمان یه آقایی بود به اسم ملا سلیمان که خیلی ادعای شاعری داشته و خودشو سرآمد همه شعرا میدانست. وقتی شنید تو شیراز یکی پیدا شده به اسم سعدی که میگن خیلی شاعر زبردستیه, به ملا سلیمان برخورد. گفت میرم شیراز با این یارو سعدی مشاعره کنم تا بفهمه شعر چیه و شاعر کیه. بعد از چند هفته طی طریق بالاخره رسید در خانه سعدی. در زد, دختر سعدی در رو باز کرد و پرسید فرمایش؟ ملا سلیمان بدون سلام و علیک و با تکبری "شاعرانه" گفت که کیه و برای چی اومده. دختر سعدی از همانجا باباشو صدا زد و گفت
بابا بیا ملا سلیمان آمده
ملا ز کرمان آمده
کرمان زگُه آید برون
این گُه ز کرمان آمده
اینو گفت و رفت, ملا سلیمان بیچاره که حسابی از این حاضر به جوابی رباعی گونه دختر سعدی جفت کرده بود, فکر کرد دخترش که اینقدر با ذوق و هنرمند باشه باباش دیگه چه غولیه, فهمید که در برابر سعدی کم میاره, دمش و لا پاش گذاشت و سریع از آنجا دور شد
البته فکر نکنید که دخترسعدی قصد توهین به کرمانیهای عزیز را داشت, نه, فقط از رفتار بی ادبانه ملا سلیمان کفری بود و آن دو بیتی ناخودآگاه از دهانش پرید بیرون. وگرنه هم سعدی و هم دخترش ارادت خاصی به کرمانیها داشته و آنها را مردم شریف و نجیب و محترمی میدانستند. و حتی دختر سعدی قصیده طویلی در وصف خوبیهای کرمانیها سروده که متاسفانه در آتش سوزی که در خانه سعدی میشه نسخه اصلی می سوزه. اما شیرازیهای شعر دوست و شاعر پرور سینه به سینه, نسل به نسل, تا امروز هم آن قصیده زیبا را در دلهای شان حفظ کردند
ملا سلیمان تصمیم گرفت مدتی به کرمان نره تا موضوع مشاعره او با سعدی فراموش بشه. چند هفته بعد در قهوخانه ای در اصفهان که مشاعره برپا بود و چندتا شاعر حضور داشتند, ملا هم بود. بعداز اتمام مشاعره , شعرا از جمله ملا سلیمان در باره شعر و وزن و قافیه و اینجور چیزا با هم صحبت میکردند. یکی دو ساعت که بحث کردند ملا با آنها حسابی رفیق شد. بعداز جریان دختر سعدی دیگر اون تکبر قبلی را نداشت. جریان را برای شعرا تعریف کرد. یکی از این شاعرها که اسمش خواجه نصیر بود و در تکبر و خودستایی دست کمی از ملا سلیمان سابق نداشت گفت سعدی سگ کی باشه , ناراحت نباش رفیق, خودم میرم با کلام آتشین و موزونم پدر سعدی و دخترشو در میارم. و انتقام ترا از آنها می گیرم
چند روز بعد خواجه نصر رسید به پشت در خانه سعدی. در زد. دختر سعدی که رو پشت بام بود از آن بالا میپرسه فرمایش؟ خواجه نصیر که نمی خواست مثل ملا سلیمان میدون را دست دختره بده تصمیم گرفت اصلا بدون قافیه یک کلام هم با اهل این خانه صحبت نکنه, پس سینه را صاف کرد و گفت
خواجه نصیرم نصیر
آمدم از گرمسیر
تا بزنم بر تو ک...ر
دختر سعدی سلام
دختر سعدی داشت می آمد پایین که در رو باز کنه, خواجه تو دلش خطاب به او می گفت, چه شد؟ چرا لال شدی؟. اما آتشپاره ی سعدی به محض اینکه در را باز کرد گفت
دختر سعدم بنام
آمدم از پشت بام
ک...ن تو ک...ر بابام
خواجه علیک و سلام
و رفت که به باباش بگه مهمون داره. خواجه که حسابی زرد کرده بود و چون مثل تمام آدمای لاف زن و متکبر کم شهامت و در مواقع ضروری بدون اعتماد به نفس و ترسو هم بود فلنگ رو بست و از آنجا دور شد
نزدیکی های اصفهان که رسید وارد شهر نشد , شهر رو دور زد و رفت طرف مشهد, بلکه داستان مشاعره اش با سعدی فراموش بشه
چند هفته بعد در مشهد توی مهمانسرای شهر با یک همشهری ما که او هم دستی در شعر و شاعری داشت آشنا شد. دو سه روز که گذشت با هم صمیمی شدند و خواجه سرگذشت خود و دختر سعدی را براش تعریف کرد. همشهری ما چیزی نگفت. فردای آنروز آمد پیش خواجه که خداحافظی کنه, اما نگفت که می خواد به شیراز بره, درست حدس زدید, همشهری ما هم حوس مشاعره با سعدی را کرده بود.
چند هفته بعد رسید جلوی در خانه سعدی, در زد, دختر سعدی که تازه کلی آب گرم کرده بود و ریخته بود توی یک طشت بزرگ که سرش را بشوره, پیراهن نازکی تو تنش بود, سریع چادر را سرش گذاشت و رفت در رو باز کرد. حجابش کامل کامل نبود نصف موهای جلوی سرش را میشد دید. همشهری ما اصلا فکر نمی کرد دختر سعدی اینقدر خوشگل و جذاب باشه. خواجه نصیر چیزی در این باره نگفته بود. خلاصه با همان نگاه اول یک دل نه بلکه صد دل عاشق دختره میشه . سلام میکنه و میگه از زیارت مشهد می آید و ادامه میده
ز گیلان آمدم من مرد رشتی
چه زیبایی تو, دور از هر پلشتی
غرض درس است از استاد شیراز
کلامش بس عزیز است نزد رشتی
به این میگن کلاس, با اینکه همشهری ما در شعر و شاعری دست کمی از ملا سلیمان و خواجه نصیر نداشت, و حتی به روایت راویان موثق اخبار خیلی هم بهتر از آنها شعر می گفت, اما فروتنی و متانت گیلگی خود را حفظ کرده و میگوید آمده تا از استاد شیراز درس بگیره. ایکاش همه جای دنیا گیلکانه می اندیشیدند و میگفتند و عمل می کردند. نه مثل آن ابریق های نیمه پر که هرچه آبش کمتر باشه سر و صداش بیشتره. یا مثل آنهایی که برای مخفی کرن ناتوانی های زناشویی خود برای همسایه ها شون از بی بخاری رشتیها میگن, برای همان همسایه هایی که تا فرصت گیرشان میاد دست نوازشی به سر و صورت و ... زنش می کشند, همان همسایه هایی که موقع تعریف جوکهای این احمق کلی هم می خندند, در ظاهر بخاطر جوکها و در دل به فلاکت این بیچاره. در مورد خانم ها که جوک رکیک رشتی میگن باید بگم خانمهای با شخصیت اهل این کارا نیستند, آنهایی هم که میگن یا زن امثال همین آقایی رو که الان تعریفش کردم هستند, یا اینکه یه جایی شون... و مثل آن دزده هستند که تو خیابون مردم دنبالش می دویدند و برای ردگم کردن فریاد میزد آی دزد! باری, مثل اینکه دارم از موضوع پرت می شم. دختر سعدی که به بخاطر احترام و تعریفی که ازش شده بود به وجد آمده بود گفت
سلام از من به تو آقای رشتی
چه خوب وصفی نمودی ام تو مشتی
پدر بیرون و من تنهایم اینجا
بیا آبی بریز رویم تو طشتی
تو حیاط که میرن دختر سعدی چادرش را برمیداره. ضربان قلب همشهری مان تند و تند تر میشد, دختر با چشمان سیاه و قشنگش نگاهی به او کرد و با لبخندی که باز هم قشنگترش می کرد گفت تا آب سرد نشده کمک کنید سرم را بشورم, با این پارچ می تونید آب از طشت برداشته رو سرم بریزید. دو زانو نشست و سرش را به طرف پایین خم کرد. همشهری ناقلای ما کمی آب روسرش ریخت و بعد الکی یکی از پاهاش رو به زمین کوبید, یعنی که داشت زمین می خورد, قدری از آب رو ریخت رو بدن دختر و گفت ببخشید. دختر چیزی نگفت, آب که رو پیراهن نازک ریخت حسابی بدن نما شد. وقتی سر و صورتش را صابون میزد همشهری مطمئن بود که الان دیگه متوجه نمیشه, پس خم می شد و از جلو بدنش را تماشا میکرد. بالاخره دختر سعدی گفت آب بریز! آخرین پارچ آب را هم داشت میریخت که باز همشهری ما حقه دیگه ای زد. گفت آب داره تمام میشه و همزمان با احتیاط دستش را گذاشت پس گردن دختر و گفت اینجاها هنوز صابون هست. دختر گفت ممنون پاکش کنید. آقای رشتی با دست راست یواش یواش آب میریخت و با دست چپ روی گردنش را می مالید. دستش یواش یواش از پس گردن به سمت جلو و گلوی دختر و بعد کمی پایین تر رسید. با احتیاط دستش را باز هم پایین تر برد و ناگهان یکی از همان چیزهای نرم و لطیف که خیلی دوست داشتنی اند به نوک انگشتانش خورد. چشمهاشو بست و تازه می خواست یکی از آنها را با دستش بگیرد که ناگهان دختر سعدی بلند شد و در آغوشش گرفت و چند دقیقه ای همدیگر را بوسیدند و سپس دختر گفت
بدر آریم پیراهن و تنبان
بلولیم بر هم اینک با تن وجان
همشهری ما دختر را بلند کرد رو دستهاش و برد بطرف خونه
هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که سعدی آمد خونه. دید طشت آب تو حیاطه و پارچ هم افتاده روی چادر دخترش و اون رو خیس کرده. نگران شد و کمی هم ترسید. آهسته وارد خونه شد, ساکت ماند, صدای حرف می اومد, جلوتر که رفت صدای دخترش رو شنید, صداهای عجیب و غریبی از دخترش بلند میشد, اما شبیه صدای اعتراض یا بگو مگو و کشمکش و این جور چیزا نبود, کمی جلوتر رفت و دوباره گوش بزنگ ایستاد, از ناله ها و گاها خنده های خفیف دخترش یه چیزایی بو برده بود, کمی دیگر که گوش داد دیگه مطمئن شد. برگشت که چوبی, کاردی چیزی برداره, بعد ایستاد و کمی فکر کرد. چند دقیقه ای صبر کرد. بعد فریاد زد لباساتونو بپوشید! دو سه دقیقه بعد با تانی رفت بطرف اتاق , دختر سعدی و همشهری ما سرشان را پایین انداخته بودند. سعدی رفت جلوی آقای رشتی و یک سیلی محکم خوابوند تو گوشش و رو به دخترش گفت این مرتیکه کیه؟ میخوای آبروی منو ببری؟ میخوای سنگسارت کنند؟. چند لحظه ای سکوت حکمفرما شد. سعدی رفت تو اتاق خودش
دختر و آقای رشتی یه چیزایی پچ و پچ کردند و بعد وقتی دیدند سعدی تو اتاقشه بدون سر و صدا همدیگر رو بوسیدند, بعد یواش یواش رفتند تو حیاط و همشهری ما داشت درر و باز کنه که بره بیرون ناگهان سعدی که چند دقیقه ای فرصت فکر کردن پیدا کرده بود پرید تو حیاط و با کمی عصبانیت پرسید اسمت چیه ؟ از کجا می آی؟ دختر که پدرش را خوب می شناخت یه چیزایی بو برده بود, داشت از خوشحالی پر در می آورد. سعدی که در مجموع آدم منطقی و دمکراتی بود و ضمنا نمیخواست بچه "حرامزاده ای" رو دست خودشو و دخترش بمونه خطاب به هردو نفر گفت بیایند پیشش, بعد خطبه عقدی براشون خواند و همشهری ما تو شیراز ماندگار شد. و فرصت های فراوان مشاعره با سعدی نصیبش شد, و هربار بیش از پیش در می یافت که در محضر استاد جامه شاگردی بیشتر برازنده اش هست
دختر سعدی و همشهری ما صاحب نه فرزند شدند. بعدها خاندان بزرگی را در شیراز تشکیل دادند. محله رشتیها در شیراز از آبادترین و پرجمعیت ترین محله های شیراز بود. اسم این محله تا انقلاب مشروطیت محله رشتیها بود که بعد عوضش کرده و به اسم یکی از مشروطه خواهان شیراز گذاشتند. از این خاندان آدم های برجسته زیادی برخاستند و حدود چند قرن پیش تعدادی از آنها به گیلان موطن جد شان مهاجرت کردند. تقریبا تمام کسانی که اصل و نسب شان به این خاندان وصل می شود طبع شاعری دارند. میگویند آیت الله گیلانی از همین خاندان است برای همین هم شعر زیاد میگفت
بابا بیا ملا سلیمان آمده
ملا ز کرمان آمده
کرمان زگُه آید برون
این گُه ز کرمان آمده
اینو گفت و رفت, ملا سلیمان بیچاره که حسابی از این حاضر به جوابی رباعی گونه دختر سعدی جفت کرده بود, فکر کرد دخترش که اینقدر با ذوق و هنرمند باشه باباش دیگه چه غولیه, فهمید که در برابر سعدی کم میاره, دمش و لا پاش گذاشت و سریع از آنجا دور شد
البته فکر نکنید که دخترسعدی قصد توهین به کرمانیهای عزیز را داشت, نه, فقط از رفتار بی ادبانه ملا سلیمان کفری بود و آن دو بیتی ناخودآگاه از دهانش پرید بیرون. وگرنه هم سعدی و هم دخترش ارادت خاصی به کرمانیها داشته و آنها را مردم شریف و نجیب و محترمی میدانستند. و حتی دختر سعدی قصیده طویلی در وصف خوبیهای کرمانیها سروده که متاسفانه در آتش سوزی که در خانه سعدی میشه نسخه اصلی می سوزه. اما شیرازیهای شعر دوست و شاعر پرور سینه به سینه, نسل به نسل, تا امروز هم آن قصیده زیبا را در دلهای شان حفظ کردند
ملا سلیمان تصمیم گرفت مدتی به کرمان نره تا موضوع مشاعره او با سعدی فراموش بشه. چند هفته بعد در قهوخانه ای در اصفهان که مشاعره برپا بود و چندتا شاعر حضور داشتند, ملا هم بود. بعداز اتمام مشاعره , شعرا از جمله ملا سلیمان در باره شعر و وزن و قافیه و اینجور چیزا با هم صحبت میکردند. یکی دو ساعت که بحث کردند ملا با آنها حسابی رفیق شد. بعداز جریان دختر سعدی دیگر اون تکبر قبلی را نداشت. جریان را برای شعرا تعریف کرد. یکی از این شاعرها که اسمش خواجه نصیر بود و در تکبر و خودستایی دست کمی از ملا سلیمان سابق نداشت گفت سعدی سگ کی باشه , ناراحت نباش رفیق, خودم میرم با کلام آتشین و موزونم پدر سعدی و دخترشو در میارم. و انتقام ترا از آنها می گیرم
چند روز بعد خواجه نصر رسید به پشت در خانه سعدی. در زد. دختر سعدی که رو پشت بام بود از آن بالا میپرسه فرمایش؟ خواجه نصیر که نمی خواست مثل ملا سلیمان میدون را دست دختره بده تصمیم گرفت اصلا بدون قافیه یک کلام هم با اهل این خانه صحبت نکنه, پس سینه را صاف کرد و گفت
خواجه نصیرم نصیر
آمدم از گرمسیر
تا بزنم بر تو ک...ر
دختر سعدی سلام
دختر سعدی داشت می آمد پایین که در رو باز کنه, خواجه تو دلش خطاب به او می گفت, چه شد؟ چرا لال شدی؟. اما آتشپاره ی سعدی به محض اینکه در را باز کرد گفت
دختر سعدم بنام
آمدم از پشت بام
ک...ن تو ک...ر بابام
خواجه علیک و سلام
و رفت که به باباش بگه مهمون داره. خواجه که حسابی زرد کرده بود و چون مثل تمام آدمای لاف زن و متکبر کم شهامت و در مواقع ضروری بدون اعتماد به نفس و ترسو هم بود فلنگ رو بست و از آنجا دور شد
نزدیکی های اصفهان که رسید وارد شهر نشد , شهر رو دور زد و رفت طرف مشهد, بلکه داستان مشاعره اش با سعدی فراموش بشه
چند هفته بعد در مشهد توی مهمانسرای شهر با یک همشهری ما که او هم دستی در شعر و شاعری داشت آشنا شد. دو سه روز که گذشت با هم صمیمی شدند و خواجه سرگذشت خود و دختر سعدی را براش تعریف کرد. همشهری ما چیزی نگفت. فردای آنروز آمد پیش خواجه که خداحافظی کنه, اما نگفت که می خواد به شیراز بره, درست حدس زدید, همشهری ما هم حوس مشاعره با سعدی را کرده بود.
چند هفته بعد رسید جلوی در خانه سعدی, در زد, دختر سعدی که تازه کلی آب گرم کرده بود و ریخته بود توی یک طشت بزرگ که سرش را بشوره, پیراهن نازکی تو تنش بود, سریع چادر را سرش گذاشت و رفت در رو باز کرد. حجابش کامل کامل نبود نصف موهای جلوی سرش را میشد دید. همشهری ما اصلا فکر نمی کرد دختر سعدی اینقدر خوشگل و جذاب باشه. خواجه نصیر چیزی در این باره نگفته بود. خلاصه با همان نگاه اول یک دل نه بلکه صد دل عاشق دختره میشه . سلام میکنه و میگه از زیارت مشهد می آید و ادامه میده
ز گیلان آمدم من مرد رشتی
چه زیبایی تو, دور از هر پلشتی
غرض درس است از استاد شیراز
کلامش بس عزیز است نزد رشتی
به این میگن کلاس, با اینکه همشهری ما در شعر و شاعری دست کمی از ملا سلیمان و خواجه نصیر نداشت, و حتی به روایت راویان موثق اخبار خیلی هم بهتر از آنها شعر می گفت, اما فروتنی و متانت گیلگی خود را حفظ کرده و میگوید آمده تا از استاد شیراز درس بگیره. ایکاش همه جای دنیا گیلکانه می اندیشیدند و میگفتند و عمل می کردند. نه مثل آن ابریق های نیمه پر که هرچه آبش کمتر باشه سر و صداش بیشتره. یا مثل آنهایی که برای مخفی کرن ناتوانی های زناشویی خود برای همسایه ها شون از بی بخاری رشتیها میگن, برای همان همسایه هایی که تا فرصت گیرشان میاد دست نوازشی به سر و صورت و ... زنش می کشند, همان همسایه هایی که موقع تعریف جوکهای این احمق کلی هم می خندند, در ظاهر بخاطر جوکها و در دل به فلاکت این بیچاره. در مورد خانم ها که جوک رکیک رشتی میگن باید بگم خانمهای با شخصیت اهل این کارا نیستند, آنهایی هم که میگن یا زن امثال همین آقایی رو که الان تعریفش کردم هستند, یا اینکه یه جایی شون... و مثل آن دزده هستند که تو خیابون مردم دنبالش می دویدند و برای ردگم کردن فریاد میزد آی دزد! باری, مثل اینکه دارم از موضوع پرت می شم. دختر سعدی که به بخاطر احترام و تعریفی که ازش شده بود به وجد آمده بود گفت
سلام از من به تو آقای رشتی
چه خوب وصفی نمودی ام تو مشتی
پدر بیرون و من تنهایم اینجا
بیا آبی بریز رویم تو طشتی
تو حیاط که میرن دختر سعدی چادرش را برمیداره. ضربان قلب همشهری مان تند و تند تر میشد, دختر با چشمان سیاه و قشنگش نگاهی به او کرد و با لبخندی که باز هم قشنگترش می کرد گفت تا آب سرد نشده کمک کنید سرم را بشورم, با این پارچ می تونید آب از طشت برداشته رو سرم بریزید. دو زانو نشست و سرش را به طرف پایین خم کرد. همشهری ناقلای ما کمی آب روسرش ریخت و بعد الکی یکی از پاهاش رو به زمین کوبید, یعنی که داشت زمین می خورد, قدری از آب رو ریخت رو بدن دختر و گفت ببخشید. دختر چیزی نگفت, آب که رو پیراهن نازک ریخت حسابی بدن نما شد. وقتی سر و صورتش را صابون میزد همشهری مطمئن بود که الان دیگه متوجه نمیشه, پس خم می شد و از جلو بدنش را تماشا میکرد. بالاخره دختر سعدی گفت آب بریز! آخرین پارچ آب را هم داشت میریخت که باز همشهری ما حقه دیگه ای زد. گفت آب داره تمام میشه و همزمان با احتیاط دستش را گذاشت پس گردن دختر و گفت اینجاها هنوز صابون هست. دختر گفت ممنون پاکش کنید. آقای رشتی با دست راست یواش یواش آب میریخت و با دست چپ روی گردنش را می مالید. دستش یواش یواش از پس گردن به سمت جلو و گلوی دختر و بعد کمی پایین تر رسید. با احتیاط دستش را باز هم پایین تر برد و ناگهان یکی از همان چیزهای نرم و لطیف که خیلی دوست داشتنی اند به نوک انگشتانش خورد. چشمهاشو بست و تازه می خواست یکی از آنها را با دستش بگیرد که ناگهان دختر سعدی بلند شد و در آغوشش گرفت و چند دقیقه ای همدیگر را بوسیدند و سپس دختر گفت
بدر آریم پیراهن و تنبان
بلولیم بر هم اینک با تن وجان
همشهری ما دختر را بلند کرد رو دستهاش و برد بطرف خونه
هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که سعدی آمد خونه. دید طشت آب تو حیاطه و پارچ هم افتاده روی چادر دخترش و اون رو خیس کرده. نگران شد و کمی هم ترسید. آهسته وارد خونه شد, ساکت ماند, صدای حرف می اومد, جلوتر که رفت صدای دخترش رو شنید, صداهای عجیب و غریبی از دخترش بلند میشد, اما شبیه صدای اعتراض یا بگو مگو و کشمکش و این جور چیزا نبود, کمی جلوتر رفت و دوباره گوش بزنگ ایستاد, از ناله ها و گاها خنده های خفیف دخترش یه چیزایی بو برده بود, کمی دیگر که گوش داد دیگه مطمئن شد. برگشت که چوبی, کاردی چیزی برداره, بعد ایستاد و کمی فکر کرد. چند دقیقه ای صبر کرد. بعد فریاد زد لباساتونو بپوشید! دو سه دقیقه بعد با تانی رفت بطرف اتاق , دختر سعدی و همشهری ما سرشان را پایین انداخته بودند. سعدی رفت جلوی آقای رشتی و یک سیلی محکم خوابوند تو گوشش و رو به دخترش گفت این مرتیکه کیه؟ میخوای آبروی منو ببری؟ میخوای سنگسارت کنند؟. چند لحظه ای سکوت حکمفرما شد. سعدی رفت تو اتاق خودش
دختر و آقای رشتی یه چیزایی پچ و پچ کردند و بعد وقتی دیدند سعدی تو اتاقشه بدون سر و صدا همدیگر رو بوسیدند, بعد یواش یواش رفتند تو حیاط و همشهری ما داشت درر و باز کنه که بره بیرون ناگهان سعدی که چند دقیقه ای فرصت فکر کردن پیدا کرده بود پرید تو حیاط و با کمی عصبانیت پرسید اسمت چیه ؟ از کجا می آی؟ دختر که پدرش را خوب می شناخت یه چیزایی بو برده بود, داشت از خوشحالی پر در می آورد. سعدی که در مجموع آدم منطقی و دمکراتی بود و ضمنا نمیخواست بچه "حرامزاده ای" رو دست خودشو و دخترش بمونه خطاب به هردو نفر گفت بیایند پیشش, بعد خطبه عقدی براشون خواند و همشهری ما تو شیراز ماندگار شد. و فرصت های فراوان مشاعره با سعدی نصیبش شد, و هربار بیش از پیش در می یافت که در محضر استاد جامه شاگردی بیشتر برازنده اش هست
دختر سعدی و همشهری ما صاحب نه فرزند شدند. بعدها خاندان بزرگی را در شیراز تشکیل دادند. محله رشتیها در شیراز از آبادترین و پرجمعیت ترین محله های شیراز بود. اسم این محله تا انقلاب مشروطیت محله رشتیها بود که بعد عوضش کرده و به اسم یکی از مشروطه خواهان شیراز گذاشتند. از این خاندان آدم های برجسته زیادی برخاستند و حدود چند قرن پیش تعدادی از آنها به گیلان موطن جد شان مهاجرت کردند. تقریبا تمام کسانی که اصل و نسب شان به این خاندان وصل می شود طبع شاعری دارند. میگویند آیت الله گیلانی از همین خاندان است برای همین هم شعر زیاد میگفت
امتحان کردن خانم بالایان آقای شمالیان را
یه روز دوستان دوران دانشجویی آقایان: پایینیان, آنجاییان, اینجاییان, بالایان, اینوریان, اونوریان و همشهری ما آقای شمالیان تصمیم می گیرند بعداز چند سال دوباره دور هم جمع شده و یادی از گذشته ها بکنند. تو این چند ساله غیراز آقای شمالیان بقیه ازدواج کرده بودند. اتفاقا همسران سه تا از آقایان یعنی اینوریان, آنجاییان و اونوریان از دخترهای هم دانشکده ای بودند
صبح یک روز پنجشنبه با چندتا ماشین راه می افتند میرن اطراف کرج ویلای یکی از آشنایان آقای بالایان. آنجا که رسیدند یه چهار پنج ساعتی حسابی با آبتنی, پاسور, شطرنج, تخته نرد, کباب و آبجو حال کردند. بعداز صرف غذا رفتند تو پذیرایی نشسته و از خاطرات دوران دانشجویی حرف زدند. بعد جوک گفتن شروع شد, اولش جوک ها بقول معروف لایت بودند ولی کم کم به جوکهای رکیک و ناموسی درباره رشتیها کشیده شد, خانمها به همدیگه نگاه کردند و رفتند بیرون تو باغ قدم بزنند, همشهری ما آقای شمالیان هم نتونست توهین ها را تحمل کند, دو سه دقیقه بعد اون هم رفت بیرون.
داشت توی باغ قدم میزد که خانمها او را دیدند. یکی شان گفت: آقای شمالیان چرا تنها هستید بیایید پیش ما. همشهری ما هم میره, بعداز دو سه دقیقه گپ معمولی در باره کار و زندگی خانم پایینیان می پرسد: آقای شمالیان کی میخواهید زن بگیرید؟ آقای شمالیان گفت تا حالا فرصت نکردم, این کار لعنتی نمیذاره. اما اخیرا با یک خانم هم ولایتی آشنا شدم که اگر همان احساسی را که من دارم اون هم داشته باشه فکر می کنم تا چند ماه دیگر ما هم به جمع متاهل ها می پیوندیم
خانمها شروع کردند به پرس و جو درباره خانم همشهری آقای شمالیان, از شغلش, سنش, قیافه اش, قدش, وزنش, اندازه دماغش و حتی خانم بالایان پرسید: اگر جوابش مثبت بود فکر می کنید بذاره قبل از ازدواج رسمی باهم, با هم, ...(خانم بالایان دنبال کلمه مناسبی می گشت که زیاد بی ادبانه نباشد و پیدا هم کرد) همخواب بشید؟ شمالیان و بقیه خندیدند. خانم بالایان منتظر گرفتن جواب سئوالش نشده سئوال بعدی را پرسید: آقای شمالیان, میگن تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها! علت این حرفهایی که در مورد بی بخاری و ناتوانی شمالیها میگن چیه؟ آیا راسته؟ آقای شمالیان که هنوز از دست شوهرها و جوکهای رکیک شان اعصابش خط خطی بود بدون لحظه ای تامل این جمله را در واقع نگفت بلکه رفلکسی از دهانش پرید بیرون: امتحانش مجانیه خانم بالایان! خانم اینوریان, اونوریان و آنجاییان بی اختیار خنده شان گرفت. خانم پایینیان و اینجاییان سرشان را پائین انداختند. خانم بالایان انتظار چنین جوابی را از آقای شمالیان که همه او را به عنوان آدمی مودب و با کلاس می شناختند نداشت, صورتش گل انداخت و پس از چند ثانیه من و من کردن گفت آقای شمالیان این چه حرفیه, اینجور چیزا رو که نمیشه امتحان کرد.
. آقای شمالیان که برای یک بار هم که شده تصمیم داشت به سیم آخر بزند. با سرش گوشه دیگر باغ را که درختهای بیشتر و علفهای زیادی داشت نشان داد و گفت چرا خیلی خوبم میشه. بعد دو سه قدم از خانمها دور شد و رفت گوشه ای روی کنده درخت بریده ای نشست. اما از آنجا صدای پچ پچ خانمها را می شنید. ناگهان دستی روی شانه اش حس کرد, برگشت و نگاه کرد,خانم بالایان بود.سرخی شرم و حیای گونه هایش خیلی زیباترش کرده بود. آقای شمالیان دید که بقیه خانمها دارند از آنجا دور میشن تا مزاحم نباشند. آقای شمالیان بلند شد دست خانم بالایان را گرفت و با هم رفتند به سمت آن گوشه که علف های بلند داشت... بعد برگشتند همانجایی که بقیه خانمها بودند, خانم اینجاییان و پایینیان دویدند طرف خانم بالایان و پرسیدند امتحان کردی؟ راسته؟ خانم بالایان که هنوز داغی بدنش را حفظ کرده بود سرش را به طرف آقای شمالیان برگرداند و با نگاهی زیبا و شیرین به او به خانمها گفت چقدر مردم بی شعورند و تهمت های ناروا به هموطنان شمالی ما میزنند
این را که گفت خانم پایینیان پرید هوا و گفت میدونستم, میدونستم و ناخواسته این جمله از دهنش بیرون پرید: حالا نوبت منه! بعد که فهمید چه دسته گلی به آب داده دستاشو گذاشت رو دهنش و سرش را پایین انداخت. خانم اینجاییان دستش رو گرفت و گفت خجالت نکش عزیزم. میخوای اول من برم؟ خانم پایینیان خنده ملوسی کرد و گفت نه, خودم میرم.
بعد نوبت خانم اینجاییان شد و ایشان هم امتحان کردند و برگشتند. البته خانمها اینوریان و آنجاییان و اونوریان در این اثنا بیکار نبوده و کشیک می دادند که اگر احیانا کسی از مردها از ویلا بیرون بیاید آقای شمالیان و دیگر خانمها را با خبر کنند.وقتی خانم اینجاییان و آقای شمالیان به جمع خانمها پیوستند خانم اینجاییان و بالایان و پایینیان از خانمهای دیگر پرسیدند پس شماها چی؟ خانمها اینوریان و آنجاییان و اونوریان و آقای شمالیان یکی دو دقیقه خندیدند و بالاخره خانم اینوریان گفت دیوونه ها ما سه نفر تو دوران دانشجویی آقای شمالیان را امتحان کردیم
خانمها بعداز کمی صحبت با همدیگر تصمیم گرفتند با شوهر هایشان صحبت کرده و آنها را راضی کنند تا از این ببعد بیشتر با همدیگر ازاین جور پیک نیک ها جور کنند. بعد دستجمعی رفتند بطرف ویلا. آقایان اینوریان, آنجاییان, اینجاییان, بالایان, پایینیان و اونوریان کماکان مشغول جوک گفتن درباره بی بخاری رشتی ها بودند.
صبح یک روز پنجشنبه با چندتا ماشین راه می افتند میرن اطراف کرج ویلای یکی از آشنایان آقای بالایان. آنجا که رسیدند یه چهار پنج ساعتی حسابی با آبتنی, پاسور, شطرنج, تخته نرد, کباب و آبجو حال کردند. بعداز صرف غذا رفتند تو پذیرایی نشسته و از خاطرات دوران دانشجویی حرف زدند. بعد جوک گفتن شروع شد, اولش جوک ها بقول معروف لایت بودند ولی کم کم به جوکهای رکیک و ناموسی درباره رشتیها کشیده شد, خانمها به همدیگه نگاه کردند و رفتند بیرون تو باغ قدم بزنند, همشهری ما آقای شمالیان هم نتونست توهین ها را تحمل کند, دو سه دقیقه بعد اون هم رفت بیرون.
داشت توی باغ قدم میزد که خانمها او را دیدند. یکی شان گفت: آقای شمالیان چرا تنها هستید بیایید پیش ما. همشهری ما هم میره, بعداز دو سه دقیقه گپ معمولی در باره کار و زندگی خانم پایینیان می پرسد: آقای شمالیان کی میخواهید زن بگیرید؟ آقای شمالیان گفت تا حالا فرصت نکردم, این کار لعنتی نمیذاره. اما اخیرا با یک خانم هم ولایتی آشنا شدم که اگر همان احساسی را که من دارم اون هم داشته باشه فکر می کنم تا چند ماه دیگر ما هم به جمع متاهل ها می پیوندیم
خانمها شروع کردند به پرس و جو درباره خانم همشهری آقای شمالیان, از شغلش, سنش, قیافه اش, قدش, وزنش, اندازه دماغش و حتی خانم بالایان پرسید: اگر جوابش مثبت بود فکر می کنید بذاره قبل از ازدواج رسمی باهم, با هم, ...(خانم بالایان دنبال کلمه مناسبی می گشت که زیاد بی ادبانه نباشد و پیدا هم کرد) همخواب بشید؟ شمالیان و بقیه خندیدند. خانم بالایان منتظر گرفتن جواب سئوالش نشده سئوال بعدی را پرسید: آقای شمالیان, میگن تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها! علت این حرفهایی که در مورد بی بخاری و ناتوانی شمالیها میگن چیه؟ آیا راسته؟ آقای شمالیان که هنوز از دست شوهرها و جوکهای رکیک شان اعصابش خط خطی بود بدون لحظه ای تامل این جمله را در واقع نگفت بلکه رفلکسی از دهانش پرید بیرون: امتحانش مجانیه خانم بالایان! خانم اینوریان, اونوریان و آنجاییان بی اختیار خنده شان گرفت. خانم پایینیان و اینجاییان سرشان را پائین انداختند. خانم بالایان انتظار چنین جوابی را از آقای شمالیان که همه او را به عنوان آدمی مودب و با کلاس می شناختند نداشت, صورتش گل انداخت و پس از چند ثانیه من و من کردن گفت آقای شمالیان این چه حرفیه, اینجور چیزا رو که نمیشه امتحان کرد.
. آقای شمالیان که برای یک بار هم که شده تصمیم داشت به سیم آخر بزند. با سرش گوشه دیگر باغ را که درختهای بیشتر و علفهای زیادی داشت نشان داد و گفت چرا خیلی خوبم میشه. بعد دو سه قدم از خانمها دور شد و رفت گوشه ای روی کنده درخت بریده ای نشست. اما از آنجا صدای پچ پچ خانمها را می شنید. ناگهان دستی روی شانه اش حس کرد, برگشت و نگاه کرد,خانم بالایان بود.سرخی شرم و حیای گونه هایش خیلی زیباترش کرده بود. آقای شمالیان دید که بقیه خانمها دارند از آنجا دور میشن تا مزاحم نباشند. آقای شمالیان بلند شد دست خانم بالایان را گرفت و با هم رفتند به سمت آن گوشه که علف های بلند داشت... بعد برگشتند همانجایی که بقیه خانمها بودند, خانم اینجاییان و پایینیان دویدند طرف خانم بالایان و پرسیدند امتحان کردی؟ راسته؟ خانم بالایان که هنوز داغی بدنش را حفظ کرده بود سرش را به طرف آقای شمالیان برگرداند و با نگاهی زیبا و شیرین به او به خانمها گفت چقدر مردم بی شعورند و تهمت های ناروا به هموطنان شمالی ما میزنند
این را که گفت خانم پایینیان پرید هوا و گفت میدونستم, میدونستم و ناخواسته این جمله از دهنش بیرون پرید: حالا نوبت منه! بعد که فهمید چه دسته گلی به آب داده دستاشو گذاشت رو دهنش و سرش را پایین انداخت. خانم اینجاییان دستش رو گرفت و گفت خجالت نکش عزیزم. میخوای اول من برم؟ خانم پایینیان خنده ملوسی کرد و گفت نه, خودم میرم.
بعد نوبت خانم اینجاییان شد و ایشان هم امتحان کردند و برگشتند. البته خانمها اینوریان و آنجاییان و اونوریان در این اثنا بیکار نبوده و کشیک می دادند که اگر احیانا کسی از مردها از ویلا بیرون بیاید آقای شمالیان و دیگر خانمها را با خبر کنند.وقتی خانم اینجاییان و آقای شمالیان به جمع خانمها پیوستند خانم اینجاییان و بالایان و پایینیان از خانمهای دیگر پرسیدند پس شماها چی؟ خانمها اینوریان و آنجاییان و اونوریان و آقای شمالیان یکی دو دقیقه خندیدند و بالاخره خانم اینوریان گفت دیوونه ها ما سه نفر تو دوران دانشجویی آقای شمالیان را امتحان کردیم
خانمها بعداز کمی صحبت با همدیگر تصمیم گرفتند با شوهر هایشان صحبت کرده و آنها را راضی کنند تا از این ببعد بیشتر با همدیگر ازاین جور پیک نیک ها جور کنند. بعد دستجمعی رفتند بطرف ویلا. آقایان اینوریان, آنجاییان, اینجاییان, بالایان, پایینیان و اونوریان کماکان مشغول جوک گفتن درباره بی بخاری رشتی ها بودند.
Subscribe to:
Posts (Atom)